مرجان میگوید: وقتی دستگیر شدیم و خبر به گوش پدرم رسید، گفت همه چیز زیرسر پسرخالهام است و تهدید کرد او را بهخاطر اینکه مرا از راه به در کرده میکشد. البته تهدیدش هیچ وقت عملی نشد و در زندان که بودم، مرا بخشید و گفت بعد از اینکه آزاد شدم، حاضر است کمکم کند تا زندگی تازهای را شروع کنم البته به شرط اینکه دیگر دور پسرخالهام را خط قرمز بکشم مادرم هم با خواهرش قطع رابطه کرده بود.
مرجان بعد از آزادی به پیشنهاد پدرش راهی تهران شد تا سرش را با کار گرم کند. او توضیح میدهد: برادر بزرگترم تهران بود و برای خودش اتاقی اجاره کرده بود. او در یک شرکت نگهبان بود من هم وقتی به تهران آمدم، پیش او رفتم و شروع کردم به گشتن برای پیداکردن کار اما کار برای دختری 20 ساله که تازه از شهرستان آمده و هیچ مهارتی ندارد و تازه سابقهدار هم هست،به این راحتیها پیدا نمیشد. مدتی در یک خیاطی کار کردم اما وقتی کمی پول از دخل گم شد، صاحبکارم مرا متهم کرد و بیرونم انداخت.
زندانی سابق یک سال اول مهاجرت را به سختی گذراند. او میگوید: خیلی تنها بودم برادرم همیشه سر کار بود و خودم هم هیچ دوست و رفیقی نداشتم، دلم داشت میپوسید به هر دری که میزدم به رویم بسته بود تا اینکه یک روز برادرم از آگهی روزنامه کاری برایم پیدا کرد. یک مدرسه غیرانتفاعی دخترانه آبدارچی میخواست. به آن مدرسه رفتم و همه چیز زندگیام را برای خانم مدیر تعریف کردم و گفتم من آدم سالمی هستم و فقط به خاطر ندانم کاری به زندان افتادم او هم قبول کرد به من کار بدهد. اوایل حسابی مرا میپایید تا دست از پا خطا نکنم اما وسطهای سال تحصیلی بود که کم کم اعتمادش به من جلب شد، خودم هم وقتی در حال و هوای مدرسه قرار گرفتم، به سرم زد درسم را ادامه بدهم و دیپلم بگیرم. وقتی موضوع را به مدیرمان گفتم، قول داد کمکم کند و این دفعه هم پای حرفش ماند از آن به بعد همه معلمها کمکم میکردند طی 2 سال دیپلم گرفتم این یکی از بزرگترین موفقیتهای زندگی من است.
4 سال از آمدن مرجان به تهران میگذشت که یک روز برادرش به او گفت خواستگاری پیدا شده است. زندانی سابق ماجرا را این طور شرح میدهد: برادرم دوستی داشت که گاهی به او سر میزد، حمید پسر خوبی به نظر میرسید او از من خوشش آمده و خواستگاری کرده بود. پدر و مادرم در جریان قرار گرفتند. مراسمها همه در شهر خودمان انجام شد و من و حمید عروسی کردیم. او در کار لولهکشی ساختمان بود و درآمد نسبتا خوبی داشت یعنی برای 2 نفر کافی بود تازه من هم هنوز به مدرسه میرفتم اما وقتی باردار شدم دیگر کار نکردم و از آن به بعد شوهرم بیشتر کار میکرد تا لنگ نمانیم.
مرجان اکنون مادر 3 فرزند است، او میگوید: هرکدام از بچهها که به دنیا آمد، روزیاش را هم با خودش آورد و خدا را شکر کار شوهرم رونق گرفت الان هم در کنار هم خوب و خوش هستیم مادر بودن لذت بزرگی است که هیچ نمونه دیگری ندارد.