ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

جسدی در بزرگراه

بزرگراه باکری در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفته بود. سرگرد شهاب تعجب می‌کرد از این‌که برای بزرگراه هنوز چراغ نصب نکرده‌اند. ستوان ظهوری تند می‌راند. خبر را دیر به آنها اطلاع داده بودند و او در این مدت یاد گرفته بود وقتی قتلی انجام می‌شود اصل اول تحقیقات این است که زمان را نباید از دست داد. بالاخره نور چراغ‌های گردان از دور دیده شد.
کد خبر: ۴۸۷۳۱۵

جنازه کنار بزرگراه افتاده بود. وقتی رسیدند شهاب از بین ماموران و سربازان راه را باز کرد و خودش را بالای سر جسد رساند. مقتول مردی حدودا 40 ساله بود، بلند قد با موهای مشکی پرکلاغی، بینی نوک‌تیز، پیشانی تقریبا بلند و چشمانی درشت که باز مانده بودند. روی صورت او جای چند خراش دیده می‌شد. دست‌هایش هم همین‌طور بود، می‌شد حدس زد قبل از مرگ با قاتل یا قاتلان درگیر شده و حسابی گردوخاک به پا کرده بود.​شلوار پارچه‌ای سرمه‌ای و پیراهن مردانه سفیدی به ​تن داشت که یقه‌اش را انگار آهارزده بودند.

هیچ مدرک شناسایی همراهش نبود، اما حدود 10 متر آن‌ طرف‌تر یک ریوی نقره‌ای رنگ رها شده بود که به نظر می‌رسید مال مقتول است. ماموران کلانتری به هیچ‌چیز دست نزده و منتظر مانده بودند تا کارآگاه خودش بیاید و کارها را به دست بگیرد. ظهوری به دستور شهاب سراغ ریو رفت و بازرسی از آن را شروع کرد. چند لکه خون در صندلی عقب شکی باقی نمی‌گذاشت که جنازه را در آن گذاشته و به اینجا آورده‌اند. ستوان داشبورد را باز کرد داخلش چیز زیادی نبود یک ادکلن که ظاهرش نشان می‌داد قیمتی است، یک عینک آفتابی مارکدار و البته یک احضاریه دادگاه. برگه به نام رامین مرادی صادر شده بود و او باید دو روز دیگر به شعبه 1652 دادگاه خانواده می‌رفت. زنش دادخواست طلاق داده بود. ستوان پیش خودش فکر کرد همین می‌تواند بهترین سرنخ باشد؛ اختلاف خانوادگی و بعد هم قتل.

ظهوری رئیس‌اش را صدا زد. شهاب قبل از این‌که به او اجازه صحبت بدهد،گفت:کیف پولش را دزدیده‌اند؛ موبایلش را هم همین‌طور. اما نمی‌شود گفت قتل با انگیزه سرقت بوده چون می‌توانستند ماشین را هم بردارند. ستوان احضاریه دادگاه را نشانش داد، شهاب با دقت آن را خواند و به فکر فرورفت. قاتل نه از چاقو ونه از سلاح استفاده کرده بود، بلکه به نظر می‌رسید سر رامین را به جایی کوبیده و کارش را ساخته است. بنابراین به احتمال زیاد برنامه‌ریزی قبلی برای این کار وجود نداشت و هیچ بعید نبود اختلافات خانوادگی پشت پرده این جنایت باشد.

حدود ساعت 4 صبح بود که جسد را در ماشین پزشکی قانونی گذاشتند و شهاب و ستوان هم راهی اداره شدند، وقتی برای رفتن به خانه و استراحت نبود. فقط می‌توانستند در آسایشگاه چشمی روی هم بگذارند. ساعت 8 صبح ستوان ظهوری ناشتایی خورده آماده بود تا به نشانی که در احضاریه نوشته شده بود برود و سر وگوشی آب بدهد. مقتول در ساختمانی چهار طبقه در یکی از کوچه‌های نزدیک میدان هفت‌تیر زندگی می‌کرد. ستوان با چند نفر از همسایه‌ها حرف زد و فهمید خانه برای خود رامین است و تا دو سه ماه قبل او با زنش زندگی می‌کرد، اما ظاهرا مشکلاتی بین‌شان پیش آمد و زن بار و بندیلش را بست و راهی خانه پدرش شد. یکی از همسایه‌ها با احتیاط به ظهوری گفت: نمی‌خواهم پشت سر کسی حرف بزنم، ولی رامین زیاد اهل زن و زندگی نبود. از آن مردهایی که خودتان می‌دانید چه کاره هستند. زنش یک شیشه عطر زنانه در خانه پیدا کرده بود و برای همین هم دعوا کرد.

ظهوری اجازه ورود به خانه را نداشت، برای همین از آنجا راهی میدان ونک شد تا بلکه از طریق دادگاه خانواده اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. قاضی پرونده حاضر نبود با او همکاری کند، می‌گفت اطلاعات پرونده‌ها محرمانه است و نمی‌تواند چیزی را در اختیار دیگران بگذارد. ستوان آنقدر اصرار کرد تا قاضی به منشی‌اش دستور داد خودش به همسر رامین تلفن بزند و بعد اگر زن مایل بود گوشی را به ستوان بدهد. مهناز برای صحبت با ظهوری مخالفتی نکرد و ستوان هم یکراست سر اصل مطلب رفت و از او خواست برای چند سوال ساده هرچه زودتر خودش را به آگاهی برساند و سراغ سرگرد شهاب را بگیرد.

برخورد زن خیلی ساده و معمولی بود نه صدایش لرزید،نه گوشی از دستش افتاد و نه در سکوتی عمیق فرورفت. همین رفتار بار دیگر به ظهوری گوشزد کرد درصد زیادی از قتل‌ها به خاطر اختلافات خانوادگی به وقوع می‌پیوندد.

مهناز قبل از ستوان به آگاهی رسید اما شهاب هنوز صحبت را شروع نکرده بود و با آمدن دستیارش فرصت را مناسب دید و برگه‌ها را جلوی ظهوری گذاشت تا او متن بازجویی را بنویسد. زن به سوال‌ها خیلی خونسردانه و مختصر و مفید جواب می‌داد: با رامین تفاهم نداشتیم برای همین هم بهتر دیدم جدا شوم. دیشب خانه پدرم بودم فوتبال می‌دیدم، بازی ایتالیا ـ آلمان، بیشتر از یک ماه می‌شود که او را ندیده‌ام اصلا از کارهایش خبر ندارم. پدرش سال گذشته فوت شد، مادرش هم قبل از ازدواج ما به رحمت خدا رفته بود​ و...

از این حرف‌ها چیزی بیرون نمی‌آمد برای همین ستوان ابتکار عمل را در دست گرفت: ماجرای عطر زنانه چه بود؟

شهاب قبلا تلفنی موضوع را از دستیارش شنیده بود، اما مهناز انتظار نداشت پلیس تا اینجا پیش رفته باشد، البته جا هم نخورد و باز هم با همان لحن بی‌تفاوت گفت:اولین بارش نبود چند بار مچش را گرفته بودم، برای همین هم می‌خواستم جدا شوم.

کارآگاه دستانش را پشت سرش قلاب کرد و به صندلی تکیه داد، بعد در حالی‌که نگاهش دورتادور اتاق می‌چرخید، گفت: رامین با طلاق مخالف بود.

-نه مشکلی نداشت، اگر مهریه‌ام را می‌بخشیدم پای هر برگه‌ای را که می‌گفتم امضا می‌کرد. خیلی اهل ظاهرسازی بود، ولی وضع مالی چندان رو به راهی نداشت. همیشه لباس‌های شیک می‌پوشید و سعی می‌کرد مثل پولدارها رفتار کند، اما یک کارمند معمولی بود. همان خانه را هم با وام و قرض خریدیم کلی هم من کمکش کردم. اشتباهم این بود که خانه را به نام خودم نکردم.

مقتول در شرکت پخش لوازم بهداشتی کار می‌کرد. مهناز که اطلاعات زیادی نداده بود شاید بازجویی از همکاران رامین گره‌گشا می‌شد. به همین دلیل شهاب با قید این نکته که زن حق ندارد تا اطلاع ثانوی از تهران بیرون برود اجازه داد برود. بعد خودش همراه ستوان راهی محل کار مقتول شد.

رئیس رامین مردی میانسال، خوش‌تیپ و خوش برخورد بود، اما همین‌که فهمید چه بلایی سر کارمندش آمده است مثل یخ جلوی آفتاب وا رفت، رنگ از چهره‌اش رفته بود و نمی‌توانست باور کند. اما حقیقت داشت و تنها کاری که از دست او برمی‌آمد این بود که کمک کند تا شاید قاتل دستگیر شود. هرچند او زیاد به توانایی پلیس اعتقاد نداشت و فکر می‌کرد آنها از پس پرونده‌های مهم و پیچیده برنمی‌آیند. مرد به‌خواسته شهاب یک روز به عقب برگشت و ماجراهای دیروز را این‌طور تعریف کرد: رامین مثل همیشه بموقع سر کارش آمد و کارها را راست و ریس کرد . حدود ساعت 3 بود که پیش من آمد و گفت مساعده می‌خواهد، من هم دستور دادم 400 هزار تومان به او بدهند. حدود ساعت 4 هم رفت، این روزها فکرش درگیر ماجرای طلاق بود، من هم زیاد اذیتش نمی‌کردم؛ کارمند خوبی بود خیلی از کارها را راه می‌انداخت بدون او واقعا به مشکل برمی‌خوریم.

همراه مقتول هیچ پولی نبود یعنی یا او تا قبل از مرگ همه پول را خرج کرده یا این‌که به سرقت رفته بود. رئیس شرکت با کمک حسابدارش شماره حساب رامین را که حقوق به آن واریز می‌شد به کارآگاه داد هیچ کارت عابر بانکی هم در خودرو یا لباس‌های رامین پیدا نشده بود، پس احتمال داشت قاتل یا قاتلان وسوسه شوند و از کارت استفاده کنند.

همان روز دستور ردیابی کارت صادر شد و ظهر روز بعد خبر رسید از این کارت از بانک ملت شعبه آرژانتین استفاده شده، اما چون پولی در حساب نبود طرف برداشتی هم انجام نداده است. ستوان ظهوری بلافاصله با گرفتن مجوز قضایی به بانک رفت تا شاید از طریق دوربین‌های مداربسته تصویر کسی را که می‌خواست از حساب رامین پول بردارد، به دست بیاورد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها