اما این داستان، یک روی دیگر هم دارد، در جنگ، مرگ- بزرگترین راز عالم- به شوخی گرفته میشود و شوخی کوچکی هم نیست! اثرش این است که بچههای جنگ را در غالب موارد شوخ طبعی مییابی و سرزنده، حتی اگر پا و چشم و دست نداشته باشند، هرچند اگر روی تختی بیحرکت آرمیده باشند.
کافی است یک بار «غیرمناسبتی» و بدون اینکه بخواهی عکس یادگاری بگیری، بروی پیششان، گله و گلایه و درد و شکایت البته هست، ولی شوخی و جوک و سر به سر گذاشتن و متلک هم هست، خوبش هم هست!
اتفاقا بچههای جانباز، ناتوانی و نداشتن دست و پا و چشم را با زبان جبران کردهاند، آن گلایهها و دردها و رنج تن هم با این روح شوخطبعی عجین شده است و شده است یک طنز گزنده که میشود حتی اسمش را گذاشت ژانر طنز بچههای آسایشگاه! این حس و حال کاملا متفاوت با آسایشگاه سالمندان و حتی معلولین است، یک چیز کاملا مخصوص بچههای جنگ، بچههای زمینگیر جنگ! چقدر لازم است تا کتابی مثل «شوخ طبعیهای جبهه» سیدمهدی فهیمی این بار با نام «شوخ طبعیهای آسایشگاه» نوشته شود؛ راستی سیدمهدی فهیمی کجاست؟
بهمن هدایتی / جامجم
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.