ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

جنایت 500 هزارتومانی

خانه قدیمی بود،کلنگی و در آستانه تخریب. سرگرد شهاب نگاهی به نمای ساختمان 2 طبقه انداخت و بعد داخل رفت. پیش‌رویش حیاط کوچکی قرار داشت که گوشه‌ای از آن را باغچه درست کرده بودند، اما اثری از گل و گیاه در آن نبود. باغچه خالی‌تر از آن بود که بتوان دلیلش را به زمستان نسبت داد. معلوم بود مدت‌هاست کسی حوصله نکرده است به آن رسیدگی کند و بیلی دستش بگیرد. کمی آن سوتر از باغچه، کنار شیر آبی که از کف زمین بیرون زده بود، زنی روی برانکارد دراز کشیده بود و تکنسین اورژانس او را معاینه می‌کرد. بی‌شک او مادر سیاوش بود، پسرک 7 ساله‌ای که کارآگاه و دستیارش ستوان ظهوری برای بررسی علت قتل او وارد این خانه شده بودند.
کد خبر: ۴۵۹۲۰۶

زن نمی‌توانست حرف بزند و بازجویی از او در این شرایط بی‌فایده بود. شهاب در همین چند ثانیه فرضیه‌ای را بافته بود و حالا باید برای رد یا تاییدش مدرک جمع می‌کرد. خانه در کوچه‌ای تنگ و باریک قرار داشت و از خانه‌های مشرف به آن ساختمان، براحتی می‌شد دید آیا ماشین صاحبخانه در حیاط هست یا نه، از طرفی دیوارها کوتاه بود و پریدن از آن راحت. پس احتمال داشت قتل کار یکی از همسایه‌ها باشد؛ فردی معتاد که با اطلاع از نبود زن و شوهر وارد خانه آنها شده و بعد از رویارویی با سیاوش از ترس این‌که پسرک او را لو بدهد، چاره‌ای ندیده جز این‌که دست به جنایت بزند.

شهاب و پشت سرش ستوان از پله‌های حیاط بالا رفتند و وارد ساختمان شدند. این خانواده در طبقه اول سکونت داشت و طبقه دوم از 3 سال قبل بعد از این‌که یک مستاجر موقع رنگ‌کاری آنجا را به آتش کشید، خالی بود. جنازه پسربچه در گوشه‌ای از هال افتاده بود، طوری که انگار سال‌ها است که مرده یا اصلا هیچ‌گاه زنده نبوده است.

کارآگاه روی پرونده قتل کودکان حساسیت ویژه‌ای داشت و اصلا نمی‌توانست در این جور مواقع احساسات خودش را کنترل کند. این‌که کودکی بی‌دفاع و کم‌توان قربانی بازی مرگبار بزرگان شود، به نظرش به هیچ‌وجه قابل توجیه نبود. کارآگاه بالای سر جسد رفت. پزشک قانونی تازه کارش را تمام کرده بود.

خفه شده، دور گردنش کبود است. به احتمال زیاد با دست آنقدر فشار داده‌اند تا تمام کرده. کارآگاه بدون این‌که حرفی بزند دستش را روی شانه دکتر گذاشت و او را ترک کرد تا چرخی در خانه بزند. همه چیز مرتب و منظم بود و به نظر نمی‌رسید سرقتی اتفاق افتاده باشد. او باید فرضیه اولش را باطل شده تلقی می‌کرد اما حرف‌های پدر سیاوش دوباره او را به تردید انداخت.

مرد لاغر بود و بلند قد حدودا 35 ساله به نظر می‌رسید، اشک‌هایش روان بود و صدایش گرفته و بسختی حرف می‌زد، اما اصرار داشت همین حالا به همه سوالات جواب بدهد:می‌خواهم زودتر معلوم شود کار کدام نامردی است.

او داغ بزرگی دیده بود و حالا فکر می‌کرد تنها چیزی که می‌تواند از درد این زخم کم کند، شناسایی و دستگیری قاتل پسرش است. احمد تمام ماجرای آن روز صبح را توضیح داد. آنها می‌خواستند مبلمان خانه را عوض کنند برای همین زن و شوهر سری به یافت آباد زدند و سر ظهر که به خانه برگشتند این صحنه را دیدند.

روز قبلش همسر احمد از بانک ملت شعبه آزادی 500 هزار تومان تراول چک گرفته بود تا اگر مبلی را پسندیدند، بیعانه بدهند و کار را تمام کنند، اما صبح موقع بیرون رفتن از خانه چک‌ها روی کابینت آشپزخانه کنار گاز جا ماند و حالا آنجا نبود. این یعنی پسرک قربانی سرقت شده است، کارآگاه برای اطمینان بیشتر همراه دستیارش به آشپزخانه رفت تا خوب همه جا را بگردد، بلکه چک‌ها زیر کابینت یا جایی دیگر پیدا شود. روی میز ناهارخوری وسط آشپزخانه یک بسته گوشت بود، شهاب به دقت آن را وارسی کرد. گوشت تازه گوسفندی بود احتمالا کسی در غیاب احمد و همسرش نذری آورده و احتمالا همان فرد وقتی دیده بود تراول‌ها روی کابینت است و سیاوش هم در خانه تنها، وسوسه شده بود.

سرگرد به ظهوری دستور داد در محل تحقیق کند تا ببیند امروز چه کسی نذری داده است. خود شهاب هم یک بار دیگر سراغ پدر سیاوش رفت تا همین سوال را بپرسد و برخلاف انتظارش خیلی زود جواب گرفت.

باجناقم دیروز ماشین خرید و گوسفند سر برید. احتمالا گوشت نذری مال اوست.

احمد و باجناقش از مدت‌ها قبل با هم اختلاف داشتند بیشتر سر مسائل کاری هر دو در یک شرکت نفتی کار می‌کردند و در آنجا کشمکش‌هایی بین‌شان به وجود آمده و میانه‌شان شکرآب شده بود. طوری که مدتی بود با هم رفت و آمد نداشتند.

شهاب روی یک کاناپه نشسته و غرق در فکر شده بود که ستوان ظهوری برگشت و نتیجه تحقیقاتش را گزارش داد. در کوچه هیچ‌کس قربانی نکرده بود تا جایی هم که همسایه‌ها می‌گفتند، هیچ‌کدام از اهالی کوچه معتاد نبودند، البته یکی از همسایه‌ها که خانه‌اش درست روبه‌روی محل قتل و البته در طبقه سوم بود،خانه نبود.

شهاب باید از باجناق احمد تحقیق می‌کرد. خانه یوسف نزدیک بود و پیاده هم می‌شد رفت برای همین 2 همکار راه افتادند. یوسف حداقل 15 سالی از احمد بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. وسط سرش خالی شده و ریش‌هایش هم کم و بیش به سفیدی می‌زد. او تا آن لحظه خبر را نشنیده بود یا این‌طور وانمود می‌کرد. وقتی شهاب به او گفت چه شده، تقریبا وارفت اما وقتی شوکه شد که از لابه‌لای حرف‌های سرگرد فهمید حالا او مظنون به قتل است.

من صبح زود گوشت را بردم، می‌خواستم بااین بهانه با احمد آشتی کنم، ولی چون خانه نبود گوشت را به پسرش دادم و زود برگشتم خانه. حتی داخل هم نرفتم.

همسر یوسف هم همین را تکرار کرد و پسرش هم که نوجوانی حدودا 16 ساله بود، گفت پدرش خیلی زود به خانه برگشت. یعنی او اصلا فرصتی برای قتل نداشت. شهاب نمی‌توانست به حرف‌های اعضای خانواده یوسف اعتماد کند و لازم بود مرد بازداشت و بازجویی‌ها دقیق‌تر انجام شود.

کارآگاه متهم را دستبند به دست دوباره به محل قتل برگرداند. یوسف از یک طرف بابت مرگ سیاوش اندوهگین بود و از طرف دیگر بابت تهمتی که به او زده بودند ناراحت و پریشان، او وقتی با باجناقش رودررو شد، نگاهش را پایین انداخت و زیرلب به او تسلیت گفت، اما احمد جوابش را نداد.

بخشی از بازجویی در اتاق خواب خانه احمد انجام شد. یوسف بدون این‌که چیزی را پنهان کند، ماجرای اختلاف با باجناقش را مفصل‌تر از چیزی که پدر مقتول گفته بود، شرح داد.

«ولی این ربطی به سیاوش نداشت برای چه باید او را بکشم. من هم آدمم اصلا چه طور ممکن است یک انسان چنین کاری بکند. بروید تحقیق کنید من در زندگی پایم یک بار هم به کلانتری باز نشده، حالا دارید با آبروی من بازی می‌کنید.»

شاید یوسف بی‌گناه بود شاید هم همه حرف‌هایش داستان‌پردازی موذیانه، شهاب فعلا نمی‌توانست قضاوت کند. وقتی جسد را در ماشین پزشکی قانونی گذاشتند سرگرد به دستیارش دستور داد مظنون را سوار ماشین کنند تا به اداره بروند. مرد دستبند به دست همین‌که پا به کوچه گذاشت، سر و کله همسایه روبه‌رویی هم پیدا شد؛ مردی تقریبا 60 ساله که 2 بچه‌اش خارج از ایران زندگی می‌کردند و همسرش هم سال گذشته فوت شده بود. مرد نگاهی به یوسف انداخت و کمی تامل کرد. انگار چهره او را به یاد آورده بود.

او با پرس‌وجو از همسایه‌هایی که جلوی در خانه‌هایشان جمع شده بودند، فهمید چه اتفاقی افتاده است و برای همین جلو رفت تا اطلاعاتی را که داشت به پلیس بدهد و بگوید صبح این متهم را همین‌جا دیده است. شهاب با خوشرویی مرد مسن را به گوشه‌ای کشاند تا حرف‌های او را بشنود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها