داشتم ناخنک میزدم، منتظر بودم که چیزی بگوید و کمی سربهسرش بگذارم و باهم بخندیم. برخلاف انتظارم چیزی نگفت. حس کردم نمیبیند یا متوجه کارم نشده، برای جلب توجهش با تولید سر و صدای بیشتر به کارم ادامه دادم. در همان حال که سرش را پایین انداخته بود، خیلی آرام و با طمانینه گفت: «همه رفتهاند و تنها تو ماندهای. مگر به جز تو هم کسی در این خانه هست؟ بخور هر چقدر که دوست داری، نوش جان.» این را گفت و بتدریج لبخند کمرمقش از روی لب هایش محو شد. دو سه کلمه آخر را به شکلی بغضآلود ادا کرد، شاید اگر فقط چند کلمه دیگر هم ادامه داده بود، بغضش میترکید.
دلش تنگ شده بود، آن هم نه فقط برای بچههایی که ازدواج کردهاند و رفتهاند، حتی برای من که هنوز با او و پدرم زندگی میکنم. به فکر فرو رفتم، عصبانیتهای شیطنتآمیزش را از چنین برخورد مهربانانهای بیشتر دوست داشتم. مثل خوابزدهها یا کابوسدیدهها تا چند ساعت منگ بودم. چندی پیش دوست عزیزی، بعد از مدتها متوجه موهای سفید مادرش شده بود و در خطابِ عتابآلودی، به خودش نهیب زده بود که چه دردناک، روزمرگی آدم را از عزیزانش غافل میکند. برایش نوشته بودم که کاش هیچوقت این غفلت تبدیل به حسرت نشود، اما حالا این خودم بودم که مادرم را یا بهتر بگویم خودم را در پس همین روزمرگیهای لعنتی گم کرده بودم.
همه ما در طول زندگی خود برای به دستآوردن چیزهایی تلاش میکنیم و در خلال این به دستآوردنها، یکسری چیزها را هم ناگزیر از دست میدهیم. نمیشود هــــمه چیز به دست آورد و هیچ چیز از دست نداد، اساسا زندگی برآیند همین به دستآوردنها و از دستدادنهاست، ولی درد آنجاست که گاهی آنچه از دست میدهیم بسیار مهمتر از همه چیزهایی است که به دست میآوریم. گاهی چنان گرم تلاش و تکاپو میشویم که داشتههایمان را کاملا فراموش میکنیم، داشتههایی که با بیتوجهی ما بتدریج از دست میروند و ما شاید وقتی این را بفهمیم که دیگر خیلی دیر شده باشد.
بد نیست گاهی در میان تمام گرفتاریها، حداقل برای لحظاتی، تمام آرزوهای طول و دراز خود را کنار بگذاریم و بایستیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم؛ ببینیم تا حالا چه به دست آوردهایم و چه از دست دادهایم. آیا چیزهایی که به دست آوردهایم نه بیشتر که حتی به همان اندازه چیزهایی که از دست دادهایم ارزش داشته یا خیر. از دسترفتن بعضی چیزها را به دستآوردن هیچ چیز جبران نمیکند. یعنی اگر در ازای از دستدادن آنها تمام دنیا را هم به دست آورده باشی، باز هم زیان کردهای. البته جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعت است، اما مشکل اینجاست که به قول شاملو، زندگی به شکل بیشرمانهای کوتاه است، گاهی تا به خودت بیایی، خیلی زود دیر شده و آن وقت است که باید یک عمر حسرت بخوری، حسرت روزهای رفته و کارهای نکرده... حرف دیگری نمانده، خواستم بگویم که واقعا زندگی به اندازهای مهم نیست که آدم را اینقدر از اطرافیانش غافل کند، فقط همین...
وبلاگ شب کویر