یک روز همه آنها در یک پارک دور حوض نشسته بودند و آب میخوردند که چندتا پسربچه شیطان، آنها را دیدند و با تیر و کمان به سویشان سنگ انداختند. کلاغها ترسیدند و فرار کردند؛ اما یکی از سنگها به بال مشکی خورد و او حسابی ترسید. تا آمد فرار کند، سنگ دیگری به سرش خورد و کمی گیج شد، اما هرطور بود پرواز کرد و از بچهها دور شد. او خیلی ترسیده بود و رنگ پرهایش از ترس، مثل گچ سفید شده بود. برای همین پدر و مادرش نفهمیدند که پرنده سفیدرنگی که نزدیک آنها پرواز میکند، مشکی است و روی زمین دنبالش میگشتند. مشکی هم که گیج بود، نفهمید که بقیه کجا هستند، پرید و رفت تا اینکه افتاد توی لانه کبوترها و از حال رفت. کبوترها دورش جمع شدند و کمی آب به او دادند تا حالش جا آمد، اما یادش نبود که کیست و اسمش چیست و چطوری به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و دیگر قارقار نمیکرد. کبوترها فکر کردند که او هم کبوتر است. به او غذا دادند و مشکی پیش آنها ماند. چند روز گذشت و مشکی چیزی یادش نیامد.
پدر، مادر، خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند، اما پیدایش نکردند. مشکی خیلی غمگین بود، چون نمیدانست کیست و اسمش چیست. یک روز صبح تازه از خواب بیدار شده بود که صدای قارقاری به گوشش رسید. خوب گوش داد و این آواز را شنید:
قارقار خبردار کی خوابه و کی بیدار؟
منم ننه کلاغه، مشکی من گم شده، کسی اونو ندیده؟
مشکی من بلا بود، خوشگل و خوش ادا بود
رنگ پراش سیاه بود
قارقار خبردار، هرکی که اونو دیده
بیاد به من خبر بده، قارقار قارقار
مشکی صدای مادرش را میشنید. صدا برایش آشنا بود، اما نمیدانست که این صدا را کی و کجا شنیده است. از جایش بلند شد و نزدیکتر رفت. به ننهکلاغه نگاه کرد. چشم ننهکلاغه که به او افتاد، از تعجب فریادی کشید و گفت: «خدای من یک کلاغ سفید! چقدر به چشمم آشناست!»
پرید و به مشکی کاملا نزدیک شد. او را بو کرد و به چشمانش خیره شد و چند لحظه بعد داد زد: «خدایا این مشکی منه! پس چرا سفید شده؟» کبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان میکردند. یکی از کبوترها گفت: «اما این که رنگش مشکی نیست، سفیده ...» ننه کلاغه گفت : اما من بوی بچه ام را میشناسم از چشمهایش فهمیدم که این بچه گمشده من مشکیه... فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده، اما مهم نیست من بچه عزیزم را پیدا کردم...»
مشکی کمکم چیزهایی به یادش آمد. جای ضربههایی که به سر و بالش خورده بود، هنوز کمی درد میکرد. یادش آمد که در پارک کنار حوض نشسته بود و آب میخورد، اما سنگی به بالش و سنگی هم به سرش خورد و حسابی ترسید. او مدتی به ننه کلاغه نگاه کرد و بعد با خوشحالی گفت: «یادم اومد، اسم من مشکیه، تو هم مادرم هستی، من گم شده بودم، اما حالا پیش تو هستم آه مادرجون...» کبوترها با خوشحالی و تعجب به آنها نگاه میکردند. مشکی و مادرش از خوشحالی اشک میریختند. وقتی حالشان جا آمد، از کبوترها تشکر کردند و به دهکده کلاغها بازگشتند. همه کلاغها بخصوص آقاکلاغه و پرسیاه و نوکسیاه از بازگشت مشکی خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه کلاغها مشکی را سفیدپر صدا میزدند، چون او تنها کلاغ سفید دهکده آنها بود.
زهرا حاجیانی