در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در طول سفر، نه تنگی جا را متوجه شدم و نه به مراسم تخمهخوران دیگران و نه به جمع چند نفری پیوستم که قبل از آماده شدن ناهار و چای عصرانه، با وسطی بازی کردن، روحیه تحلیل رفته خود را بازیابی میکردند. همه هوش و حواسم این بود که زودتر به مقصد برسیم و من به شهر مردی بروم که نتوانست دوری«هلیا» را تحمل کند و به «چمخاله» پناه برد و از آنجا برای هلیا نامههایی نوشت که هرگز آنها را به دست او نرساند، اما همین نامهها و درددلها، کتاب جذابی را طراحی کرد که «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» نام گرفت و سالهاست خوانندههای زیادی را مفتون خود میکند.
18 سالگی، سن خوبی برای خواندن این کتاب و لذت بردن از آن است و حالا من انگار 18 سال دارم و فقط به عشق دیدن چمخاله راهی سفر شدهام، اما نمیدانم جاده زیبای شمال چرا این بار اینقدر طولانی شده است و انگار قرار نیست حالا حالاها ما را به چمخاله برساند... اما زمان میگذرد و ما به گیلان زیبا میرسیم. مقصد اما لاهیجان است. قرار است در این شهر اتراق کنیم. بسکه از اطرافیان پرسیدهام از لاهیجان تا چمخاله چقدر راه است، دیگر کسی جوابم را نمیدهد. شب را باید در لاهیجان بخوابیم. حالا کو تا صبح که آیا گروه همسفران ترجیح بدهند اول مرا به چمخاله ببرند یا به انزلی یا رشت و... بروند؟ من اما شب تا صبح نقشه کشیدهام که چگونه حرف خود را به کرسی بنشانم. صبح نه صبحانه میخورم و نه چای داغ وسوسهام میکند . کنار ماشین ایستادهام و آماده رفتن. آنقدر هیجان دارم که حتی کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم را هم ورق نمیزنم. انگار صدای هیچ کس را هم نمیشنوم. فقط باید بروم... باید چمخاله را ببینم. عاقبت پیروز میشوم و جماعت همراه برای این که از شَرم راحت شوند، راهی چمخاله میشوند! راه زیاد طولانی نیست، اما رسیدن هم زیاد دیدنی نیست! چمخالهای که من در کتاب، وصف آن را خواندهام، با آنچه میبینم از زمین تا آسمان فرق دارد. اصلا انگار اشتباهی آمدهایم. از مردمی که میگذرند، سوال میکنم اینجا چمخاله است؟ و آنها سری به نشانه تایید تکان میدهند. اگر اینجا چمخاله است، پس کو آن دریایی که در کتاب وصف آن را خواندهام و کو آن ساحل گستردهای که مرد کلبهاش را در آن ساخته بود و منتظر مانده بود شاید که هلیا بیاید. گروه همسفران که ناامیدی مرا دیدند، چند دوری، (گِرد محلهای که چمخاله نام داشت) چرخیدند و بعد در سکوتی که برای تسلای من بود، به طرف کیانشهر راه افتادند. آنجا قایقهای ماهیگیری با تورهای بزرگشان در ساحل لنگر انداخته بود و ساحل شنی، آدم را یاد فیلمهای خارجی میانداخت که داستانشان در شهری ساحلی میگذشت و مردمش از راه ماهیگیری امرار معاش میکردند. ساحل زیبا بود و عکسهای یادگاری زیادی را به آلبومهای ما اضافه کرد، اما این زیبایی، دلتنگی مرا پر نمیکرد و این سوال را جواب نمیداد که چرا چمخاله گُم شده است؟
در ادامه سفر به ترکمنصحرا رفتیم. همان شهری که زندهیاد نادر ابراهیمی، رمان آتش بدون دود را درباره سنتها، فرهنگ بومی و مبارزات مردم ترکمن نوشت .
اما آن ترکمنصحرایی که مرحوم ابراهیمی، توصیف آن را نوشته بود و بعد تصاویر زیبایی از آن را به تلویزیون آورده بود، با آن چیزی که من میدیدم از زمین تا آسمان فرق داشت. از آن ترکمنصحرا فقط زنهای ترکمن با روسریهای بزرگ نقشدار مانده بود و لباسهای بلند رنگی و چشمانی که آدم را به تماشا دعوت میکرد، اما ترکمنصحرایی که من میدیدم، شهری بود مثل بقیه شهرها که هویت اصلی خود را به آسفالت خیابان و آجرهای کورهپزخانهها که برای خانه همه شهرها، آجرهای یکسان میسازند، فروخته بود. شهری بدون اسب! اسبهایی که اگر آنها را از مرد ترکمن میگرفتی، یعنی او را به ضیافت مرگ دعوت میکردی، اما حالا مرد ترکمن ترجیح میدهد که سوار اتومبیل باشد و با سرعت برود.
سفر داشت به پایان میرسید؛ سفری که به من آموخت نگاه هنرمندانه میتواند از نقطه صفر و ناکجاآبادی تخت و خالی، شهری افسونگر و دشتی سحرآمیز بسازد. نباید سفرنامه خواند و با دید نویسنده آن به سفر رفت. چون هر مسافری، از زاویه دید خود، به مکانهای مختلف نگاه میکند. میتوان با اندیشه آندره ژید به سفر رفت که «عظمت» باید در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن مینگری... آن وقت شهرها، کوهها، دشتها، جنگلها و... در نگاه و روایت تو بزرگ میشوند یا میتوان با ذهنی خسته و دلی گرفته به سفر رفت آن وقت، مکانها در نگاه تو کوچک میشوند و دلگیر.
مکانها در روایتها وابسته آدمها هستند و خوش به حال مکانهایی که از نگاهی هنرمندانه روایت میشوند و دل مخاطب را با خود میبرند. این مخاطب وقتی مسافر میشود، هر چند ذهنش از آنچه دیده شاید دچار افسردگی شود، اما دلش شاد است که در گوشهای از دنیا، مکانی سِحرآمیز وجود دارد که میتواند مثلا یک مرد عاشق را پناه دهد و چمخاله را در ذهن خوانندگان کتاب «بار دیگر شهری که دوست میداشتم»، جاودانه کند یا به مرد و زن ترکمن هویت ببخشد.
هنرمندانه نگاه کردن به مکانها و روایت زیبا از آنها توفیقی است که خدا به برخی از مکانها میدهد. این هم از شانس آن مکانهای خاص است. مثلا خوش به حال روستاها و دشتهایی که در فیلم «رنگ خدا» مقابل دوربین مجید مجیدی قرار گرفتند. یادم هست، بعد از اکران این فیلم، خیلی از دوستان و آشنایان به همسرم که عکاس این فیلم بود، زنگ میزدند و میپرسیدند آن دشتهای پر از گلهای رنگارنگ کجا بود یا آن دهکده زیبا در کجای این کشور نَفس میکشد. همسرم آدرس میداد و آنها میرفتند تا از آن دشت و روستا دیدن کنند یا از روی همان پلی عبور کنند که محمد و پدرش از آن گذشتند، اما پس از بازگشت بسیاری از آنها میگفتند که آنچه در فیلم دیدند، زیباتر از واقعیت بود. برخی میگویند فیلمها آدمها را گول میزنند، چون در فیلمها از مونتاژ (تدوین) استفاده میشود. کارگردانان تصاویر مختلف از جاهای مختلف میگیرند، سپس آنها را در کنار هم میگذارند و تصویری تازه میسازند که با واقعیت فرق دارد، اما من میگویم نه! چنین نیست. نگاه باید هنرمندانه ببیند، هنرمندانه بنویسد. باید عظمت در نگاه مسافر باشد، تا زیبا ببیند و زیبا توصیف کند.
همان گونه که رضا میرکریمی در فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» به کویر نگاه کرد و آن را عظیم و پهناور نشان داد. جادهای که از دل کویر میگذشت؛ کویری که به طلا میمانست، در غروب زرد و درخشنده بود و در شب، خنکایی وصف نشدنی را به جان بیننده میریخت.
در برگشت از گیلان، چمخاله و ترکمنصحرا سفر را فراموش کردم و دوباره خواندن کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم را آغاز کردم. وقتی از جنگلها عبور میکردیم، چشمانم را بستم و به عکسهایی فکر کردم که از جنگل دیده بودم. ترجیح دادم به عکسهایی فکر کنم که محمد کپورچالی از جنگلها و دشتها و ساحلهای گیلان گرفته بود؛ عکسهایی که زندگی و زیبایی در آنها جریان داشت.
و حالا بر این باورم که میتوان به جای سفر به دیدن فیلمهای مستندی نشست که فرهاد مهرانفر درباره شمال کشور ساخته است که بهترین آنها فیلم «برهها در برف به دنیا میآیند» است. میتوان جنوب و بوشهر را از نگاه فیلمها و عکسهای حسین صافی دید و از سفر درونی به جنوب لذت برد. وقتی مکانها و شهرهای مختلف را ابتدا از طریق فیلمها، عکسهای و نوشتههای جذاب و عظیم میبینی، سفر کردن را یاد میگیری و میآموزی که چگونه باید نگاه و چشمت را برای دیدن زیباییها آموزش دهی تا زاویه نگاهت عوض نشود؛ مکانها همه مثل هم هستند و تو از دیدن آنها سرخوش نخواهی شد.
طاهره آشیانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: