خانه بروبچه‌ها

فرض در فرض

کد خبر: ۴۷۲۴۱۹

فرض که دلت نخواست! به فرض که حوصله‌ات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری! نه خودم و نه نامه‌هایم را! این خودش قانع‌کننده‌ترین دلیل دنیاست. بی‌دلیلی هم خودش کلی دلیل است. دریغ از همین حرف چه می‌شود کرد؟ تویی و عزیز کردة این دل عاشقِ خودم. چه کارش کنی؟ جواب هم ندهی بهانه‌ات را می‌گیرد.

حوالی همین روزهای پژمردة نیامدنت، انگار کسی از آسمان گفت: شاید این عزیز کردة دلت، شعر به دلش نمی‌نشیند! این بار دیگر شعر نمی‌فرستم. نامه‌هایی را برایت می‌نویسم که در تنهایی پاییزی‌ام برای خودم نوشتم و پاره کردم. بین نامه‌هایی که نوشتم و پاره کردم، اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه‌های تکه‌تکه‌شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم.​این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می‌کنم. شاید هم به سبک آدمهای آن طرف تاریخ، حرفهایم را برایت نقاشی کردم[...]

هیرش سهرابی از دیواندره

منم فرض رو گذاشتم بر این‌که عاشقانة ادبی زیبایی نوشته‌ای برای صورتی خیالی در هزارتوهای پیچ‌وواپیچ خیالت؛ اما رستم رو که می‌شناسی؟ گفت به‌ش بگو: گرت غیر از این است بگو تا جوابی دهم مر تو را/ ز یادت بَرَم عشق و نامه‌نویسی به​کل، هر دو را! (دیگه خود دانی!)

تانژانت عشق

از همان اول علوم تجربی‌ات خوب نبود! به مغز ریاضی‌وارت بگو: «دل» یک حجم ساده است، شاید از شیشه! سردش کنی، تا جایی که بتواند می‌ایستد و بعد ترک برمی‌دارد و سرانجام می‌شکند؛ حالا اگر نازک هم باشد که دیگر خرد می‌شود و جایی برای وصله زدنش نمی‌ماند. بعضی وقتها هم می‌گیرد (گیری با سه پیچ!)؛ گاهی هم می‌لرزد زلزله‌وار! دل را می‌برند، می‌بُرند، می‌بندند و حتی می‌کَنَند! راستی دل تنگ هم می‌شود، که آن هم حد دارد! هر چه فاصله‌ات به بی‌نهایت میل کند، دل هم به نقطه نزدیک می‌شود... بعد از آن هم از بلندای تپشها می‌افتد و باز می‌شکند... و شاید بمیرد!مهدی ترکاشوند

آخ که اگه دستم به کت تانژانت و پیرهن سینوس عشق برسه!

یادگار

[...]همه دنیایم از وسعت حضورت، خالی شده و ترس از نبودنت غمی شده که همة لحظه‌ها را خط‌خطی می‌کند. غم دیدن روزهایی که حتی کورسوی امیدم به دیدارت خاموش شود، همة دنیای من شده، همة خیالم، همة آرزوهای بلندم... رؤیای تو را جای همه نشاندم.

از باور تقدس وجودت، همیشه عاشقترم؛ اما چه کنم وقتی نباشی، وقتی برای همیشه به نبودنت محکوم شوم... بی‌گناه! لرزش صدا روی واژه‌هایم سنگینی می‌کند و کلام را می‌بلعد و من آهسته بغض می‌کنم که اشک​هایم ثانیه‌های دیدارت را از نگاه نگیرد. روی پلک​هایم نگاهت را نقاشی می‌کنم: یادگاری برای تنهایی‌ام[...].

مینا، شیشه شکسته از برهوت دوستی

بَهههه‌بَهههه! ببین کی این‌جاس... خوبی ماااادر؟! کم پیداااا؟! (تو هنو شیشه‌ت شیکسته بسته‌س؟! خ یه تُک پا پاشو برو شیشه‌فروشی محل دیگه! الان صحرا هم داره منطقة مسکونی اعلام می‌شه... اون‌وخ تو هنو نشستی تو برهوت؟ د پاشو بیا بیرون حبة نبات بابا)

شاید این بار

آمدم راه سفر را به طریقی تازه آغاز کنم/ آمدم شیوه‌ای نو/ در سفر ایجاد کنم/ کوله‌بارم بستم/ راهیِ راه شدم/ به سوی خانة پر رمز نگاه تو دگربار شدم/ هر چه رفتم راه سخت/ هر چه دیدم همه تلخ/ باز در بیراهه/ من/ چون مسافر بودم/ با خودم می‌گفتم:/ هر چه سختی بیشتر/ اشتیاق افزون‌تر/ و تو را پی‌درپی/ به خیال خوش خود/ شاد من می‌دیدم/ با همین احوالات/ با همه پیچشِ راه/ خانه‌ات را دیدم/ قدمی مانده به در/ ناگهان شوق و نیاز/ ناگهان از پس یک پنجرة کوچکِ باز/ تو برآوردی داد/ که کجا می‌آیی؟/ راه را گم کردی؟/ یا به دنبال کسی می‌گردی؟/ تا نفس تازه کنم/ که بگویم بهر دیدار تو من آمده‌ام/ تو همان پنجره را/ مثل دروازة قصر/ باز بر من بستی/ و مرا باز همان گوشة در/ در خودم بشکستی/ آمدم راه سفر را به طریقی تازه آغاز کنم/ آمدم شیوه‌ای نو در سفر آغاز کنم/ غافل از این‌که به هر گونه که آیم سویت/ من همینم/ تو همان/ من چنینم/ تو چنان/ یک رهِ پر تکرار/ سفری بی‌پایان/ باید این بار نفس تازه کنم/ به طریق دگری/ چشم،/ من باز کنم/ شاید این بار تو آیی به سفر/ شاید این پنجره را/ من به روی دل تو باز کنم.

رؤیا میرزائی از ملایر

رؤیاپردازِ میرزا بنویس ندیده بودیم... که دیدیم که! رؤیا! شعر نو باهاس همه چیش نو باشه، می‌دونی؟ افعال پیر و پاتال و کهنه‌ای مثل «شدم» (که قدیما به معنای رفتن بود)، «بشکستم» و... حتی کلماتی مث «بهر» به جای برای، جائی تو شعر نو ندارن مگه این‌که بخوایم مفهوم کهنگی و قدیمی رو در ذهن خواننده بیاریم.

جای خالی

در کوچه‌های شهرمان پرسه می‌زنم. یادها و خاطره‌ها ورق می‌خورد. برای خویش می‌خوانم؛ برای تو می‌خوانم. تو رفته‌ای مادر، تو رفته‌ای پدر، ولی زندگی در شقایق‌های سرخ، در نگاه پاک کودکان در جریان است. آری زندگی را با همة چیزهایش دوست دارم.

ا.ب. گلشن

پس اونجا که نوشته بود: جای خالی را با کلمة مناسب پر کنید، ورداشتی نوشتی زندگی... هوووومممم؟ ...هووووممم! خوشمان آمد. یه‌سه‌چار مثقال از همین مفاهیم امیدوارانه بده اگه دوس داشتی...!!

یادآوری

گاهی اوقات با تمام وجود از خودم متنفر می‌شم. درست همون اوقاتی که به سالم بودن عقلم شک می‌کنم. همون وقتایی که دلم لک می‌زنه واسه غیر ممکن‌ها. همون وقتایی که می​خوام کاری انجام بدم که نباید انجام بدم. همون کارایی که ازشون منع شدم. همون کارایی که خط قرمزها رو رد می​کنه. همون کارایی که به قیمت جونم تموم می​شه. همون وقتایی... درست همون اوقاتی که یاد تو می‌افتم.

دختر پائیزی

گیرنده درگیر است

[...]اگر از تو نشانی خیابان​های عاطفه را بخواهند خواهی گفت که این خیابان را با جرثقیل بی‌ریای نفرت در هم کوبیده‌اند! اگر از تو نشانی دشت​های سبز امید را بخواهند جواب خواهی داد تمام وجود من کویر خشکی است که امید در آن چیزی جز سرابی صریح نیست! اگر نشانی جادة پر ازدحام دوستی را بخواهند به تمامی آنچه در توست شرمساری، چرا که جادة زندگی تو همیشه ختم به تنهایی است! اگر نشانی دلت را بپرسند پاسخ می‌دهی برای تمام لحظات شکسته است!

به دنیا اعتماد کن، دنیا سراب نیست. دنیا نشانی کوچه پس​کوچه‌های گم شده نیست. دنیا برای توست، برای تویی که بیرحمانه از آن چشم بسته‌ای، خیره به ثانیه‌ها منتظر پایانی. آخر شروع نکرده، حُسن ختام برای چه؟[...]

سید صادق رئیس‌زاده

دِ خُ گیرندة عزیز، این‌قد به نشونی گیر نده دیگه عزیز! کد پُستی هم که داری...! دِ... واستا بینم... کت پوستی درمی‌یاری واسه من؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها