در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ای الفبای گلشن! ای دعوت کننده به سوی چراغهای روشن! تو هم با من همرأی شو! شعر، زیر هم نوشتن واژهها و جملات نیست؛ شعر موسیقی واژهها، تصویرسازی جملهها، خیالانگیزی نوشتهها و استفاده مناسب از آرایههای ادبی است. متولد شو، بِرووووی، بخوااااه، و البته بیشتر بخون... تو میتونی!
علی اصغر رضایی: [...] لطفاً زیاد مطالب را کم نکنید، چه در این صورت حق مطلب ادا نخواهد شد[...]
رضایی جان، رضایم به راضی بودنت آمممماااا... چه کنم که وقتی بروبچ دوصفحهای بود، میشد مطالب نیمچه بلند رو هم چاپ کرد؛ الان که یک صفحهس، هیچ چارهای ندارم جز اینکه خودتون درک کنید و یه خرده موجزتر بنویسین. ببخش دیگه.
احسان 87 : 1-راه به راه/ من را میان ورقهای دفترت گم میکنی.../ من/ بزرگترین جملة برجستة/ صفحة آخر دفتر کهنهات بودم/ اگر میخواهی دورم بیندازی/ حرفی نیست/ اما/ لااقل چند کلامی از من را/ از بر کن... 2-دوباره امروز چاپ شدم/ از نو/ و تو دوباره مرا پاره کردی/ از نو/ کمی اگر انصاف به خرج دهی/ حداقل به درد پاک کردن شیشه میخورم...
مهدیار دلکش: انقد واسهتون ننوشتم که یادم رفته چه جوری باید شروع شه و چه جوری تموم. امیدوارم خوب باشی پاسخگوی خوب. بهم گفتن که ازم اسم آورده شده اینجا. چون اصولاً بیمعرفت نیستم، دوس ندارم اینجوری برداشت بشه. راستش از دستت ناراحت بودم و هستم هنوزم. به دلایل زیادی. یکیش تعداد صفحه بود. یکیش نحوة چاپ نامهها. یکیش چاپ نشدن آخرین نامهم که چن خط بیشتر نبود. وقتی دیدم نمیتونم تغییری ایجاد کنم و از وضع موجودم راضی نیستم، ترجیح دادم نباشم دیگه[...] یه شعر که هنوز توی وبم نذاشتم رو مینویسم[...]
کجایی تو پسسسسر؟! در دورة مهد، یار و در دورة دانشگاه، ناراحت؟ کِشِ دِلِتَم دلکَش! از دست من چرا آخه؟ قبلا که چند بار گفته بودم: بودن یا نبودن این صفحه، فزوندن یا کاهاندن صفحاتش، دست من نییییس جاااان خودم! نحوة چاپ نامهها رو هم، که توضیح ندادی... چطوریه یعنی؟ از چه نظر؟ پیشنهادی داری؟ آخرین نامهت... اول تو بگو: روز دوشنبه دوازده و نیم سال پیش ساعت ده و سی و دو دقیقه دقیقاً کجا بودی، چیکا میکردی؟! تا بهت بگم!... هوم؟ یاللاااا...! مطمینی به دستم رسیده بوده؟ اصا موضوعش چی بوده؟ (شعرت قشنگ بود. از «خورشید با تو همقدم شد تا مبادا لحظهای آب در دل سایهات تکان بخورد...» خوشم اومد. تصویر خوبی بود. یه همچی استعدادی رو در نوشتههات میدیدم که راهبهراه چاپشون میکردم باااامراااام. نکنه خودت دست کم بگیریشونهاااا! ولی گفتی تو وبلاگت نیست؛ حیف! دیگه دوستم نداریییی! تو وبلاگت بود یارِ دلکش ِعجول!)
رضوان از کنگاور: [...]اگه یادی از مجنونی کردی که روزی از کوچهپسکوچههای قلبت عبور کرده و برای همیشه ماندگار شده؛ اگه از کبوتری سراغ گرفتی که روزی از لبة پنجرة نگاهت، دانة محبت چید، بهت میگن که اون هنوز هم سردرگُمِ روزهای بیکسی و بیتو بودنه!
آبجی! پاشو بابا جون! پاشو یه خرده اونورتر بشین...! پاشو راه رو سد نکن! تو الان سردرگُمی... خودت متوجه نیستی!
چسب زخم: نیمه شب... رأس ساعت دو... دل من از بیتوجهی تو شکست... با صدای بلند! حتی... تو از فرسنگها آنسوتر... مطمئنیم، از جا پریدی! نگاهی به ساعت انداختی و باز... بیخیال، خوابیدی!
چیچی بیخیال خوابیدی؟! د...! همهش هی کابوس میدیدم خب! خیالات میسازه واس خودش!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: