گفت‌وگو با مردی که 22 سال قبل زندانی شد

والدینم نجاتم دادند

اخراج از مدرسه زندگی حمید ـ ن را زیر و رو کرد و او پس از این اتفاق به مسیری پا گذاشت که انتهایش زندان بود. حمید زمانی که راهی حبس شد، 19 سال داشت و اکنون مردی 41 ساله است که زندگی سالمی دارد. گفت‌وگو با این زندانی سابق را بخوانید:
کد خبر: ۴۸۹۱۳۳

چرا به زندان افتادی؟

تقصیر مدیرمدرسه‌مان بود که مرا اخراج کرد. کلاس سوم دبیرستان بودم که در مدرسه بین چند دانش‌آموز دعوای سختی شد. من هم در دعوا بودم. مدیر بعد از پیگیری، من و یکی دیگر از شاگردها را اخراج کرد. می‌گفت من سابقه بی‌انضباطی دارم. پدرم آن موقع خیلی سعی کرد نظر مدیرمان را عوض کند اما نتوانست. بعد از این‌که از مدرسه اخراج شدم، دیگر کاری جز چرخ زدن در خیابان‌ها نداشتم و همین‌طور شد که به راه خلاف کشیده شدم و آخر هم به خاطر مواد مخدر به زندان افتادم.

چه مدت در حبس بودی و در این دوران خانواده‌ات چه برخوردی داشتند؟

من 6 ماه حبس کشیدم و بعدش آزاد شدم. پدرم در بازار در یک حجره لوازم چرخ خیاطی کار می‌کرد و خیلی گرفتار بود، اما خیلی کارهایم را پیگیری کرد. وقتی از زندان بیرون آمدم هم هوایم را داشت. هم او هم مادرم به من کمک کردند تا دیگر سراغ موادمخدر نروم. خیلی کم دیده‌ام پدر و مادران با بچه‌هایشان که اهل خلاف می‌شوند، این‌طور خوب برخورد کنند و مراقبش باشند. من به‌خاطر مشکل جسمی از سربازی معاف بودم و پدر و مادرم سعی کردند کاری کنند که سرم به کارهای درست گرم باشد. من هم در خانه برای خودم لوازم چوبی می‌ساختم، حقیقتش کار با چوب را خوب بلد هستم و چند مجسمه خیلی قشنگ کار کرده‌ام، پیش روانپزشک هم می‌رفتم.

پس همه چیز رو به راه بود و مشکل خاصی نداشتی؟

مشکل در جای دیگری بود. در خانواده مشکل نداشتم اما در جامعه چرا. بعد از 6 ماه تصمیم گرفتم دنبال کار بروم. هرکجا می‌رفتم تا می‌فهمیدند سابقه‌دار هستم و معتاد بودم بیرونم می‌انداختند البته درس نخواندنم هم در رفتار آنها تاثیر داشت. خلاصه این‌که مردم خیال می‌کردند با یک جانی طرف هستند. هیچ دوست و رفیقی هم نداشتم یعنی خودم نمی‌خواستم سراغ رفقای قدیم بروم و نمی‌توانستم با شخص تازه‌ای هم ارتباط برقرار کنم. پدرم سعی کرد در بازار دستم را بند کند اما نتوانست. او برای برادرم کار پیدا کرده بود اما در مورد من اوضاع فرق داشت. بعد که دیدم درها به رویم بسته است، با راهنمایی پدرم کلاس شبانه اسم نوشتم تا لااقل دیپلم بگیرم ولی این کار را هم نتوانستم بکنم.

این بار چه مشکلی پیش آمد؟

کیف پول یکی از معلمان گم شد، او هم پلیس را خبر کرد و ماموران هم چون من سابقه داشتم، به من مشکوک شدند و یک شب در بازداشتگاه خوابیدم اما بعد دزد اصلی که یکی دیگر از شاگردان بود، لو رفت و مرا آزاد کردند ولی دیگر حاضر نشدم سرکلاس بروم. اعصابم نمی‌کشید. پدر و مادرم خیلی با من صحبت کردند حتی روانپزشکم هم خیلی دلداری‌ام داد اما فایده‌ای نداشت و دیگر درس را ول کردم.

فکر می‌کنی دیگران در سرنوشت تو چقدر نقش بازی کردند و خودت چه اشتباه‌هایی مرتکب شدی؟

دیگران خیلی نقش داشتند. درست است که بچه درسخوانی نبودم اما مدیر نباید اخراجم می‌کرد. بعد از آزادی هم نباید با من مثل یک انگل رفتار می‌کردند. خودم هم مقصر بودم. نباید به سمت موادمخدر می‌رفتم. خدا را شکر پدر و مادر خوبی داشته و دارم. الان دیگر پیر شده‌اند و من همه حواسم به آنهاست، چون برادرم در شهرستان کار می‌کند و نمی‌تواند به آنها رسیدگی کند.

برگردیم به بقیه ماجرا. بالاخره شغلی پیدا کردی؟

در یک مبل‌سازی.گفتم که کار چوبم خوب بود. به سختی این کار را گیر آوردم. هنوز هم در همین شغل هستم. خیلی دوست دارم برای خودم کارگاهی بزنم ولی پولش را ندارم. خیلی سرمایه می‌خواهد. برای همین چاره‌ای ندارم جز این‌که برای مردم کار کنم.

ازدواج کرده‌ای؟

ازدواج کردم ولی زنم طلاق گرفت. توقع‌هایی داشت که از عهده‌اش برنمی‌آمدم. بالاخره من یک کارگر هستم و پول زیادی ندارم. آن هم یکی از ضربه‌هایی بود که خوردم. اتفاقا وسط دعواها زنم به من می‌گفت تو یک معتاد خلافکار هستی و من لطف کردم زنت شدم. این حرفش خیلی عصبی‌ام می‌کرد.

از زندگی‌ات راضی هستی؟

هم آره، هم نه. از این‌که دیگر سراغ مواد نرفتم و پایم به زندان کشیده نشد، خیلی راضی هستم اما خیلی چیزها را هم که می‌خواستم، به دست نیاوردم و همه‌اش حالا برایم آرزو شده است. این را هم بگویم که من خیلی کتاب می‌خوانم، درست است که درس نخواندم ولی سعی می‌کنم از قافله عقب نمانم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها