زندگی ‌جریان دارد

کد خبر: ۴۵۸۸۲۰

هنوز نمی‌دانست کجاست؛ فقط رنگ آبی ملایم دیوارها را تشخیص داد و فهمید در اتاق خودش نیست. هر قدر سعی کرد بیشتر ببیند، نتوانست. مثل این‌که مدت‌ها نخوابیده باشد، پلک‌هایش دوباره سنگین و بسته شد. اما قبل از این‌که خوابش ببرد حرکت دستی را بر پیشانیش احساس کرد و زمزمه‌ای را شنید بدون آن که بداند چه می‌گوید؛ اما مطمئن بود این دست‌های مادرش است که مثل همیشه پیش از خواب پیشانی او را نوازش می‌کرد؛ با همین فکرها کم‌کم خوابش سنگین شد.

دکتر با روپوش سفید و لبخند همیشگی‌اش وارد اتاق شد. نگاهی به مایک انداخت و گفت: امروز حال پسر شجاع ما چطوره؟

مایک خیلی خسته بود و در پاسخ دکتر فقط لبخندی زد.

دکتر رو به پدر کرد و گفت: آقای پیترسون، خدا رو شکر همه آزمایش‌ها خوب بوده؛ من که خیلی امیدوارم؛ همه‌مون باید خدا رو شکر کنیم.

پدر خندید؛ به مایک نگاه کرد و سر پسرک را که حالا مو نداشت بوسید.

مادر در حالی که دست‌های کوچک مایک را در دست گرفته بود، پرسید: چند جلسه دیگه شیمی درمانی داره؟

دکتر پاسخ داد: 4 جلسه؛ البته برای درمان کامل باید بیشتر صبور باشیم.

مادر لبخندی زد و به پسرک نگاه کرد.

آن روز مایک باید به مدرسه می‌رفت؛ اما کمی خجالت می‌کشید. هنوز موهایش درنیامده بود ولی مادر کلاهی زیبا برایش بافته بود. یک کلاه سبز، همان رنگی که مایک خیلی دوست داشت.

پدر بخاری ماشین را روشن کرد و منتظر پسرش داخل ماشین نشست.

مایک در حالی که دستان مادر کمک حالش بود آرام‌آرام قدم برمی‌داشت تا به ماشین برسد.

همدلی و همراهی پدر و مادر، کارها را برایش ساده‌تر کرده بود.

ماشین حرکت کرد. مایک برگشت و برای مادرش دست تکان داد.

معلم به بچه‌ها گفت: مایک از امروز به مدرسه برگشته و درس رو ادامه میده. همه ما باید شرایط جدید اونو درک کنیم. مایک تا مدتی نمی‌تونه مثل گذشته با شما بازی کنه و بدوه. او باید بیشتر استراحت کنه. اما فراموش نکنید که نباید دوستتون رو تنها بگذارید.

بچه‌ها به مایک که کلاه سبزش را برنداشته بود نگاه کردند و لبخند زدند. او کتابش را از کیف درآورد و درسش را شروع کرد....

مایک دبستان را با نمره‌های خوبی پشت سر گذاشت. دوره دبیرستان هم با فراز و نشیب‌هایی گذشت؛ گاهی بیماری خودی نشان می‌داد و گاهی او را رها می‌کرد. اما دوستی و محبت پدر و مادر هیچ‌گاه او را تنها نگذاشت. دوستی و محبتی که گذر از سختی‌ها را راحت‌تر می‌کرد و روزها و شب‌های بیماری را قابل تحمل نشان می‌داد. مایک هم هیچ وقت به بیماری اجازه نداد زندگی او را تغییر دهد و او را از ادامه راه بازدارد.

صدای زنگ تلفن‌همراه بلند شد. چند ثانیه‌ای طول کشید تا مایک در گوشی را باز کند و پاسخ دهد. صدایی از آن سو گفت: دکتر پیترسون، یکی از بیمارهاتون بعد از شیمی‌درمانی دچار تشنج شده، لطفاً خودتون رو زودتر به بیمارستان برسونین.

دکتر مایکل پیترسون پاسخ داد: همین الان میام.

مرور خاطرات کودکی با این تلفن قطع شد، مایک دسته گل‌هایی را که در دست داشت روی سنگ مزار پدر و مادر گذاشت؛ به آنها گفت که همیشه دوست‌شان داشته و همیشه می‌داند چه کار بزرگی برایش انجام داده‌اند؛ اشک‌هایش را پاک کرد؛ با پدر و مادر خداحافظی کرد و به سوی ماشینش رفت.

parenting.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها