بعد به خودم گفتم که خوب از بس که بیعرضه بودی.از بس که دست و پا چلفتی بودی!از بس که تو باغ نبودی.از بس که دو دستی این دنیا رو چسبیده بودی.
خیلی دلم گرفته بود.این دل صاب مرده در به در بعضی وقتا اینجوری میشه اما این بار فرق میکرد،دلم خیلی سوخت به حال خودم.
همه توی این شهر وا مونده طاعون زده میدون که زنده بمونن نه این که زندگی کنن،منم بدتر از بقیه،عاقبت امثال من بدبخت فلک زده دوندگی توی این شهر بی آسمونه!
این همه بد و بیراه گفتن به خودم و زمین و زمان به خاطر تماشای فیلم خدا حافظ رفیق بود.شاید بگید دیونه شدم،عقل از سرم پریده یا قاطی کردم.آره همینطوره!
قصه آخرش جیگرم و آتیش زد.داغ دلم و تازه کرد.خدا حافظ رفیق،سه تا اپیزود داره،اپیزود آخرش به اسم گل شیشهای از دو تای دیگه تاثیر گذارتره.
با خودم گفتم چیکار کنم،چیکار میتونم بکنم.تموم شد رفت پسر!اونایی که باید میرفتن رفتن،یاد بچههای محل افتادم که با هم میرفتیم جنگ،یاد اونایی که با هم میرفتیم اما با هم برنمیگشتیم.
همه اونا رفقایی بودن که با هم بزرگ شده بودیم.گفتم ای دل قافل،یا طمعت زیاده،یا این که خیلی به دنیا چسبیدی!
یعنی باز هم میشه اون قطار که مسافراش بچههای عاشق بودن، راه بیفته و اون دختر کوچولوی معصوم یه دسته گل هم به من بدبخت از قافله جامونده بده؟یا نه باید هنوز هم صبر کرد!؟
اما یک کاری کنیم که اون دخترک قشنگ توی سرما یخ نزنه
شما هم اگه تونستید، خدا حافظ رفیق رو ببینید،ضرر نمیکنید
یا علی...
محمد صفری