سارا با دوستانش از بین فوارهها رد میشدند و نمنم آب روی آنها مینشست و میخندیدند تا اینکه سارا به بچهها پیشنهاد داد وارد چمنها و گلها شوند و در آنجا غلت بخورند و بازی کنند. دوستان سارا همگی قبول کردند و وارد چمنها شدند. روی چمنهای تازه سبز شده میدویدند و راه میرفتند. گلبرگ گلهای داخل باغچه را میکندند و به هوا و روی سر همدیگر میریختند و میخندیدند. طولی نکشید که دیگر از گلبرگها و گلهای زیبا خبری نبود.
در همین موقع ناگهان صدای سوت باغبان به گوش رسید و فریاد زد: «از روی چمن کنار بروید. بچههای بد برای چی گلها را کندید؟ ای وای گلهای عزیز من. تمام زحماتم به باد رفت.»
بچهها با شنیدن صدای باغبان پا به فرار گذاشتند و پیش مادرهایشان رفتند و پنهان شدند. باغبان پیر لنگانلنگان به سمت باغچه آمد و سرش را روی زمین گذاشت و شروع به گریه کرد.
بچهها خندیدند، ولی سارا خیلی ناراحت شد و به دوستانش تذکر داد و دوید به سمت باغبان پیر و پیش او نشست و گفت: سلام آقای باغبان. ما نمیخواستیم گلها را خراب کنیم، ما فقط میخواستیم بازی کنیم.
آقای باغبان گفت: برو دختر، چه بازیای؟! شماها همه گلها را پرپر کردید. میدانید من چه زحمتی برای این گلها کشیدم؟ من در سرمای زمستان خاک باغچهها را بیل میزدم و آن را زیر و رو میکردم تا زمین برای کاشت تخمهای این گلها و گیاهان آماده شود و وقتی این گلها را کاشتم هر روز به آنها آب دادم تا رشد کنند و پارک برای شما بچهها و مردم زیباتر شود و لذت ببرید.
تمام چمنها را با قیچی چمنزنی هرس کردم تا چمنها یکدست و زیبا شود و حالا شماها با این کار تمام زحمات مرا به باد دادید.
در این موقع بود که بچهها یکییکی نزد باغبان آمدند. باغبان پیر گفت: همان طور که شما از کودکی برای پدر و مادرهایتان عزیز هستید، این گلها هم برای من عزیز هستند. فرض کنید یک نفر بیاید و دانهدانه موهای شما یا اعضای بدن شما را بکند و به هوا بریزد و بازی کند. این ناراحتکننده نیست؟ این گیاهان و گلها هم جاندار هستند و حس دارند. فکر کنید در آن لحظه که شما گلبرگ گلها را میکندید، آنها چه دردی را تحمل کردهاند.
بچهها از حرفهای باغبان درس گرفتند و خیلی ناراحت و پشیمان شدند و تصمیم گرفتند به باغبان کمک کنند تا دوباره گلها را بکارد. از فردای آن روز سارا و دوستانش به پارک میرفتند و به باغبان کمک میکردند و اگر بچهای هم به گلها دست میزد یا وارد چمن میشد به او تذکر میدادند. از آن به بعد پارک آنها همیشه زیبا ماند.
گلنوشا صحرانورد