حدود 45 سال پیش که نیما رفته بود ، درست روزی که اولین روز زندگی ام بود به دنیا و بلافاصله در 35 سالگی به تهران آمدم.
کد خبر: ۴۶۵۳۰
مردم زادگاه من یا «حاج حسین» اند یا سوهان فروش نیستند.
تهران را دوست دارم به خاطر آن که «سلمانی»* دارد و خوب شعر می گوید و از شعر من تعریف می کند. گاهی که حوصله ام سر می رود، می روم با ماشینم تصادف می کنم و باعث مجروح شدن موتورسواری می شوم که تا 8روز در بیمارستان امام خمینی کرج بیهوش ترین مصدوم «آی.سی.یو» می شود. این موتورسوارها معمولا «ندار» ند ؛ یعنی کاسکت ، بیمه و گواهی نامه ندارند، اما هر روز ساعت 3عصر یک مینی بوس پر با دمپایی ملاقاتی دارند. در این مواقع ، اگر افراد عزیزی چون امام زاده صالح به دادم نرسند طرف به هوش نمی آید. معتقدم که : دوچرخه ، الاغ و تخم مرغ محکم تر از ماشین من هستند. سهام شرکت هایی که ساعت 11 صبح به شدت پایین می آید ، راس ساعت 10:59 دقیقه توسط من خریداری شده است و سهام شرکتی را که ساعت 11صبح به شدت بالا می رود، راس ساعت 10:59 دقیقه ، بدون شک فروخته ام . یکی از شغل های من انداختن شیشه عقب ماشین (طرف شاگرد) و خریدن پنل است برای ضبط آن . نظریه معروف «اول توالت را اختراع کرده اند و بعد موبایل و خودکار اینوکس فلزی را» از من است. چهارمین موبایل و خودکار جدیدم را هنوز دارم . «شهرام شکیبا» را من بزرگ کرده ام. یکی از عیب های من این است که گاهی دوستانم می گویند: تو چرا بزرگ می کنی هر حرف کوچکی را که می شنوی ؛! اولین روزی که آموزش سه تار می دیدم 2تارش را پاره کردم . استاد خیلی خلاصه گفت : برو! حالا ، مجبورم دیگران کنسرت بدهند و من گوش کنم . پس ، نتیجه می گیریم که آدم خودش نباید زندگی نامه بنویسد! اما اگر 45 سال پیش به دنیا بیاید ، اشکالی ندارد!.
* سلمانی همان شعبه ما در انرژی اتمی است که قبلا عرض کرده بودیم.