سرگرد شهاب در حیاط اداره روی نیمکتی فلزی نشسته بود و با دستیارش صحبت میکرد. ستوان ظهوری لیستی از خودروهایی را که در روز قتل علی آگهی فروششان در روزنامهها چاپ شده بود در دست داشت. آنها باید از بین این همه آگهی میفهمیدند علی قرار بود با مالک کدام پراید معامله کند تا شاید از این طریق به سرنخی از قاتل دست پیدا میکردند. به هیچوجه کار آسانی نبود اما ستوان و نیروی کمکی در همین مدت با 80 فروشنده تماس گرفته و آنها را از لیست خط زده بودند. کارآگاه نیازی به این کار نمیدید. او لیست مشخصات خودروها را با دقت برانداز کرد و ناگهان از جا بلند شد و ذوقزده گفت: پیدایش کردم.
ستوان گیج و مبهوت مانده بود. شهاب توضیح داد: این شماره موبایل یحیی است. صاحب همان پرایدی که اول از همه سراغش رفتیم.
باز هم ظهوری منظور سرگرد را نفهمید و شهاب مجبور شد از سیر تا پیاز همه چیز را تعریف کند: یحیی به ما گفته بود ماشینش را به اسماعیل فروخته، خب اگر این کار را کرده بود پس چرا باید دوباره چند روز بعد از قولنامه ماشین برای فروش پرایدش آگهی بدهد؟
ابرها کمکم داشت کنار میرفت و اصل قضیه رو میشد. درست است که یحیی یک قولنامه از فروش ماشین به پسر دانشجو به آنها نشان داده و ادعا کرده بود خودرو را تحویل داده است اما بهطور قطع کاسهای زیرنیمکاسه داشت، اما به صرف در دست داشتن یک آگهی نمیشد کسی را به قتل متهم کرد آن هم دو فقره. برای همین شهاب به مدارک بیشتر احتیاج داشت.
او با گامهای بلند به اتاقش رفت و تلفن را برداشت و دستورهایی را صادر کرد. قرار شد یحیی زیرنظر گرفته شود. باید سایه به سایه تعقیبش میکردند. به احتمال زیاد او هنوز همان پراید را داشت و ممکن بود باز هم برای فروشش آگهی کند. برای همین ستوان موظف شد تا اطلاع ثانوی و تا زمان روشن شدن ماجرا هر روز آگهیهای روزنامهها را با دقت بخواند. سرگرد تقریبا میدانست قتلها چگونه اتفاق افتاده است. یحیی احتمالا بعد از پیدا کردن مشتری اول و امضای قولنامه، پولهای اسماعیل را گرفته و او را کشته و بعد دوباره برای فروش همان ماشین آگهی داده و خریدار دوم را هم به دام مرگ کشانده بود. نقشهاش از این نظر که بعدها میتوانست ادعا کند ماشین موقع قتل علی دست اسماعیل بوده و او بیگناه است کامل بود اما فکر نمیکرد میشود از لابهلای آگهیها ردیابیاش کرد.
آن روز اتفاق خاص دیگری نیفتاد. کارآگاه تقریبا دیگر کاری نداشت و باید منتظر میماند تا بچههای تعقیب و مراقبت بقیه امور را انجام بدهند و سرنخ و مدرک جمع کنند. روز بعد هم رفتار مشکوکی از یحیی سر نزد اما روز سوم او خودش را به تله انداخت.شهاب در ناهارخوری نشسته بود و برای ستوان درباره اختلافاتش با پسرش فربد حرف میزد که موبایلش زنگ خورد و به او خبر دادند یحیی به یک پارکینگ در دروازه دولت رفته، پراید موردنظر را سوار شده و حالا به طرف میدان شوش در حرکت است. شهاب دستور داد سریع ماشین را متوقف و یحیی را بازداشت کنند. این یکی از معدود دفعاتی بود که خودش زمان دستگیری قاتل حضور نداشت. البته بودنش هم کمکی به ماجرا نمیکرد چون شهاب اهل هفتتیرکشی و تعقیب و گریز نبود و یحیی وقتی فهمید در تله افتاده تا آنجا که میتوانست ویراژ داد و سعی کرد فرار کند اما بعد از شلیک 5 گلوله و پنچر شدن ماشین،
دستگیر شد.
شهاب و دستیارش در اتاق داشتند با پدر اسماعیل صحبت میکردند که خبر دادند متهم را آوردهاند ودر اتاق بازجویی منتظر است. کارآگاه مرد داغدار را تنها گذاشت و همراه ستوان سراغ یحیی رفتند تا جزییات قتل را از زبان خود او بشنوند. یحیی خیال نداشت حرف بزند، اما میدانست نه راه پیش دارد و نه راه پس. آن روز 2 همکار هرچه از او سوال کردند یحیی فقط با نگاه جواب داد. مهر سکوت برلب زده بود. برای همین کارآگاه اجازه داد او را به بازداشتگاه ببرند اما قبل از خروج متهم از اتاق جملهای را به همه حرفهایی که قبلا زده بود، اضافه کرد: برای محکوم کردنات به اندازه کافی مدرک داریم ولی اگر حرف بزنی شاید خودت کمی سبکتر بشوی.
نم اشکی گوشه چشم یحیی نشست، رو برگرداند و همراه سرباز به طرف بازداشتگاه به راه افتاد. صبح روز بعد کارآگاه هنوز چایاش را نخورده بود که خبر دادند یحیی میخواهد حرف بزند. شهاب دستور داد او را به اتاق خودش بیاورند. متهم در همین یک شب بازداشت به نظر میرسید به اندازه 10 سال پیر شده است. ژولیده و پریشان بود. چشمانش سرخ شده و لب بالایش به حالتی عصبی چپ و راست میرفت. تمام دیشب را بیدار مانده و درباره کارهایش فکر کرده و نتیجه این شده بود که بهتر است به همه چیز اعتراف کند. مقاومت نفعی برایش نداشت اما شاید همانطور که سرگرد میگفت حرف زدن بار دلش را سبک میکرد.
او با قرض و قوله یک کارگاه اجاره کرده و تراشکاری راه انداخته بود اما اوضاع بر وفق مرادش پیش نرفت و به جای اینکه به قله خوشبختی برسد روز به روز بیشتر در بدهی فرو میرفت تا اینکه یک وقتی به خودش آمده بود که یک خروار چک دست مردم داشت و حکم جلبش را هم صادر کرده بودند. برای همین به سرش زد به بهانه فروش پرایدش که تنها دارایی او بود، سرقت کند. وقتی خواست پولهای اسماعیل را از چنگش درآورد جوان دانشجو در برابرش مقاومت کرد و او ناچار به قتل شد. از آن به بعد دیگر شب و روز نداشت البته توانست از شر یکی از طلبکارانش راحت شود. بعد از چند روز تصمیم گرفت همین نقشه را دوباره تکرار کند و این طور بود که علی را هم به قتل رساند. اما فکر نمیکرد یک شاهد او را موقع بیرون انداختن جنازه ببیند و شماره پلاک ماشیناش را یادداشت کند.
یحیی در حالیکه به گریه افتاده بود، گفت: میخواستم یکی دو نفر دیگر را هم همین طوری بکشم تا خودم را از شر بدهی نجات بدهم اما وقتی سراغم آمدید ترسیدم. در این مدت ماشین را در یک پارکینگ عمومی گذاشته بودم و آخر هم به سرم زد آن را به یک اوراقچی بفروشم و خودم را از شرش راحت کنم. این طوری باز هم پولی گیرم میآمد اما در مسیر گاراژ دستگیر شدم.
کارآگاه همه نکاتی را که میخواست به دست آورد و بعد دستور داد متهم را بار دیگر به بازداشتگاه برگردانند.
او سپس به همسر علی و پدر اسماعیل تلفن زد تا خبر بدهد یحیی اعتراف کرده است. این پرونده هم به پایان رسیده بود و بار دیگر شهاب احساس میکرد از نظر روحی بشدت خسته است و دیگر مثل سابق توان کار کردن ندارد. او از اینکه مجبور بود با جنایتکارانی که البته ذاتا انسانهای بدی نبودند، سر و کله بزند احساس بدی داشت و به نظرش وقت آن رسیده بود که از مشاوره یک روانشناس بهره ببرد.
علیرضا رحیمینژاد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)