باران خونها را شسته و آثار جرم را از بین برده بود. کارآگاه دستور داد جنازه را برگردانند. چهره مرد بیرنگ بود انگار سالها است که مرده است. هیچ مشخصه خاصی نداشت. میشد گفت صورتی لاغر و چانهای باریک دارد. چشمانش هنوز باز بود و لبهایش چنان روی هم فشار میآورد که انگار هنوز درد میکشد. ستوان ظهوری جیبهای لباس مقتول را گشت این کار را قبلا ماموران کلانتری هم انجام داده و هیچ مدرک شناسایی پیدا نکرده بودند.
کمی آنطرفتر از جسد، مردی جاافتاده و میانسال بین دو مامور زیر چتر ایستاده بود و سیگار دود میکرد. یکی از بچههای کلانتری به کارآگاه خبر داد او شاهد ماجرا است و اطلاعات خوبی دارد. سرگرد سری تکان داد و به طرف شاهد رفت. مرد، ناخواسته صحنهای دیده بود که تا آخر عمرش نمیتوانست فراموش کند. همراه دخترش به پاکدشت میرفت تا او را به دانشگاه برساند که متوجه یک پراید زیتونی شد و وقتی راننده جسد را از ماشین بیرون انداخت و فرار کرد او شماره ماشین را نوشت و به پلیس تلفن زد بعد هم برای دخترش آژانس گرفت تا دانشگاهش دیر نشود.
شاهد همه چیزهایی را که دیده بود برای شهاب تعریف کرد:صورت راننده پراید را ندیدم شمارهاش را هم به زحمت توانستم یادداشت کنم باران تند بود و خوب نمیشد جلو را دید اما تقریبا مطمئن هستم اشتباه نکردهام.
ماموران کلانتری قبلا شماره پراید را اعلام کرده و دستور توقف آن را داده بودند اما هنوز که 2 ساعت از ماجرا میگذشت خبری نشده بود. کارآگاه دستیارش را صدا زد.ستوان با گامهای بلند خودش را به او رساند و دستور را اطاعت کرد و اظهارات شاهد را یک بار دیگر نوشت و از او امضا گرفت و شماره تلفن و نشانیاش را هم یادداشت کرد. 2 همکار دیگر در آنجا کاری برای انجام دادن نداشتند برای همین راهی اداره شدند تا مشخصات مالک پراید زیتونی را پیدا کنند و نگاهی هم به لیست مفقودشدهها بیندازند تا ببینند، میتوانند هویت مقتول را معلوم کنند یا نه.
ساعت از 2 ظهر گذشته بود که ستوان نام و آدرس صاحب پراید را پیدا کرد. یحیی قریشی، در تهرانپارس زندگی میکرد. شهاب وقت را غنیمت دانست و سریع با یک تیم عملیاتی راهی خانه یحیی شد او منزل بود با خیالی آسوده و راحت. وقتی کارآگاه خودش را معرفی کرد بدون اینکه بترسد یا جا بخورد با لحن محترمانهای گفت: چه خدمتی از من ساخته است.
شهاب مشخصات پراید را گفت و پرسید: این ماشین برای شما است؟
بود تا همین هفته قبل. فروختمش یعنی هنوز سند نزدیم. قولنامهاش را دارم.
ماجرا به آن سادگیها که سرگرد فکر میکرد نبود و ظاهرا هنوز تا شناسایی و دستگیری قاتل راه زیادی مانده بود. او به دعوت یحیی داخل رفت و منتظر ماند تا مرد کپی قولنامه را بیاورد تاریخ آن برای 9 روز قبل بود و خریدار مردی به نام اسماعیل موسینژاد. اسماعیل 5 میلیون تومان از پول ماشین را داده و 2 میلیون بقیه را برای زمان سند زدن گذاشته بود. اتفاقا آنها برای فردا قرار محضر داشتند. شهاب ماجرای قتل و جنازه را برای یحیی تعریف کرد. رنگ از چهره مرد پرید و ترس بهوضوح در صورتش دوید. کارآگاه به او دستورهای لازم را ابلاغ کرد.
خیلی راحت و معمولی به محضر میروی و کارها را انجام میدهی. ما آنجا را زیرنظر داریم و خودمان میدانیم چه کار کنیم.
او وقتی از خانه یحیی بیرون آمد به دستیارش تلفن زد تا کارهای مربوط به پوشش دفترخانه را انجام بدهد. اتفاقا همان موقع ستوان داشت با همسر مقتول حرف میزد. زن میانسال که از غیبت شوهرش نگران شده برای اطلاع موضوع به آگاهی رفته و عکسش را نشان ماموران اداره فقدانی داده و در همان زمان جنازه مجهولالهویه شناسایی شده بود. اسمش علی بود. 46 ساله. کارمند سازمان هواشناسی. او دیروز ظهر از اداره مرخصی گرفته بود تا برود و یک پراید را قولنامه کند اما از آن به بعد دیگر خبری از او نشده بود.
کارآگاه وقتی به اداره رسید همسر علی هنوز در اتاق بود و داشت اشک میریخت و مویه میکرد. سرگرد شهاب از زن خواست یک بار دیگر ماجرا را مو به مو تعریف کند.
علی خیلی وقت بود میخواست یک پراید دستدوم بخرد. برای همین هر روز آگهی روزنامهها را نگاه میکرد تا اینکه مورد مناسبی پیدا کرد و دیروز قرار بود برای نوشتن قولنامه برود اما دیگر خبری از او نشد. من نمیدانم با فروشنده کجا قرار داشت و طرف کی بود.
شهاب میتوانست این مشکل را خیلی راحت حل کند. زمان کشف جسد گوشی تلفن همراه مقتول پیدا نشده و ظاهرا قاتل آن را برداشته بود اما با گرفتن استعلام از مخابرات میشد خیلی راحت آخرین تماسهای علی را پیدا و فروشنده جنایتکار را شناسایی کرد. همسر علی وقتی ترفند کارآگاه را شنید آب پاکی را روی دست او ریخت.
شوهرم موبایل نداشت خوشش نمیآمد موبایل داشته باشد.
ستوان ظهوری نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلیاش تکیه داد. در این شهر تعداد آدمهایی که موبایل ندارند یک در هزار است و درست باید یکی از آنها همین مقتول باشد. این اوج بدشانسی بود سرگرد هر طور که بود جلسه را جمعوجور و همسر علی را راهی کرد تا بتواند کمی تمرکز کند.ماجرا به نظرش عجیب بود. صاحب پراید زیتونی ماشینش را قولنامهای فروخته و علی هم موقع قولنامه کردن خودرو کشته شده بود آیا این دو ماجرا میتوانست به هم ربط داشته باشد؟ فعلا که دلیلی برای اثبات این موضوع وجود نداشت.
کارآگاه ترجیح داد تا صبح فردا صبر کند شاید توانست متهم اصلی را در دفترخانه به دام بیندازد و معما را حل کند اما صبح روز بعد یحیی هرچه در محضر منتظر ماند خبری از اسماعیل نشد. همین مساله موضوع را مشکوک میکرد. به احتمال زیاد اسماعیل بعد از قتل فرار کرده بود. شهاب نشانی خانه او را از قولنامه یادداشت و همراه همکارانش راهی آنجا شد. مظنون در آپارتمانی کوچک در هفتحوض زندگی میکرد اما حالا کسی در را باز نمیکرد. شهاب اجازه ورود داشت برای همین دستور داد در را بشکنند. از سر و صدای ایجاد شده همسایهها بیرون ریختند و ستوان مجبور شد خلاصهای از ماجرا را شکسته و بسته تعریف کند. همسایهها زیاد اسماعیل را نمیشناختند و فقط میدانستند او اهل شمال است و در تهران در دانشگاه درس میخواند. اسماعیل آنجا تنها زندگی میکرد و هر چند ماه یکبار یکی از اعضای خانوادهاش به تهران میآمد و چند روزی در خانه اجارهای او میماند.
در بالاخره باز شد و ماموران اسلحه به دست و با احتیاط داخل رفتند. بوی بدی به مشام میرسید. بو از آشپزخانه بود. یک بسته گوشت چرخ کرده روی اپن بود. معلوم بود خیلی وقت است که مانده و گندیده است.کارآگاه و دستیارش وجب به وجب خانه را گشتند هیچ نشانهای از وقوع قتل در آنجا به چشم نمیخورد ضمن اینکه معلوم بود غیبت اسماعیل ناگهانی و بدون برنامهریزی است. همان گوشت گندیده، لامپهای روشن،لپ تاپی که هنوز به شارژ بود و نشانههای دیگر نشان میداد اسماعیل وقتی خانه را ترک میکرد، خیال میکرد زود برمیگردد. شاید قتل علی اتفاقی بود مثلا در یک نزاع خیابانی این حادثه رخ داده و اسماعیل مجبور به فرار شده بود اما در این صورت هم او باید به خانه برمیگشت تا مدارک شناسایی و پول نقد بردارد اما این کار را هم نکرده بود. قضیه داشت مرموزتر از پیش میشد.
علیرضا رحیمینژاد