پُستخانه

کد خبر: ۴۸۵۲۸۲

رؤیا میرزایی از ملایر: دیروز به یاد کودکی باز‌‌/‌‌ به زیر سقف آسمان نشستم‌‌/‌‌ به بازی‌های دور و مانده در یاد‌‌/‌‌ به روی خاک و خاکستر نشستم‌‌/‌‌ گذشت از خاطرم یک توپ رنگی‌‌/‌‌ که می‌چرخید در حوض تگرگی‌‌/‌‌ و من بودم که می‌گشتم راضی‌‌/‌‌ میان آن زمین و کوچه سنگی‌‌/‌‌ دوچرخی که در آن گرمای مرداد‌‌/‌‌ سکوت ظهر را در هم می‌ریخت‌‌/‌‌ نگاهی که پر از لبخند می‌شد‌‌/‌‌ به هنگامی که یک فرفره می‌دید‌‌/‌‌[...]

رفیق: می‌گم پاسخگو، توی جوابی که به حدیث مطالبی داده بودی اسم همه رو آورده بودی، بجز [اسم] بدون نام‌ها[ی بیچاره] رو! یعنی واقعاً اسمشون یادت نبود؟ (خودم مطالب اضافی رو حذف کردم و کم و کسری‌ها رو [توی قلاب] اضافه کردم به متن تا دیگه تو زحمت نیفتی!)

نه‌ب بااااباااا... زحمتی نیس! اون نقطه که می‌بینی کار مگسای دور شیرینیه روی «ر»ی «رحمت»! نه که تابستون هم فرا رسیده... از اون لحااااظ!

کوثر شریفی از مشهد: (وای که چقد تلقین مثبت چیز خوبیه! پریشب یه شعری گفتم که عااااشقشم! خیلی زیباست! اشک خودم رو درآورد! البته شاید فقط خودم حال و هواش رو درک کنم و از نظر بقیه بی‌معنی باشه. کاش می‌شد این رو بدونم که آیا شعرام همون اندازه که واسه خودم قشنگن برای بقیه هم حس زیبایی ایجاد می‌کنن یا نه؟ باز بعضی اوقات برعکسه، خودم یه شعر رو دوس ندارم ولی بقیه خیلی ازش تعریف می‌کنن! شما که بالاخره به‌م نگفتی، اگه قرار باشه یه روز شعرام تو یه کتاب منتشر شه، این‌که الان برا شما می‌فرستم اشکال داره یا نه؟ بخصوص نگران اون شعرایی هستم که با اسم یامین چاپ شدن) شوری کشانده مرا سوی دفترم‌‌/‌‌ شعری رسانده مرا پای باورم‌‌/‌‌ امشب که می‌شود آزاد از گناه‌‌/‌‌ اندوه را به خیالم نمی‌برم‌‌/‌‌ ای اعتقاد پر از یأس دور شو‌‌/‌‌ دیگر به هیچ ریالت نمی‌خرم!‌‌/‌‌ امشب ترنم صوتش به من رسید‌‌/‌‌ از غصه کورم و بر یأس‌ها کرَم!‌‌/‌‌[...]

چاپش به صورت کتاب فقط به خاطر این‌که یه زمونی در مطبوعات منتشر شده، نه تنها اشکالی نداره، اصا اشکالی نداره! مالته... اختیارشو داری! خیلی از اونا که می‌خوان کتاب چاپ کنن هم یه مدت مطالب و اشعارشون رو به سمع و نظر بینندگان و شنوندگان و خوانندگان و جویندگان و جوندگان عزیز هم می‌رسونن! بعد می‌رن سراغ عاشقان و شیفتگان کتاب‌متاب! (بین خودمون باشه: این شعرتم از همون جا که قطع شد همچی یه نمه بگی‌نگی‌هاااا... می‌گم بگی نگی... د! اخم می‌کنه!... افتاده تو سراشیب! مثلاً اون‌جا که می‌گی: «امشب منادی معبود در سرم» فعل ماجرا کجاس؟ یا اون بیت که... آی... آخ...! چشم...! ببخشید...!​ آخ...! آره‌آره تلقین مثبت خوبه: به‌به! چه پری! چه بالی! عجب دُمِ شعری!....آی! نزن!)

ترانه، 17 ساله از کرمانشاه: (امیدوارم که آدرس رو درست اومده باشم. گفتم خونه بروبچه‌ها گفتن اینجا... من چند سالی است که خواننده چاردیواری و خونه بروبچه‌هام. این‌که گفتم آدرس درست باشه، سری قبل عوضی رفتم! همیشه خواننده بودم، گفتم بد نیست کمی پیشرفت کنم و یه چیزی بفرستم. دست به قلمم خوب نیست ولی خیلی خوشحال می‌شم که راهنماییم کنید): رد شد از کوچه قلبم یه غریبه، ولی آشنا‌‌/‌‌ زنده می‌کرد توی ذهنم نقشی از تک‌واژه «ما»‌‌/‌‌ نه خیلی آشنای آشناس، نه غریبه غریبه‌س‌‌/‌‌ شایدم یه خاطره‌ست که خیلی خیلی رنگ پریده‌س‌‌/‌‌ خنده‌هاش گرمند و مطبوع، ولی چشماش سرد سردن‌‌/‌‌ نگاهاش سرچشمه‌ای از یادگاری‌های دردن‌‌/‌‌ یادگاری [از] یه خنجر، هنوز توی قلب من هست‌‌/‌‌ گفته بود شاید که برگشت! یعنی اون قولش رو نشکست‌‌/‌‌[...]

ای ترانه ترانه‌سُرای 17 ساله! پیوستنت را به شبکه سراسری بروبچ و شرکا سپاس... حالا پاس... شووووت...! عجب گلی می‌تونس بشه! فقط حیف که بعضی جاهاش وزن و آهنگ مشکل داشت، خوب جفت و جور نشد رو پای ترانه! ببیییین... اون‌جا که می‌گی «نه خیلی آشنای آشناس، نه غریبه غریبه‌س» یا «دلم یه بار اعتماد کرد ولی خیلی خیلی بد دید» هم بیانش دم‌دستیه، هم وزن و آهنگش تو دس‌انداز افتاده! تا می‌تونی کتاب شعر و ترانه بخون. عوض این‌که از روراستی منم ناراحت شی و بخوره تو ذوقت! بگو بابا این یارو پاسی بروبچ اصاً سوات‌موات نداره که! (فقط به شرطی که یه چن تا بد و بیراه درست و حسامی به‌م بگی بل‌که دلت خنک شه: منتظر نامه‌ها و نوشته‌های بعدیت هستم، بلکه خیلی زود به یه جاهای «خیلی خیلی خوب دید»ی برسی!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها