این غبارها، این خاکها، این خاکروبهها میطلبد مردی از جایی بیاید و آنها را بتکاند. این تاریخ غبار گرفته دست کسی را میطلبد ـ زن یا مرد فرق نمیکند ـ که از مشرقی که میشناسیم تا آسمان قد بکشد. از یک گوشه شروع کند و این رفهای قدیمی را، این تاقچههای سفیدپوش و غمگین را از تنهاییشان در بیاورد.
کسی که این سقفهای بیروزن را به آسمان برساند و به درختان آن سوی باغچه بگوید «زمستان تا همیشه ماندنی نیست» و بهوش باشید که: «بهار میرسد آغوش سبزتان چه شده؟»
باید کسی با صدایی عرشی، بهارانههایش را در چارسوی این چاردیواری به زانو درآمده، زمزمه کند. باید کسی زیر لب نجوا کند که «آب زنید راه را هین که... » و با نگاهی به آسمان و رصد پرندگانی که نیامده میریزند، حنجرهاش را بتکاند و بگوید «با پرستو بهار میآید.»
باید کسی چشم بدوزد به دستهای عریان چنارها ـ که پرچم تسلیمشان در برابر سرکشترین بادهاست ـ و برایشان دعا کند، تا آمدن بهار مستجاب شود. زیرلب زمزمه کند که «زبانم را نمیفهمید نگاهم را نمیبینید» اینک بهار در چارچوبه در ایستاده است.
اینک بهار در دستهایم قدم میزند و من با چشمهای خودم اطلسیها را هر روز، هر شب آب دادهام تا در استقبال شما شکوفا شوند و به پایتان لبخند بزنند. من با دستهای بهار آورم در استقبال شما آغوش میگشایم تا کلاغها از بلندترین شاخه کاجها کوچ کنند و لکه سیاهی بشوند در دل آسمان آبی.
باید برخیزی. این را دلت میگوید که مشتاقانه به انتظار نشسته است. این را دستهایت میگوید که برای دعا در آسمان رها ماندهاند. این را چشمهایت میگوید که فرش راهت شدهاند.
برخیز، مگر نشنیدهای «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل» مگر نشنیدهای که «خود راه بگویدت که چون باید رفت» مگر نشنیدهای که «سنگ از نرفتن است به جایی نمیرسد و چشمه از جاری شدن است که به دریا میرسد و دریایی میشود؟»
ما باید برخیزیم. باید دستهایمان را به آسمان برسانیم. باید بدانیم هر کسی میدود زود یا دیر میرسد. مهم دویدنمان است. درست است که دویدن هدف نیست. مقصد نیست، اما مرکب است. برای رسیدن باید بدوی، ولی با هر دویدنی به هدف نمیرسی.
این خانه، منظورم خانه دل است، احتیاج به گردروبی دارد. احتیاج دارد با تمام وجود تکانده شود آن زلزلهای که بتواند درست دلت را بتکاند. در دل خود توست، هر بنای کهنه کابادان کنند/ باید اول کهنه را ویران کنند. باید اول باورهای خودت را غربال کنی، باید ایدههای غلط خودت را دور بریزی. باید به خودت برسی، به دلت که هزار بار به خودت نزدیکتر است.
برخیز، شاید بهتر باشد بگویم برخیزیم. «آب در یک قدمی است» فقط کافی است بدانیم تشنهایم و دستهایمان تشنهاند و چشمهایمان تشنهاند. از خواستن تا رسیدن، یک جو اراده لازم دارد.
اراده کنیم، این خانه احتیاج دارد تکانده شود. چه عید بیاید چه عید نیاید. چه بهار در ریشهها قدم بزند چه در سر شاخهها بوزد. ما باید اول خودمان را تکان بدهیم. سر شاخهها بانسیم هم تکانده میشوند.