جوانی که با درخواست قصاص روبه‌رو شده از چرایی قتل می‌گوید

رفیق‌کشی در خیابان

21 سال بیشتر ندارد و دستبند و پابندی که به دست و پایش زده‌اند، نشان می‌دهد او مرتکب جرمی شده که هیچ قراری بجز بازداشت نمی‌توان برای او صادر کرد. حمید که کار می‌کرد تا آینده‌اش را بسازد، یک سال است که به جرم قتل در زندان به سر می‌برد و خانواده اولیای‌دم بسیار مصر هستند که حکم قصاص حمید را اجرا کنند؛ چیزی که برای این جوان تبدیل به یک کابوس شده است‌. او که بتازگی در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده‌ و در انتظار ابلاغ حکمش است، جزئیات درگیری را توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۵۲۹۵۴

فکر می‌کردی یک روز با دستبند و پابند برای محاکمه در دادگاه حاضر شوی؟

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین سرنوشتی داشته ‌باشم. بچه شر و دعوایی نبودم که انتظار چنین روزی را داشته ‌باشم. خدا می‌داند که تلاش می‌کردم زندگی‌ام را بسازم و خیلی از این وضعیت ناراحت هستم.

به هر حال تو متهم به قتل هستی و کسی را کشتی. این نشان می‌دهد آدم اهل دعوایی بودی.

نه این‌طور نیست. مجبور شدم درگیر شوم. اگر این کار را نمی‌کردم کشته می‌شدم.

با مقتول از قبل آشنایی داشتی؟

بله، من او را بخوبی می‌شناختم و البته مدتی هم با هم دوست بودیم اما بعد از مدتی دچار اختلاف شدیم و با هم دعوا کردیم.

چرا با هم دعوا کردید؟

مرتب با هم مشکل داشتیم. چند بار هم دعوا کردیم و بعد پدرم گفت که دیگر دوست ندارد من با او دوست باشم.

این‌که قطع دوستی کردید باعث شد که درگیر شوید؟

نه، این‌طور نبود. شاهرخ مرتب با من دعوا می‌کرد و به من گیر می‌داد که چرا پشت سرم حرف زدی. می‌خواست با من دعوا کند.

تو به این دعوا ادامه دادی؟

من نمی‌خواستم دعوا کنم و کاری کردم که با شاهرخ روبه‌رو نشوم. اما او مرتب مرا دنبال می‌کرد و اصرار داشت که من را بزند.

اگر دوست نداشتی با او روبه‌رو شوی می‌توانستی کاری کنی که او را نبینی مثلا ساعات رفت‌و آمدت را تغییر دهی؟

من کار می‌کردم و مجبور بودم ساعاتی از روز را بیرون باشم، البته همیشه شوهرخواهرم با من بود و کمتر پیش می‌آمد تنها باشم. بیشتر روز را هم با او بودم و شبها به خانه برمی‌گشتم. همین کارکردن من باعث شده‌ بود تا شاهرخ کمتر من را ببیند. حتی من شماره‌تلفنم را تغییر داده ‌بودم. شماره تلفن همراهی که دستم بود را به مادرم دادم و شماره مادرم را گرفتم. با این کار شاهرخ دیگر نمی‌توانست من را پیدا کند. با دوستان مشترکمان هم رفت‌و آمد نمی‌کردم.

دیگر باید چه می‌کردم که از شاهرخ دور بمانم. او بود که من را تعقیب می‌کرد و هرجا می‌رفت و هرکاری می‌کرد تا من را ببیند.

چه اتفاقی بین شما افتاده ‌بود که شاهرخ تا این حد عصبانی بود؟

او پسری بود که کلا دعواکردن را دوست داشت و خیلی اهل دعوا بود. به همین خاطر هم دنبال من می‌آمد و می‌خواست من را بزند.

اما انگیزه‌ای برای هر درگیری وجود دارد. چرا شما 2 نفر تا این حد با هم بد شده‌ بودید؟

او شب حادثه پدرم را زد.

من در مورد شب حادثه نمی‌پرسم در مورد این‌که چرا شاهرخ دنبالت می‌کرد تا شما را بزند می‌پرسم؟

می‌گفت چرا پشت سر من حرف زدی.

اما این نمی‌تواند انگیزه‌ای برای یک قتل باشد. این‌که تو پشت سر شاهرخ حرف زدی دلیلی داشته سوال من در مورد آن دلیل است؟

ـ من دوست ندارم در مورد آن صحبت کنم. دلم نمی‌خواهد انگیزه قتل را بگویم. دردی از من دوا نمی‌کند فقط اولیای‌دم را بیشتر ناراحت می‌کند و من نمی‌خواهم آنها بیشتر از این ناراحت شوند.

خب در مورد شب حادثه بگو. چطور با شاهرخ درگیر شدید؟

آن شب بعد از کار، شوهرخواهرم را به خانه رساندم. خواهرم جلوی در آمد و به من گفت برو پدرومادرت را هم بیاور شام خانه ما دور هم باشیم. من هم قبول کردم. به سمت خانه حرکت کردم، ماشین داشتم و می‌دانستم اگر مشکلی پیش بیاید می‌توانم فرارکنم. در راه یکدفعه شاهرخ سر راهم سبز شد. به من گفت چرا پشت سرم حرف زدی و گفت که باید پیاده شوی و جواب بدهی. او می‌خواست با من درگیر شود، اما من درهای ماشین را قفل کردم و بعد هم گاز دادم و رفتم. خانه که رسیدم دیدم مادرم آشفته ‌است.

یعنی شاهرخ بعد از این‌که می‌خواست در خیابان دعوا کند برای دعوا سراغ مادرت هم رفته‌ بود؟

نه. همان‌طور که گفتم من خط تلفن همراهم را با مادرم عوض کرده بودم. وقتی وارد خانه شدم، دیدم مادرم آشفته ‌است و پدرم عصبانی. گفتم چه شده گفت چند ساعتی است که یک نفر مرتب به گوشی مادرت زنگ می‌زند و قطع می‌کند. من در آن لحظه اصلا به شاهرخ شک نکردم و فکر می‌کردم مادرم مزاحم دارد، اما وقتی گوشی زنگ زد، گوشی را گرفتم که پشت خط شاهرخ بود.

چه به هم گفتید؟

شاهرخ به من گفت که تو مرد نیستی و اگر مرد بودی می‌ماندی و با من دعوا می‌کردی. مشخص می‌شد چه کسی مقصر است. من گوشی را قطع کردم. پدرم به من گفت که دیگر تمامش کنم و مهم نیست. به خانه خواهرت برویم او منتظر ماست. من هم ماشین را روشن کردم و رفتیم. در خانه خواهرم هم این تلفن‌ها ادامه داشت و پدرم خیلی کلافه شد. بعد از شام گفت که به خانه برمی‌گردد و دیگر نمی‌تواند این وضعیت را تحمل کند. پدرم رفت و نیم‌ساعت بعد تماس گرفت و گفت که او را زده‌اند.

شما چه کردید؟

وقتی شنیدم پدرم کتک خورده بلافاصله با شوهرخواهرم به سمت خانه حرکت کردیم و وقتی رسیدیم دیدم که شاهرخ و دوستانش جلوی در خانه ما ایستاده‌اند و منتظر هستند. وقتی من را دیدند به سمت من حمله کردند.

چرا با پلیس تماس نگرفتی؟

در آن لحظه اصلا به فکرم نرسید. فرصتش هم نبود. آنها چند نفر بودند و من و دامادمان فقط 2 نفر بودیم شوهرخواهرم که به سمت پدرم رفت تا او را کمک کند من هم گرفتار شدم.

چطور ضربات را بر بدن شاهرخ زدی؟

من فقط یک ضربه زدم و نه بیشتر. درگیری ما چند دقیقه بیشتر طول نکشید شاهرخ و دوستانش به من حمله کردند من هم چاقویی داشتم آن را از جیبم بیرون آوردم و وقتی شاهرخ به سمتم آمد چاقو را به بدنش زدم. البته قصدم اصلا کشتن شاهرخ نبود من می‌خواستم کاری کنم که از من دور شود و به دعوا ادامه ندهد.

چاقو را از کجا آوردی؟

بوسلیه کارم بود. من در کارگاه همیشه چاقو نیاز داشتم و آن را در جیبم می‌گذاشتم. وقتی شاهرخ به من حمله کرد یاد آن چاقو افتادم و از جیبم بیرون آوردم.

گفتی قصد کشتن شاهرخ را نداشتی، اما چرا بعد از این‌که او را با چاقو زدی رهایش کردی؟

دوستانش بودند، آنها شاهرخ را بردند. من هم فکر می‌کردم یک زخم سطحی است و بعد درمان می‌شود. بلافاصله به خانه رفتم تا ببینم برای پدرم چه اتفاقی افتاده‌است.

شاهرخ چطور با پدرت درگیر شده‌بود؟

شب وقتی پدرم به خانه برگشته ‌بود آن‌طور که می‌گوید شاهرخ و دوستانش کمین کرده‌ بودند. جلو می‌روند و سراغ من را از پدرم می‌گیرند. وقتی پدرم می‌گوید که من همراهش نیستم و نمی‌گوید که من کجا هستم به پدرم حمله می‌کنند و پدرم را می‌زنند. یک ضربه چاقو به دستش زده بودند و چند ضربه مشت و لگد هم به شکمش. بعد از آن درگیری که من با شاهرخ داشتم هنوز پدرم نتوانسته بود روی پای خودش بایستد و من و شوهرخواهرم، پدرم را به بیمارستان رساندیم.

شوهرخواهرت در آن درگیری چه می‌کرد؟

او سعی داشت ما را جدا کند و می‌خواست من را بگیرد تا با شاهرخ دعوا نکنم. اما اتفاقی که نباید بیفتد، افتاد.

چطور بازداشت شدی؟

فردای شب حادثه بود که به کارگاه آمدند و من را بازداشت کردند. اول فکر می‌کردم شاهرخ از من شکایت کرده‌است چون او را زخمی کردم، اما وقتی به کلانتری رفتم متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده‌است و بعد هم که در بازداشت ماندم.

پدرومادر شاهرخ برای تو درخواست قصاص کردند و گفتند که نمی‌خواهند تو را ببخشند. فکر می‌کنی بتوانی رضایت آنها را جلب کنی؟

نمی‌دانم آنها خیلی بر خواسته‌شان تاکید دارند. نمی‌دانم بتوانم رضایت آنها را بگیرم یا نه. اما درخواست دارم وقتی می‌خواهند حکم قصاص را اجرا کنند به نقش پسرشان هم فکر کنند. او مرتب دنبال من می‌آمد و سعی می‌کرد با من دعوا کند. من چند بار از دست او فرار کردم، اما دیگر نمی‌شد. او کاری کرد که دیگر نتوانستم از درگیری فرار کنم.

کاری برای جلب رضایت آنها کرده‌ای؟

تنها باری که توانستم آنها را ببینم در دادگاه بود. بعد از محاکمه به دست و پایشان افتادم و درخواست کردم که من را ببخشند و از قصاص صرف‌نظر کنند. نمی‌دانم چقدر آنها این خواسته من را قبول کنند و کمکم کنند تا دوباره به زندگی برگردم، اما به هر حال من و خانواده‌ام تلاش خودمان را می‌کنیم. پدرو مادرم آنقدر جلوی خانه آنها می‌روند و التماس می‌کنند تا دلشان به رحم بیاید، من هنوز خیلی جوان هستم و می‌خواهم زندگی کنم. امیدوارم بتوانم آنها را راضی کنم تا این کابوس تمام شود.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها