وقتی کفشدوزک غذایش را خورد، از گل آفتابگردان تشکر کرد. از ساقه گل پایین آمد و به طرف برکه رفت تا با قورباغه دانا صحبت کند.
زنبور طلایی هم به خانهاش رفت تا کمی استراحت کند. کرم شبتاب وقتی فهمید مورچههای بامزه، همسایه جدید آنها شدهاند، در خانهاش یک مهمانی ترتیب داد. مورچههای سیاه را به خانهاش دعوت کرد و با حبه قند از آنها پذیرایی کرد.
بال نقرهای خانهاش را مرتب کرد و به طرف جنگل پرواز کرد تا کمی گردش کند.
پروازکنان رفت تا به درخت کاج رسید و روی یکی از شاخهها نشست و به تماشای کوه و صحرا مشغول شد. ناگهان صدایی شنید. بالنقرهای اطرافش را نگاه کرد، اما چیزی ندید.
مدتی گذشت باز هم صدایی شنید. کسی بالنقرهای را صدا میزد. صدا میگفت: آهای پروانه کوچولو بیا پیش من.
بالنقرهای که هیچ کس را نمیدید، گفت: تو کی هستی؟ کجایی؟
صدا گفت: من همین جا نزدیک تو هستم. زیر درخت کاج.
بالنقرهای از شاخههای درخت پایین آمد و زیر درخت را نگاه کرد، اما هیچ کس آنجا نبود.
بالنقرهای با خودش فکر کرد: شاید کسی دارد مرا اذیت میکند. آماده پرواز شد که صدا دوباره گفت: من نزدیک تو هستم. روی این سنگ. اگر دقت کنی میتوانی مرا ببینی.
بالنقرهای روی سنگ را نگاه کرد، اما کسی را ندید. با خودش گفت: حتما یکی از دوستانم است که دارد با من شوخی میکند. با صدای بلند آنها را صدا زد: زنبور طلایی تو هستی؟ کرم شبتاب، حلزون، آهای قرمز خالخالی، کدامتان هستید؟ اما جوابی نشنید.
روی سنگ زیر درخت کاج نشست که سوزشی را در پایش احساس کرد. تلاش کرد خودش را نجات دهد، اما دید روی یک ریسمان بلند و چسبنده گیر افتاده.
تلاشش برای فرار بیفایده بود. شروع کرد به داد و فریاد کردن و کمک خواستن.
عقاب طلایی در آسمان پرواز میکرد. او صدای بالنقرهای را شنید و به طرف درخت کاج پرواز کرد. عقاب با منقار بلند خودش ریسمان چسبناک را قطع کرد و بالنقرهای را نجات داد.
بالنقرهای خیلی ترسیده بود. وقتی حالش جا آمد از عقاب پرسید: ای سلطان آسمان من هیچ کس را روی سنگ یا زمین ندیدم. نمیدانم آن موجود نامرئی چه بوده؟
عقاب گفت: آن موجود نامرئی آفتابپرست بوده است.
آفتابپرست نوعی مارمولک است که به رنگ خاک است. وقتی روی سنگ قرار میگیرد یا در میان صخرهها پنهان میشود یا میان خاک قایم میشود، به همان رنگ است و کسی او را نمیبیند.
هیچ خطری او را تهدید نمیکند. بنابراین به راحتی شکار میکند. زبانش چسبناک و بلند است. وقتی حشرهای روی زبان آفتابپرست قرار بگیرد، نمیتواند فرار کند و خوراک آفتابپرست میشود. من زبان آفتابپرست را قطع کردم و تو توانستی فرار کنی.
بالنقرهای یک تجربه جدید پیدا کرده بود.
نسرین هاشمی دهکردی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)