پدرم در یک کارگاه کار میکرد و مرا به زور به پسر یکی از همکارانش داد. او به همکارش بدهکار بود و به خاطر همین هم مرا مجبور به این ازدواج کرد. ما در خانه 4 خواهر و 5 برادر بودیم و پدرم مشکل مالی داشت.»
مونا که آن زمان ساکن یکی از شهرستانهای کوچک استان خراسان جنوبی بود، ادامه میدهد: «بعد از ازدواج فهمیدم شوهرم معتاد است. اوایل کار میکرد اما بعد از مدتی که اعتیادش شدید شد، دیگر سر کار نمیرفت و به جای آن موادفروشی میکرد. چند بار هم مرا مجبور کرده بود برایش مواد جابهجا کنم و آخر سر هم گیر افتادم و مرا به زندان انداختند.»
مونا در همان زندان تصمیم گرفت از شوهرش جدا شود و زندگیاش را تغییر بدهد. او توضیح میدهد: دادخواست طلاق دادم و شوهرم هم مخالفتی نکرد البته پدرم خیلی مخالف بود و تهدید میکرد همینکه از زندان بیرون آمدم، حسابم را میرسد ولی من به حرفش گوش ندادم و کار خودم را کردم.»
زندانی سابق بعد از آزادی به خانه پدری برنگشت. او در این باره میگوید: « به خانه خالهام رفتم. او پیرزنی بود که تنها زندگی میکرد و مخالفتی با اینکه من پیشش باشم، نداشت. خانه او در تهران بود. اینطوری از خانواده خودم دور شدم. زندگی در تهران همانطور که حدس میزدم، آنقدرها هم ساده نبود. باید دنبال کار میگشتم وگرنه هیچکس نبود به دادم برسد. خالهام هم وضعش زیاد خوب نبود و از عهده خرج خورد و خوراک دونفر برنمیآمد برای همین شروع کردم به گشتن دنبال کار تا اینکه در یک تالار قبولم کردند. گارسون و کارگر بخش زنانه بودم و در تالار همیشه مجلس عروسی و عزا برقرار بود.»
مونا سه سال بعد از اینکه در تالار کارش را شروع کرد، برای دومین بار لباس عروس پوشید. او میگوید: «با یکی از کارگران آشپزخانه ازدواج کردم و در همان تالار برایمان عروسی کوچکی گرفتند که پدرم هم به اخم و ناراحتی آمد. بعد از آن از خانه خالهام رفتم. شوهرم خانه کوچکی در یکی از مناطق جنوب تهران کرایه کرد.»
اکنون 6 سال از ازدواج دوم مونا گذشته است و او از زندگیاش ابراز رضایت میکند: «هنوز هردویمان در همان تالار مشغول هستیم. خدا را شکر جای خوب و درست و حسابی است. تنها بچهمان هم الان سه سالش شده و هر روز او را با خودمان میبریم و در مهدکودکی که نزدیک تالار است، میگذاریم. درست است که زندگی سختیهایی دارد، اما شیرین و دوست داشتنی نیز است.