سارا، سعید و سوده در جنگل یک دوست داشتند. دوست آنها یک روباه کوچولو بود که هر چند روز یک بار مقداری خوراکی دور از چشم مادرشان بر میداشتند و به جنگل میبردند تا روباه کوچولو بخورد. روباه هم به آنها عادت کرده بود و هر وقت به جنگل میرفتند، روباه به سمت آنها میدوید و پوزهاش را به پاهایشان میمالید. یک روز برف شدیدی باریده و همه جا را سفیدپوش کرده بود. سارا به سعید گفت: سعید موافقی مقداری خوراکی برای روباه کوچولو ببریم.
سعید گفت: آره بیا بریم. سوده هم دوید به سمت آنها و گفت من هم میام. سعید سورتمه قدیمی پدرش را برداشت و سارا هم از یخچال مقداری گوشت در سبد گذاشت و روی سورتمه نشستند و به سمت جنگل رفتند. نزدیک جنگل که رسیدند ناگهان صدایی به گوششان رسید. آنها به هم گفتند صدای چی بود؟
سعید گفت: شکارچیها بودند. سارا گفت: وای خدای من نکنه روباه کوچولو بلایی سرش آمده باشه! سوده زد زیر گریه، ولی همین که میرفتند یک دفعه روباه کوچولو از پشت علفها بیرون آمد و پرید روی سورتمه آنها. سوده گفت: وای بچهها روباه کوچولو چقدر ترسیده، تمام تنش داره میلرزه! آنها خوراکیهایشان را به روباه کوچولو دادند و دوباره به خانه برگشتند.
چند روزی گذشت بچهها دلشون برای روباه کوچولو تنگ شده بود و دوباره مقداری غذا برداشتند و به طرف جنگل رفتند، ولی هر قدر سوت زدند و روباه را صدا زدند، خبری از روباه نشد و با ناامیدی به خانه برگشتند.
ماهها گذشت و آنها دیگر روباه کوچک را ندیدند، ولی همیشه به یادش بودند. تا اینکه یک روز پدر آنها به خانه آمد و گفت: بچهها امروز شنیدم در این نزدیکی باغ وحشی باز شده و تعدادی حیوان را جمعآوری کردهاند و آنها را به نمایش گذاشتهاند، دوست دارید با هم به آنجا برویم تا حیوانات را از نزدیک ببینید؟ سارا، سعید و سوده قبول کردند و با پدر به باغوحش رفتند.
وقتی به آنجا رسیدند از حیوانات مختلف دیدن کردند تا اینکه به قفس روباها رسیدند. ناگهان هر سه توجهشان به یک روباه جلب شد و روباه هم به آنها خیره شده بود و ناگهان دوید و پرید به سمت آنها. مردم فکر کردند روباه میخواهد حمله کند و همه از قفس دور شدند، ولی سارا، سعید و سوده این کار را نکردند و مطمئن شدند که این روباه همان روباه کوچولوست که حالا اسیر شده و خیلی خوشحال شدند از اینکه او را پیدا کرده بودند و ماجرا را برای پدرشان تعریف کردند.
پدر هم که خیلی دلش برای روباه سوخت رفت و از مسوول باغوحش روباه را خرید و برای بچههایش به خانه برد و روباه هم خیلی خوشحال شد و با حرکت دمش از آنها تشکر کرد و پدر در حیاط خانهشان یک خانه کوچک برای روباه ساخت.
گلنوشا صحرا نورد