
با دیدن کارت دعوت مراسم، حس غرور عجیبی به ما دست داد؛ راستش را بخواهید حضور در مراسم و نشستن کنار استادان و علمای آن رشته، افتخار کمی نبود که ناگاه نصیب ما شده بود.
به هر حال آن شب برای حضور در جمع آن همه فرهیخته عازم محل برگزاری مراسم شدیم و بعد از 10 بار بازرسی و نشان دادن کارت دعوت و سین، جیم شدن بالاخره وارد سالن شدیم. بین خودمان باشد اما آنقدر ساده بودیم که گمان میکردیم داخل سالن جایی برای نشستن ما هم در نظر گرفته شده، اما جایتان خالی تا پایان مراسم سرپا ایستادیم و.... بگذریم، سرپا ایستادن هم در حضور آن همه فرهیخته کم افتخاری نبود!
به هر حال از اجرای ضعیف مراسم و سخنرانیهای خارج از موضوع و طولانی و چرتزدنهای مدام فرهیختگان حاضر در سالن میگذریم و میرسیم به مراسم اهدای جوایز.... بیخیال از مراسم اهدای جوایز هم میگذریم، باور بفرمایید کسی نفهمید کی برگزیده شد و کی جایزهها را برد! اصلا به جان شما یک بساطی بود، که باید بودید و میدیدید.
اما اصل ماجرا از آنجا شروع شد که مجری محترم مراسم فرمود: «حضار محترم! لطفا برای پذیرایی به سالن مجاور...» هنوز فرمایش جناب مجری تمام نشده بود که حضاری که تا چند لحظه قبل در حال چرت زدن بودند مثل... به سمت درهای خروجی هجوم بردند و ما هم نه اینکه اولین بارمان بود در این گونه مراسم فرهنگی شرکت میکردیم، همینجوری خشکمان زده بود و زل زده بودیم به جمعیت که یکهو یکی از استادان فرهیخته چنان ما را با دیوار یکسانسازی کرد که کماکان طرح کاشیهای سالن روی صورت و بدنمان مانده! کل سالن داشت دور سرمان میچرخید، اما به هر بدبختیای که بود خودمان را از دیوار جدا کردیم و برگشتیم دیدیم پیر فرهیخته روبهرویمان ایستاده، گفتیم ای پیر دستمان به دامانت اینجا کجاست؟ که صدای دلنشین سیلی و جیغ بلند خانم محترمی که میفرمود خفه شو، مردک دیوانه، یادمان آورد که در اختتامیه یک مراسم فرهنگی هستیم!
ما که تازه شرایط را درک کرده بودیم زدیم به دل جمعیت و قاطی صفوف پیوسته و به هم فشرده مردم شدیم اما تحمل آن همه فشار و صمیمیت از سوی هموطنان عزیز در توان ما نبود و ناچار قید خوردن شام همراه فرهیختگان عزیز را زدیم و با هزار بدبختی خودمان را به گوشه خلوتی رساندیم که یکهو دیدیم کل جمعیت سالن به سمت ما میآیند (بعدا فهمیدیم این جمعیت برای گرفتن چای کیسهای از جایگاه پشت سر ما این همه عجله داشتند) و...
چشم که باز کردیم دیدیم مثل بچهیتیمها وسط راهرو بیمارستان دراز به دراز افتادهایم و پیرمردی که به گمان ما همان پیر فرهیخته خودمان بود داشت میگفت...
نقل میکنند در سرزمینی بسیار دور بنده خدایی، سالها کنار اقیانوس دعا میخواند و مدام از خدا میخواست که تنهاترین آرزویش را برآورده کند. تا اینکه یک روز صدایی از دل آسمان بر آمد و به آن مرد گفت: «آرزویت را بگو تا برآورده کنیم.»
مرد در حالی که ترسیده بود به آسمان نگاهی کرد و گفت: ای صدای مهربان! مىخواهم جادهاى روی اقیانوس بسازى تا...
صدای ناشناس حرف مرد را قطع کرد و به آرامی گفت: «مىخواهم آرزوی تو را برآورده کنم اما میدانى برآورده کردن آرزوی تو خیلی دشوار است و کلی هم هزینه دارد؟ ای کاش آرزوی دیگری میکردی!» مرد کمی فکر کرد و گفت: اى صدای مهربان من از کار مردم سرزمینم سر در نمىآورم! میشود به من بفهمانى که چرا این ملت با هم اینگونه رفتار میکنند، تا آنجا که حتی فرهیختگان آن برای خوردن یک ساندویچ از سر و کول هم بالا میروند؟
این بار همان صدای مهربان! گفت: «ای بنده خوب خدا، آن جادهای را که خواسته بودی دو بانده باشد یا چهار بانده؟»
مهیار عربی / جامجم
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
بهتاش فریبا در گفتوگو با «جامجم آنلاین»:
رئیس جمعیت هلالاحمر در گفتوگو با «جامجم» تشریح کرد