رنگ‌ها...

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک‌فروشی نگاه می‌کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و به این وسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همین‌طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک‌ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید:
کد خبر: ۴۷۳۰۳۰

ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می‌کردید آیا بالا می‌رفت؟

مرد بادکنک‌فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت:

«پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می‌شود رنگ آن نیست، بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد».

از: وبلاگ بهار 313

‌bahar313.blogfa.com- blue‌‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها