ساعت نزدیک 2 بود که بعد از اتمام راند و روتیشن اورژانس داشتم تو راهرو بیمارستان راه میرفتم که برم؛ خسته به معنای واقعی کلمه! داشتم بیهوش میشدم دیگه! همون لحظه یه آقای میانسالی تو راهرو سمت من اومد: ببخشین خانوم دکتر... (فامیلیم رو گفت) شما میدونین دکتر... کجاست الان؟ من: راستش نمیدونم الان تو بیمارستان باشن یا نه اگر باشن فلان طبقه شاید پیداشون کنین.
بعد تو دلم گفتم: ا فامیلی منو از کجا میدونست؟ من که هیچ وقت خودمو معرفی نمیکنم. بعد بهشون گفتم: شما منو به اسم میشناسین؟ گفت: بله خانوم دکتر اگر یادتون باشه چند هفته پیش ما مریض داشتیم تو اورژانس شما کشیک بودین شما شرح حال گرفتین معاینهاش کردین کمک کردین.
فکر کن! اسم منو از رو مُهری که رو برگهها زده بودم یادش بود! راستش من اصلا یادم نمیاد کی بود. کی گفت مردم قدرشناس نیستن؟ کی گفت یادشون نمیمونه؟! خدا رو شکر حس خوبی بود تو اوج خستگی آخرین لحظات بودن تو بیمارستان بعد کشیک سخت.
از وبلاگ: یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی