گفت‌وگو با مردی که برادرش را کشت

بخشش اولیای‌دم هم آرامم نمی‌کند

کسانی که سعید را می‌شناسند، می‌گویند او کسی بود که برادر بزرگش هاشم را خیلی دوست داشت و آنها آنقدر به هم وابسته بودند که کسی فکر نمی‌کرد روزی سعید قاتل برادرش شود. سعید خودش هم می‌گوید هنوز آن روز نحس را باور ندارد. این جوان در مرحله بازپرسی توانست رضایت پدرومادرش را بگیرد و حالا برای محاکمه به لحاظ جنبه عمومی جرم محاکمه می‌شود. هرچند او وقتی پشت تریبون شعبه 113 دادگاه کیفری‌استان تهران قرار گرفت، گفت که این رضایت نتوانسته ذره‌ای از عذاب او را کم کند.اما از پدرومادرش باز هم عذرخواهی کرد.این جوان به سوالات خبرنگار ما پاسخ می‌دهد.
کد خبر: ۴۵۰۳۳۵

با این‌که مرتکب قتل شدی، اما مدت زمان زیادی در زندان نماندی، چرا؟

پدرومادرم اعلام رضایت کردند و من از بند قصاصی‌‌ها بیرون آمدم و بعد هم با وثیقه آزاد شدم.

تو متهم به قتل برادرت هستی، چرا این‌کار را کردی؟

هنوز هم بعد از 2 سال وقتی یاد آن روز می‌افتم، انگار قلبم را فشار می‌دهند. خیلی حالم بد می‌شود. نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد و خیلی ناراحتم که باعث مرگ برادرم شدم.

چه مدتی بود که با هم اختلاف داشتید؟

ما هیچ‌وقت با هم اختلاف نداشتیم و خیلی هم همدیگر را دوست داشتیم، فقط آن روز بود که این‌طور درگیر شدیم و من نفهمیدم که چه کردم.

یعنی تا قبل از این درگیری آخرتان، با هم دعوا نکرده بودید؟

خب درگیری‌های عادی بین ما اتفاق می‌افتاد اما اینطور نبود که همدیگر را بزنیم یا لطمه‌ای به هم بزنیم.

آن روز چطور باهم دعوا کردید؟

داشتیم به مهمانی می‌رفتیم. در ماشین با هم دعوا کردیم. او مرا زد و من هم یک ضربه چاقو به او زدم. درجا هم پشیمان شدم اما دیگر نمی‌شد کاری کرد.

در مورد روز درگیری بگو؟

ما در تهران زندگی نمی‌کردیم، در شهرستان بودیم و برای چند روز مسافرت به تهران آمده بودیم.

گفتی در ماشین باهم درگیر شدید، کسی همراه شما نبود؟

همه اعضای خانواده‌ام بودند، هم پدرم هم مادرم. اما همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد و من حتی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد و ضربه را چطور به برادرم زدم.

کجا می‌رفتید؟

داشتیم به خانه یکی از اقواممان می‌رفتیم. چندین ساعت دنبال آدرس گشتیم اما کسی نمی‌توانست ما را درست راهنمایی کند و ما مرتب کوچه‌ها را اشتباه می‌پیچیدیم.

خب چرا با هم دعوا کردید؟

من راننده بودم و برادرم به من گفت که تو مرتب اشتباه می‌روی و ما چند ساعت است که سرگردانیم و تو باعث شدی. من هم می‌گفتم که تو اشتباه می‌کنی و این تو هستی که از مردم درست راهنمایی نمی‌گیری.

چطور او را زدی؟

برادرم با لیوان به سر من کوبید و من هم او را زدم. البته یک ضربه بیشتر به سینه‌اش نزدم ضربه هم عمیق نبود و من فقط برای این‌که او را آرام کنم، ضربه زدم اما نمی‌دانم چرا کشته ‌شد.

بعد از این‌که برادرت زخمی شد، چه کردید؟

یک لحظه دیدم که حالش بد شد و صورتش سفید شد فقط فریاد می‌کشید و می‌گفت سوختم. من و پدرم بلافاصله او را به بیمارستان رساندیم

یعنی وقتی به بیمارستان رفتید، او زنده‌ بود؟

بله زنده‌ بود. حتی پزشکان گفتند که باید عملش کنند اما نتوانستند کاری بکنند و او فوت کرد. من خیلی ناراحت بودم و می‌خواستم خودم را بکشم اما پدر و مادرم جلوی مرا گرفتند.

چطور بازداشت شدی؟

حراست بیمارستان به پلیس خبر داد و آنها آمدند و مرا بردند. من هم همه چیز را گفتم بدون این‌که چیزی را تغییر دهم.

فکر می‌کردی یک روز برادرت را بکشی؟

قسم می‌خورم که هیچ‌‌وقت فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفتد. من و هاشم خیلی همدیگر را دوست داشتیم، 2 برادر پشت سرهم بودیم و خیلی هم همدیگر را دوست داشتیم. ‌

کاش می‌توانستم خودم را کنترل کنم. اصلا نمی‌دانم چرا این‌کار را کردم.ما آنقدر همدیگر را دوست داشتیم که همیشه با هم به مسافرت می‌رفتیم، هرکاری می‌کردیم با هم بودیم، خیلی با هم صمیمی‌بودیم و درگیری خاصی که بگویم باعث می‌شد از هم متنفر باشیم نداشتیم اما این‌بار من خیلی عصبانی شدم و اصلا نفهمیدم که چه کردم.

چطور توانستی پدرومادرت را راضی کنی و آنها رضایت دادند؟

کار خاصی نکردم آنها خودشان 2 روز بعد از قتل آمدند و رضایت دادند. من خیلی ناراحت بودم و پدر و مادرم می‌دانستند که چقدر از کارم پشیمان هستم وناراحتم نمی‌توانستم تحمل کنم و وقتی مادرم را دیدم، او را بغل کردم و مدتی در بغل او گریه کردم. مادرم می‌دانست که من به عمد این‌کار را نکردم مادرم سعی می‌کرد آرامم کند و بگوید که دیگر ناراحت نیست اما می‌دانستم که چه غمی در دل اوست و خیلی ناراحت بودم.

کی متوجه شدی که مادروپدرت رضایت دادند؟

آنها خودشان گفتند که دیگر نمی‌خواهند از من شکایتی بکنند و گفتند که رضایت می‌دهند تا من آزاد شوم البته من چندماهی در زندان ماندم.

بازپرس چرا تو را آزاد کرد؟

وقتی پدرومادرم رضایت دادند و بازپرس هم متوجه شد که واقعا به صورت اتفاقی دست به قتل زدم و دروغ هم نگفتم قبول کرد که با وثیقه مرا آزاد کند.

بعد از این‌که آزاد شدی، چه کردی؟

خیلی ناراحت بودم، آنقدر پریشان بودم که چندبار تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما خانواده‌ام خیلی از من حمایت کردند و آرامم کردند. ضمن این‌که من پابوس آقا امام‌رضا رفتم و از او خواستم شفاعت مرا پیش خدا بکند و از خدا خواستم که روح‌ برادرم را در آرامش قرار دهد. چند روز در حرم آقا ماندم و بعد به خانه آمدم.

یعنی تهران را برای همیشه ترک کردی؟

من اصلا در تهران زندگی نمی‌کردم و وقتی هم این موضوع پیش آمد، اصلا نتوانستم در این شهر بمانم. خیلی پشیمانم که اصلا آمدم و این اتفاق افتاد. بعد از این‌که برادرم کشته‌شد و من این شهر را ترک کردم، دیگر برنگشتم و در شهر خودم ماندم.

توانستی به زندگی عادی برگردی؟

خوشبختانه خانواده‌ام خیلی کمکم کردند. با این حال هنوز نتوانسته‌ام فراموش کنم که چه اتفاقی افتاده ‌است و خیلی ناراحتم. البته سعی می‌کنم سر کار بروم و بتوانم برخودم مسلط باشم اما هنوز نتوانستم آن‌طور که باید به زندگی برگردم.

آیا تلاش می‌کنی تا این ضربه‌ای را که به خانواده‌ات وارد کردی، جبران کنی؟

هرهفته سرخاک برادرم می‌روم و برایش دعا می‌کنم و خیرات می‌کنم، برای مادروپدرم غلامی می‌کنم و تصمیم گرفتم تا پایان عمر از آنها نگهداری کنم و نوکری آنها را بکنم.

حالا که باید مجازات را به لحاظ جنبه عمومی جرم تحمل کنی، فکر می‌کنی چقدر باید در زندان باشی؟

نمی‌دانم، فقط می‌دانم زندان و مجازاتی سنگین‌تر از آن هم نمی‌تواند دردی که درون من است، آرام کند. من خیلی ناراحتم و هر مجازاتی برای من در نظر بگیرند، قبول می‌کنم. اما فقط می‌خواهم قضات بدانند که بخشش پدرومادرم و هیچ چیز دیگر نمی‌تواند از ناراحتی من کم کند و خیلی در عذابم از کاری که کردم وپشیمان هستم.

چه توصیه‌ای به جوانانی مثل خودت داری؟

توصیه من این است که خشم خودشان را کنترل کنند و در جیبشان چاقو نگذارند چرا که وقتی ناراحت و عصبانی شوند، ناخواسته از آن چاقو استفاده می‌کنند و کاری می‌کنند که دیگر جای جبران نیست و هم خودشان و هم خانواده‌شان و هم زندگی افراد دیگر را تحت‌تاثیر قرار می‌دهند و نابود می‌کنند.

کاش من این‌کار را نمی‌کردم و می‌توانستم خشم خودم را کنترل کنم. حالا هم خودم در آرامش زندگی می‌کردم و هم برادرم زنده‌ بود. پدر و مادرم هم در این عذاب بی‌پایان نبودند و داغدار فرزندشان نمی‌شدند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها