حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آنچه خواهید خواند چهارمین قسمت خاطرات خلبانی است که به همراه دوست خود در عملیات مرصاد شرکت کرد و در حین انجام عملیات هلیکوپترشان دچار صانحه شده و مجبور شدند بالای درخت بلوطی پنهان شوند تا بچه های خودی پیدایشان کنند اما...
آفتاب به شدت میتابید. با اینکه در بین شاخ و برگ درختان از نور مستقیم خورشید در امان بودیم، اما باد گرمی که میوزید، اذیتم میکرد. در همین لحظه سید با پای خود به آرامی ضربهای به من زد. سرم را بالا گرفتم و به مسیری که او با انگشتش اشاره میکرد نگاه کردم؛ دو خودروی منافقین، در حالی که در هر کدام تعدادی نیرو نشسته بود، در سمتی مخالف یکدیگر در حرکت بودند. یکی از خودروها به سمت کرند میرفت و دیگری به طرف اسلامآباد در حرکت بود.
کمی نزدیکتر یک نفربر زرهی ایستاده و سرنشینان آن در حال گشتن منطقه بودند.
نفس در سینهام حبس شده بود. عرق سردی را روی پیشانیم احساس میکردم. هر لحظه امکان داشت آنها متوجه این درخت شوند و در نتیجه ما را پیدا کنند. در حالتی مأیوسانه آنها را نگاه میکردم، داشتم از آیندهای که به آن امیدوار بودم قطع امید میکردم که آنها سوار نفربر شده و منطقه را ترک کردند.
بعد از رفتن آنها، در حالی که به سمتی آب دهانم را قورت میدادم گفتم: «سید، مثل اینکه فعلا مجبوریم در اینجا بمانیم.»
سید که گویی حرف مرا نشنیده است پرسید: «رضا پس چرا هلیکوپترها به نجات ما نیامدند؟»
چند گنجشک در بالای درخت جا گرفته و با جیک جیک خود به ما روحیه میدادند. در همان حال که گنجشکهای کوچولو را نگاه میکردم، گفتم: «فکر میکنم آنها وقتی سقوط و انفجار هلیکوپتر را دیدند، به حساب اینکه ما به شهادت رسیدهایم، به پایگاه برگشتهاند.»
اما در دلم هنوز به بازگشت هلیکوپترهای خودی امیدوار بودم. یکبار دیگر آنچه را که برایم اتفاق افتاده بود در ذهنم مرور کردم و بیش از پیش از خواب دوستم، در حیرت فرو رفتم. بیشتر امیدواری من قسمت آخر خواب او بود. اگر تعبیر آن درست از کار در بیاید، ما صددرصد از مرگ نجات خواهیم یافت. خصوصا اینکه او در پایان خوابش گفته بود که: «... نمیدانم چطور شد که شیشه شکست و تو آزاد شدی.»
در همین هنگام با صدای حرکت کامیونی به خود آمدم، نگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم که یک کامیون نظامی در نزدیک هلیکوپتر توقف کرد و منافقین از داخل آن پائین پریدند و به طرف هلیکوپتر رفتند، بار دیگر نفس در سینهام حبس شد. آنها در حالی که گرد هلیکوپتر می چرخیدند شروع به تیراندازی هوایی کردند. صحبتهای آنها را به راحتی میتوانستم بشنوم:
- خلبانانش فرار کردهاند.
- نه بابا، اگر نگاه کنید، میبینید که کله یکی از آنها دارد توی آتش میسوزد.
- بهتر است برویم این اطراف را نگاه بکنیم.
در همین لحظه از شنیدن حرف یکی از منافقین کم مانده بود قلبم از حرکت بایستد. او با صدای زوزه مانند رفقایش را خطاب قرار داد و گفت: «بچهها بیایید! اینجا چند جای پا هست.»
به خاطر بیاحتیاطیام خودم را سرزنش کردم. در آن لحظه به خاطرم نرسیده بود که جای پاهایمان را در اطراف هلیکوپتر از روی زمین پاک کنیم.
سید با صدایی لرزان گفت: «دیدی رضا، بالاخره گیر افتادیم. آنها جای پای ما را پیدا کردند.»
به آرامی گفتم: «اینقدر نفوس بد نزن ببینیم چطور میشود.»
-نه آقا رضا از اینکه به فکرم نرسید که جای پاها را پاک کنم شرمنده هستم.
در حال که نگاهم به منافقین بود گفتم: «عیبی ندارد سید.»
در این هنگام یکی از افراد منافق که جلوتر از همه میآمد، آرام آرام، مثل سگی که دنبال جای پای کسی باشد، به سمت درخت بلوط حرکت کرد، نفسم به سختی بالا میآمد، دیگر کارمان تمام بود.
آن منافق در حالی که به زمین اشاره میکرد، با صدای بلندی گفت: «هی بچهها بیایید اینجا.» گروه منافقین با شنیدن این حرف به آن مرد نزدیک شدند و به جایی که او اشاره میکرد، نگاه کردند.
هر لحظه انتظار داشتم توجهشان به درخت جلب شود، در آن صورت دیگر امیدی به زنده ماندنمان نبود. در دلم دعا میکردم و از خدا کمک میطلبیدم. در این هنگام همان منافق که دیگران را صدا زده بود، گفت: «نگاه کنید بچهها، اینجا جای اسکید یک هلیکوپتر است. مثل اینکه آمدهاند و آنها را بردهاند.
با شنیدن این حرف، از کشیدن خطهای اسکید، که در آن ساعت ناخواسته انجام داده بودم، احساس رضایت کردم، زیرا آنها بلافاصله دست از تلاش برای پیدا کردن ما کشیدند. در این لحظه صدای هواپیمایی به گوش رسید و منافقین سراسیمه سوار بر خودرو شدند و آنجا را ترک کردند. اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اتفاق غیر منتظرهای افتاد.
خودرو منافقین هنوز مسافتی را طی نکرده بود که دو فروند از هواپیماهای خودی در آسمان ظاهر شده و یکی از آنها خودرو منافقین را مورد حمله قرار داد. لحظاتی بعد خودرو با صدای مهیبی منفجر شد و شعلههای آتش از آن به هوا برخاست.
با حالتی بهتزده، خودروی در حال سوختن را نگاه میکردم که سید به شانهام زد و گفت: «دیدی آقارضا، خداوند چطور ما را با مسائل مختلف روبرو کرده و از ما امتحان میگیرد.»
سید که از انهدام خودرو منافقین به وجد آمده بود، میخواست به حرف زدن ادامه بدهد که پایش را تکان دادم و گفتم: «آرام باش سید! ممکن است کسی در این اطراف باشد.»
لحظات به کندی میگذشت. از هنگامی که هلیکوپتر سقوط کرده بود، دو ساعت میگذشت، دو ساعتی که پر از التهاب و خوف و هراس بود.
بار دیگر منطقه در سکوت فرو رفته بود. در اطراف هیچ جنبدهای به چشم نمیخورد. کلیه منافقینی که خودروهایشان سالم مانده بود، منطقه را ترک کرده و به سمت کرند رفته بودند. از این لحظه به بعد، میتوانستیم برای فرار از منطقه فکری بکنیم.
سید که متوجه سکوت حاکم بر منطقه شده بود گفت: «آقا رضا فکر میکنم بهتر است از درخت پائین برویم و از این منطقه دور شویم.»
استخوانهایم از یک جا نشستن درد گرفته بود. همانطور که خود را جابجا میکردم. گفتم: «نه سید، توی درخت جایمان امنتر است. اگر پائین برویم، با لباسهای سبز رنگی که تنمان است، به راحتی گیر منافقین میافتیم. بهتر است تا شب اینجا بمانیم.»
سید که مشخص بود، از این حرف من قانع نشده است، گفت: «رضا، فکر میکنم دیگر نتوانیم فرصتی مناسبتر از حالا گیر بیاوریم. بهتر است پائین برویم و سینهخیز خود را به پشت آن تپه برسانیم.»
داشتم برای سید توضیح میدادم که منافقین در منطقه پخش شدهاند و اگر ما از درخت پائین بیاییم، آنها حتما ما را گیر میآورند. که یکدفعه سید با صدای خفهای گفت: «آقارضا آنجا را نگاه کن.»
در داخل جاده، دو ماشین پیکان با سرعت زیاد به سمت هلیکوپتر در حرکت بودند. به نزدیک هلیکوپتر که رسیدند، تعدادی منافق از دو ماشین پیاده شدند.
با دیدن آنها دوباره ترس بر وجودم حاکم شد. از اینکه به حرف سید گوش نکرده بودم، سخت پشیمان بودم.
سید با لحن نگران و سرزنشکننده گفت: «دیدی آقا رضا گفتم که این لامذهبها دست بردار نیستند.»
از شانس بد ما، سه نفر از گروه منافقین جدا شدند و در حالی که یکی از آنها با دست درخت بلوط را نشان میداد، به طرف ما به راه افتاد.
دیگر کارمان تمام بود. چشمانم را بستم و شروع به خواندن شهادتینم کردم. لحظاتی بعد که چشمانم را باز کردم، آنها را دیدم که لحظه به لحظه نزدیکتر میشدند. دو نفر از آنها دختر و یکنفرشان هم پسر بود، و هر سه مسلح به کلاشینکف، کلت و نارنجک بودند.
مطمئن بودم که در این زمان به نقطه پایان زندگی رسیدهام. دست در جیب لباس پروازم کردم و قرآن کوچکی را در آوردم، بعد سید را صدا زدم و گفتم:«سید جان متاسفم. کاش به حرف تو گوش کرده بودم. مثل اینکه این سه نفر ما را پیدا کردهاند. حالا که امیدی به زنده ماندنمان نیست بیا و در این دقایق آخر، چند آیه از قرآن برایم بخوان.»
سید قرآن را از من گرفت و شروع به تلاوت کرد؛ اما صدایش آنقدر ضعیف بود که من نمیتوانستم آنچه را که او میخواند، تشخیص بدهم؛ با این وجود سعی داشتم با یاد قرآن دلم را آرام نگه دارم.
منافقین قدم به قدم به درخت نزدیکتر میشدند. با هر قدمی که آنها به طرف درخت برمیداشتند، ضربان قلبم تندتر میشد. منافقین به پنجاه قدمی درخت که رسیدند، ایستادند.
وحشتم به منتهی درجه خود رسیده بود. از ترس اینکه مبادا صدای نفسهای ما را بشنوند، از نفس کشیدن معمولی هم خودداری کرده و نفس را در سینهام حبس کردم. میدانستم که اگر کوچکترین حرکتی بکنم، توجه آنها به درخت جلب میشود؛ روی این حساب، شاخهای را که روی آن نشسته بودم محکم گرفتم تا از هر تکان احتمالی جلوگیری کنم. در این لحظه مگسی روی بینیام نشست خارش آزار دهندهای را در نوک بینیام احساس کردم.
نمیتوانستم حرکتی بکنم، ناگزیر دندان بر جگر فشردم و سعی کردم با تکان دادن سر مگس را از خود برانم.
یکی از دو زن منافق، ژستی مردانه به خود گرفت و گفت: «رامین جان اگر آن دو خلبان را پیدا کردی بسپارشان به دست من تا پوست آنها را مثل لباس از تنشان بیرون بیاورم. آنها امروز خیلی اذیتمان کردند؛ حیف است که همین جور راحت جان بدهند.»
مرد که معلوم شد اسمش رامین است، از روی بیحوصلهگی گفت: «فعلاً بگذار آنها را پیدا کنیم تا بعد.»
یک لحظه احساس کردم قلبم از تپش باز مانده و خون در رگهایم منجمد شده است. برای یک لحظه به فکرم رسید که از درخت پایین بپرم و با گرفتن اسلحه یکی از آنها، سه نفرشان را به درک بفرستم. اما چون آنها موقعیت بهتری نسبت به من داشتند، از این فکر منصرف شدم.
باد تندی که شاخهها را تکان میداد، این موقعیت را برایم پیش آورد که چهره آنها را واضحتر ببینم. در اثر وزش باد، کلاه یکی از دخترها از سرش به زمین افتاد. او در حالی که کلاهش را از روی زمین بر میداشت گفت: «برویم زیر این درخت و کمی استراحت کنیم.»
این حرف، به معنی پایان زندگی ما بود. در دلم گفتم کاش در همان لحظات اولیه و در هنگام سقوط هلیکوپتر از بین رفته بودیم.
مرگ این چنین، آن هم بدست مزدوران کثیفی مثل منافقین بیش از آن که برایم وحشت آفرین باشد، خفتآور بود. خود را آماده کرده بودم که به محض رسیدن آنها به زیر درخت پایین بپرم و حداقل یکی از منافقین را از بین ببرم، آنها قصد آمدن به زیر درخت را داشتند اما مردی که همراه آنان بود گفت: « فعلاً وقت استراحت نیست، بهتر است برویم و اطراف را بگردیم تا شاید نشانی از آنها پیدا کنیم.»
دو دختر همراه او سرشان را به علامت تصدیق تکان دادند، و این برای ما، یعنی آزاد شدن از آن لحظات هراسآور و خوفناک.
آنان از کنار درخت گذشتند و صد متر آن طرفتر مشغول گشتن شدند. هنوز خطر رفع نشده بود و نفس همچنان در سینههامان محبوس بود. در این هنگام باز هم خدا به فریادمان رسید و صدای غرش هواپیمایی، آنان را سراسیمه کرد. مرد همراه آن دو زن، با صدایی شبیه لیلی کردن، به افرادی که پایینتر بودند علامت داد و همهشان به سرعت به طرف خودروها دویدند. اما هنوز به خودروها نرسیده بودند که یک راکت از هواپیما شلیک شد و خودروهای آنها را منهدم کرد.
آنان چنان به زمین چسبیده بودند که به کلی از دید ما پنهان شدند. چند لحظه بعد، هواپیماها از منطقه دور شدند و منافقین گرد هم حلقه زدند. صدایشان را به وضوح میتوانستم بشنوم. یکیشان که به نظر میآمد سمت سرگروهی را به عهده دارد به دیگران گفت:«خب بچهها، مثل اینکه باید لباسها را عوض کنیم.»
منافقین با شنیدن این حرف شروع به در آوردن لباسهایشان کردند. در زیر لباس آنها لباس دیگری قرار داشت و با تعجب متوجه شدم که در زیر لباس نظامیشان، یک دست لباس کردی هم پوشیدهاند و دخترها علاوه بر این لباس، یک روسری رنگارنگ کردی هم به سر کردند. حالا دیگر تشخیص آنان با کردها، خیلی مشکل بود.
با دور شدن آنان، نفسی را که ساعتی در سینه حبس کرده بودم آزاد کردم. ترس و وحشت قدرت حرکت را از من گرفته بود به زحمت تکانی به خود دادم و کمی جابجا شدم، اما کم مانده بود که از بیحالی و بیرمقی به پایین بیفتم علاوه بر بیحالی، حالت تهوع هم به من دست داده بود. با اینکه از صبح تا این لحظه که ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود، چیزی نخورده بودم، اما نه احساس گرسنگی میکردم و نه احساس تشنگی.
پای سید که روی شانهام قرار گرفت، با بیحالی گفتم: «سیّد مثل اینکه باید به حرف تو عمل کرد.»
سیّد خود را کمی جابجا کرد و گفت: «نه رضا، بهتر است بمانیم. با این آمد و رفتهای منافقین اینجا برای پنهان شدن بهتر است. خدا تا به حال سه بار ما را از مرگ حتمی نجات داده است؛ پس بهتر است که تا شب همینجا بمانیم.»
با شنیدن این حرف ساکت شدم. حق با او بود، در این موقعیت حساس، بهترین پناهگاه ما همین درخت بود و به قول سیّد، همین درخت تا بحال وسیلهای شده بود تا ما سه بار از مرگ نجات پیدا کنیم.
نشسته بودم و طبق معمول انتظار حادثهای را میکشیدم. در این هنگام صدای هلیکوپتری به گوش رسید. در یک آن نگاهمان متوجه آسمان شد. لحظاتی بعد، ابتدا ملخ یک هلیکوپتر کبری از پشت تپه ظاهر شد و آنگاه خود هلیکوپتر همراه با دو فروند دیگر بر آسمان منطقه ظاهر شدند. از شدت خوشحالی رمقی دوباره در بدنم احساس کردم.
برای یک لحظه موقعیت منطقه را فراموش کرده و به سید گفتم: «سید بهتره پایین برویم و با دستمال به آنها علامت بدهیم.»
انتظار داشتم سید از پیشنهادم استقبال کند ولی او در حالیکه سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد، گفت:«نه رضا، بهتره صبر کنیم تا وقتی که آخرین فروند از هلیکوپترها قصد خارج شدن از منطقه را داشت، آن موقع علامت بدهیم.»
به همین انتظار در میان شاخ و برگ درخت بلوط باقی ماندیم. یکی از هلیکوپترهای مسلح، راکتی را به سمت یک خودروی ارتشی که در جاده سالم باقی مانده بود، شلیک و آن را منهدم کرد.
هلیکوپترها بعد از انهدام خودرو، در حالیکه از هر طرف با انواع سلاحها به طرف آنها شلیک میشد، چند بار برگرد هلیکوپتر منهدم شده ما چرخیده و منطقه را ترک کردند. امید داشتیم که بتوانیم آنها را در مسیر بازگشت، متوجه خود بکنیم، اما مسیر برگشت آنها به سمتی بود که ما نمیتوانستیم هیچگونه عکسالعملی نشان دهیم.
نگاهی از روی نا امیدی به سیّد کردم و گفتم: «سید میبینی؟! ما اصلاً شانس نداریم!»
سید با تحکّم در جوابم گفت: « آقا رضا با وضعی که امروز من دیدم و با این همه امداد غیبی، دیگر از چیزی نمیترسم.از حالا امیدم به نجات صد برابر شده است.»
بعد در حالیکه قرآن را به طرف من دراز میکرد گفت: «تا کلام خدا با ما است و دل ما پیش خداست از شر این شیاطین در امان هستیم.»
قرآن را از او گرفتم و گفتم:«سید مثل اینکه وضع تو از من بهتره.»
سیّد تکانی خورد و بعد از اینکه روی شاخه دیگری جایش را محکم کرد گفت: «نه رضا، وضع من با تو هیچ فرقی ندارد، الان که دارم با تو حرف میزنم، قلبم از شدت ترس چنان میزند که فکر میکنم، الان است که از قفس سینهام بیرون بجهد، با این وجود فعلاً باید یک جوری خودمان را مشغول کنیم و روحیهمان را از دست ندهیم.»
صدای هلیکوپتر، بار دیگر سکوت نسبی منطقه را به هم زد. با خوشحالی به سید گفتم:«سیّد، سیّد، هلیکوپتر شناسایی خودمان.» و بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم: «ولی سیّد چرا این هلیکوپتر از سمت عراق میآید. سیّد نگاه کن آن طرف هم یک هلیکوپتر جنگی در حال پرواز است.»
سید آهی از روی نارضایتی کشید و گفت: « آره آقا رضا، آن هلیکوپترها عراقی هستند. مثل اینکه فعلاً در شانس بر روی ما بسته شده است.»
صدای انفجار شدیدی، به حرفمان خاتمه داد. یکی از هلیکوپترهای عراقی، راکتی را به سوی نیروهای خودی شلیک کرده بود و بعد از اینکه یک دور دیگر زد، قصد داشت منطقه را ترک کند که در این هنگام هلیکوپتر جنگی یکدفعه مثل آدمی که دچار سرگیجه شده باشد، حرکتی تند به چپ و راست زد و بعد با سر به طرف زمین سقوط کرد و به کوهی از آتش مبدل شد.
از سقوط هلیکوپتر عراقی خوشحال شده بودم. در این لحظه دیدیم که چند خودروی منافقین وارد جاده شدند و با رسیدن به نزدیک هلیکوپتر عراقی توقف کرد و بلافاصله حدود 20نفر از نیروهای منافق از خودروها پایین بریدند. بار دیگر ترس و اضطراب بر وجودمان چیره شد.
سید گفت: « ای لعنت به این شانس. چی میشد اگر این هلیکوپتر کمی دورتر از هلیکوپتر ما سقوط میکرد.»
در حالی که سعی میکردم آرام صحبت کنم،گفتم: «اگر تا به حال به این درخت شک نکرده باشند، این دفعه، حتماً شک میکنند و به سراغ ما میآیند. آن وقت میدانی سید که چه سوپ خوشمزهای از ما درست میکنند.»
سید با ناراحتی گفت:« بس کن رضا، بگذار ببینم چکار میکنند، مثل اینکه دارند میروند.»
حق با سید بود، منافقین بعد از اینکه اطراف منطقه را وارسی کردند، سوار بر خودروها شده و به سمت کرند حرکت کردند و ما را با افکار خودمان تنها گذاشتند.
از این بازی سرنوشت غرق حیرت شده بودم. این درخت، برایم مثل درخت معجزه جلوهگر شده بود. از قدرت خدا در شگفت بودم و دلم میخواست میتوانستم این وسیله امداد خداوند را از ریشه در میآوردم و در حیاط خانهام بکارم و هر روز با شیره جان خود، آن را تغذیه کنم.
در اینجا به یاد داستان حضرت یونس(ع) افتادم که خداوند چگونه او را در شکم نهنگ از خطرات محفوظ داشته و اکنون من و سید را این چنین در لابلای برگهای این درختان نگه داشته و چشم ناپاک این منافقان را کور و از دید ما محروم کرده است.ادامه دارد...(فارس)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....