حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پیرمرد مدتی بود که به دلیل بیماریاش شیمیدرمانی میشد ولی حالا که زندگیاش را در زلزله از دست داده بود، قادر به معالجه نبود.
آرام و صبور در بستر بیماری لحظه لحظه زندگی را در رنج سپری میکرد. وقتی دستور ادامه معالجه او به مسوولان داده شد، لبخند بر لب اطرافیان بیمار نشست و مقدمات اعزام بیمار به شهر فراهم شد.
عیادت دیگری هم صورت گرفت؛ آن هم زیر چادری با خانوادهای داغدار و آسیبدیده. خانم ضیاءپور همسر مردی است که در روز حادثه زیر آوار جان باخته است. یک فرزند خود را هم از دست داده و مادرش هم در همان خانه در کنار خواهرش از دنیا رفته است. زنی که چهار عضو خانوادهاش قربانی حادثه شدهاند. او خودش نیز زخم دیده است و پایش را گچ گرفتهاند.
او میگوید: مشغول آشپزی بودم، افطاری را آماده میکردم که زلزله شد و اول قابلمه غذا روی پایم افتاد و پایم را سوزاند بعد هم خودم زیر آوار ماندم... مادر باید به بیمارستان اعزام شود. پایش عفونت کرده است.
در چند ده متری این چادر که غباری از غم و اندوه بر جای جای آن نشسته است، خانههای ویران به چشم میآید و کمی آن طرفتر مزار جانباختگان حادثه، خودنمایی میکند.
مردم روستا بامرام و بامحبت هستند. نزدیکیهای ظهر، پیرمردی با دستهای پینهبسته و زبان شیرین آذری، سد راه ما میشود و شروع میکند به سخن گفتن. کسی حرفهایش را ترجمه میکند و میگوید پیرمرد یک تقاضا دارد و آن هم اجابت دعوت اوست. پیرمرد میگوید: دوست دارم ناهار میهمان من باشید...صدای حیوانات و دامها در دامنه کوه روستا میپیچد، لحظههایی بعد پسلرزهای برای چندمین بار زمین را میلرزاند و همه به تماشای ویرانهها میایستند.
از کنار هر روستایی که عبور میکنم، نگاهم به بچههای نیروی انتظامی میافتد که برای تضمین امنیت و حفاظت از جان و مال مردم، چادری برپا کردهاند. تدبیر نیروی انتظامی در این حادثه پررنگتر از هر زمان دیگری است.
به هر روستایی که سفر میکنی و در کنار مردم مهربان آن قرار میگیری، دیگر احساس غربت و تنهایی نمیکنی، همین که بدانند برای خدمت آمدهای، در حلقه محبت اهالی قرار میگیری و کوچک و بزرگ دست ادب به سینه میگذارند و از کنار هر چادری که عبور میکنی، تو را برای صرف یک استکان چای دعوت میکنند.
محمد خامهیار - جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....