لذت چه مفهوم نامفهومی است. براستی لذت چیست؟ از کجا تا به کجاست؟ چطور است که گاهی آدمی از یک خواب چند دقیقهای پشت میز کارش یا داخل یک اتوبوس پر جمعیت وقتی که خسته از کار روزانه عازم خانه و کاشانه خود است، لذت میبرد و گاه خوابهای چند ساعته و شب تا به صبح، انگار که لذتی به او نمیدهد. آن دوست آن هنگام که پرسید بزرگترین لذت زندگیات چیست، نبود که ببیند چگونه میتوان با یک پرسش ساده اما سخت آدمی را تا کجاها برد. براستی لذت چه واژه عجیبی است. براستی که لذت چه پا به پا و چه شانه به شانه با حسرت میآید. چه لذتها که در دایره حسرتها میمانند و میپوسند و تنها آهی و خاکستری از آن بر جای میماند. چه لذتها که حق طبیعی و همگانی ما آدم هاست، اما خیلی از ما از آن محرومیم. لذت یک خواب راحت و بیدغدغه زیر یک سقف که مال خودت باشد. لذت یک سفره آماده و یک غذای گرم برای فرزندانی که اشک و آه و حسرت پدران پر حسرت را نمیبینند. لذت یک زندگی آرام، لذت یک پدر مهربان که تمام مهر و محبت پدریاش میان کشمکش نان و شکم و پوشاک فرزندانش هدر نرفته است. لذت سفر و دیدن و گشتن و گشتن. و حسرت ماندن و نرفتن و نرفتن.
صولت فروتن / جامجم