داستان زندگی زنی که یک سال را در زندان گذراند

دندان طمع را کشیدم

وسوسه، گاه زندگی انسان را چنان تباه می‌کند که خود شخص هم متوجه نمی‌شود چطور همه چیز را باخته است. «غزل ـ ش» زنی 39 ساله است که 14 سال قبل به اتهام دزدی و کلاهبرداری به مدت یک سال به زندان افتاد و جریمه نقدی هم پرداخت کرد. او آن زمان در یک آشپزخانه بزرگ مسوول خرید بود و بعد از مدتی کار به این فکر افتاد که با سندسازی و فاکتورهای جعلی از صاحبکارش کلاهبرداری کند، اما بالاخره دستش رو شد و به زندان افتاد.
کد خبر: ۴۵۹۲۰۳

غزل می‌گوید: «وسوسه باعث شد این کار را بکنم، آن زمان هنوز مجرد بودم و دلم می‌خواست با مردی پولدار ازدواج کنم. اصلا من عاشق زندگی اعیانی بودم، برای همین با این‌که پسر دایی‌ام خیلی من را دوست داشت و چند بار خواستگاری کرده بود جواب رد می‌دادم، می‌خواستم از طبقه مرفه بشوم، همین فکر و خیال‌ها هم باعث شد به فکر دزدی بیفتم و اصلا به ذهنم هم نمی‌رسید که ممکن است دستم رو شود و به زندان بیفتم.»

بعد از زندانی شدن غزل، خانواده او با وی قطع رابطه کردند و دختر زندانی در 6 ماه اول هیچ ملاقاتی نداشت. او توضیح می‌دهد: پدرم می‌گفت آبروی خانواده را برده‌ام، او حتی قدغن کرده بود که کسی تلفنی با من حرف بزند، برای همین 6 ماه اول زندان خیلی سخت گذشت، اما کم‌کم مادر و خواهرانم او را آرام کردند و با هم آشتی کردیم؛ بعد از یک سال که از زندان آزاد شدم دوباره به خانه پدرم برگشتم، این‌بار تصمیم گرفته بودم با کار و تلاش خودم پولدار شوم نه از راه دزدی و مال مردم‌خوری.»

غزل مدتی دنبال کار گشت، ولی شغلی که برایش مناسب باشد پیدا نکرد. در همین ایام بود که پسر دایی او بار دیگر به خواستگاری‌اش آمد، او می‌گوید: «پسر دایی‌ام برای این‌که پدر و مادرش را راضی کند دوباره پا پیش بگذارند خیلی زحمت کشیده بود، این دفعه به او جواب مثبت دادم. مهران جوان خوبی بود که در یک بانک دولتی کار می‌کرد، هنوز هم البته در همان کار است، من دیگر توقع‌های سابق را نداشتم و زیاده‌خواه نبودم. به قول معروف دندان طمع را کشیدم.»

مهران و غزل زندگی خوبی را شروع کردند و مرد جوان به همسرش کمک کرد تا کار مناسبی پیدا کند. زندانی سابق در این رابطه می‌گوید: «خواهر یکی از همکاران شوهرم متخصص زنان بود و به منشی احتیاج داشت، این طور شد که من به مطب او رفتم و کارم را شروع کردم؛ البته فقط 2 سال کار کردم چون بعد از آن بچه‌دار شدم و به ناچار در خانه ماندم تا مراقب دخترم باشم.»

وضع زندگی این زن و شوهر در آن زمان به ثبات رسیده بود. غزل شرح می‌دهد: «مهران با وام‌هایی که گرفته بود خانه خریده بود، ماشین هم داشتیم. او بعدازظهرها در نمایشگاه اتومبیل یکی از دوستان پدرش مشغول بود، برای همین مشکل مالی نداشتیم و نیازی نبود من هم بیرون از خانه کار کنم و از این‌که بچه‌داری می‌کردم کاملا راضی بودم. دخترم تمام زندگی و امید من است، آنقدر او را دوست دارم که اصلا نمی‌توانم توصیف کنم. خدا را شکر در تمام این مدت زندگی آرام و راحتی داشته‌ام و خانواده‌ای خوشبخت هستیم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها