مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
اوایل هر چه از او میپرسیدم این گنجشکها را از کجا میآوری؟ با لبخندی که تنها دندان باقیماندهاش را نشان میداد میگفت: آنها را از مولوی میخرم و بعد بدون آن که اجازه دهد پرسش دیگری مطرح کنم، بار دیگر فریاد میزد: نیت کن و آزاد کن آقا! برای سلامتی مریض و زندانی چشم براهت بخر و آزاد کن.
این فریادها همیشه بینتیجه نمیماند و شاهد بودم برخی از روزها، زن و یا مردی با تماشای گنجشکهای بیقرار درون قفس، اسکناسی را کف دست پیرمرد گذاشته و گنجشکی را در دست گرفته و با زمزمهای که تنها خود میشنیدند آن را رها میکردند و تا کورسوی نگاهشان پرنده را دنبال میکردند.
جمعآوری این همه گنجشک برای من معمایی شده بود تا این که روزی یکی از ماموران پلیس، یک سارق مسلح را دستبند زده بود و او را به زندان منتقل میکرد؛ جوان سارق از مامور مراقب خواست تا به او اجازه دهد از پیرمرد گنجشک فروش، گنجشکهایش را خریداری و آزاد کند، اصرارهای سارق باعث شد تا مامور پلیس موافقت کند.
مرد متهم از پیرمرد تعداد گنجشکهایش را پرسید و از او خواست همه را آزاد کند تا او پول آزادی آنها را پرداخت کند.
با این پیشنهاد برق شادی در چشم پیرمرد درخشیدن گرفت و او نیز به سرعت تعداد گنجشکها را شمرد و به خواست مرد مجرم در قفس را گشود.
گنجشکها یک به یک از دریچه کوچک قفس بیرون آمده و پرواز کردند.
با بیرون آمدن آخرین گنجشک از قفس، پیرمرد پولش را از مرد مجرم طلب کرد. مرد متهم در حالی که لبخند شیطانی میزد گفت: عمو من 15 سال حکم زندان گرفتم، تو هم برو به خاطر گنجشکهات از من شکایت کن و...
پیرمرد عصبانی شده بود و ناسزا میگفت و مرد زندانی همچنان میخندید و از او دور میشد.
کنار پیرمرد نشسته و او را دلداری میدادم که به یکباره در میان بهت و ناباوری گفت: بیخیال! راستش من این گنجشکها را نمیخرم، بلکه آنها جلد خانه و همدم من هستند.
او وقتی تعجب مرا دید ادامه داد: سالهاست در یک خانه قدیمی که بیشتر به یک باغ ویرانه شبیه است زندگی میکنم و چون به تریاک اعتیاد دارم، هر روز این گنجشکها کنار پنجره اتاقی که در آن زندگی میکنم جمع میشوند.
پیرمرد با هیجان ادامه داد: شاید باور نکنی؛ به مرور زمان این گنجشکها به دود و بوی تریاک عادت کردهاند و هر بار که فردی آنها را خریداری و آزاد میکند، چند ساعت بعد دوباره کنار پنجره اتاق من میآیند و من نیز آنها را گرفته و دوباره میفروشم...
باور نمیکنم، او لبخندی میزند و لنگان لنگان با قفس خالی با بهت و حیرتی که در افکارم سایه انداخته از من دور میشود و در آخرین لحظه میگوید: بروم که گنجشکها منتظرند گناه دارند، زبان بستهها الان خمار میشوند!
ناصر صبوری
دبیر گروه حوادث
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.