یادش بخیر آن قدیمها که ما کودکانی بیش نبودیم، تو چقدر دوست داشتنی بودی. چه صدای ردیفی هم داشتی. وقتی میگفتی بله، سر ذوق میآمدیم از صدایت. صدای تو بهانه بود. ما از مهربانی تو خوشمان میآمد. ما مدام دنبال این بودیم که آخر سر ببینیم نخود و کشمشت به راه هست یا نه؟ عموجان چرا دیگر جواب ما را نمیدهی؟ یادش بخیر. چه دلخوش بودیم با تو وقتی که میآمدی و میپرسیدیم: عمو زنجیرباف، زنجیر منو بافتی؟ پشت کوه انداختی؟ یادش بخیر همیشه دلم میخواست بدانم زنجیر مرا پشت کدام کوه میاندازی. همیشه با خودم میگفتم: خب، این چه کاری است. این چه عمویی است که هی میآید و زنجیر میبافد و آن را پشت کوه میاندازد. همیشه دلم میخواست از شما میپرسیدم، اما عموجان خودت که میدانی ما بچههای آن دورههای دور، هزار ماشاءالله مثل بچههای این دوره سر زبان نداشتیم که هر سوالی بپرسیم و هر حرفی بزنیم. ما از شما میپرسیدیم عمو زنجیرباف زنجیر منو بافتی؟ شما میگفتی: بله. ما میپرسیدیم پشت کوه انداختی؟ شما میگفتی: بله و ما قبول میکردیم، اما عموجان این روزها همین طور بیخود و بیجهت دلم هوای تو را کرده است. توی خیابان که راه میروم، هر پیرمردی که میبینم خیال برم میدارد که شمایی؛ اما بعد با خودم میگویم که نه، از کجا معلوم که این عمو همان عمو زنجیرباف خودم باشد. تازه آن وقت است که یادم میآید و از خودم میپرسم راستی چرا ما هیچ عکس یادگاری با تو نداریم؟ عمو زنجیرباف حتما حالا دیگر حال و احوالی برای زنجیربافی هم نداری. به دل نگیر. چیزی که کم داریم، بچههایی است که دستهای هم را بگیرند و شعر عمو زنجیرباف بخوانند. بچههایی است که سرشان در لاک کامپیوتر خودشان است. عموجان هرجا هستی برای ما دعا کن و بیمرامی ما را به دل نگیر. بخشش از بزرگان است عمو... .
صولت فروتن / جام جم