زن متهم به جعل، داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند

دنبال امنیت بودم

نام: ریحانه ـ ز، متاهل سن و تحصیلات: 26 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: جعل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۴۸۹۴۶

ریحانه 3 خواهر دارد اما فقط یکی از آنها را خوب می‌شناسد و با 2 خواهر دیگرش بیگانه است. او درباره دلیل این موضوع می‌گوید: من 6 سالم بود که پدر و مادرم طلاق گرفتند. پدرم اعتیاد داشت برای همین مادرم نتوانست تحمل کند و جدا شد. بعد بچه‌ها را نصف کردند. من و یکی از خواهرانم به پدرم رسیدیم و 2 نفر دیگر با مادرم رفتند اما مشکل اینجا بود که پدرم ما را نگه نداشت، یعنی از پس این کار برنمی‌آمد ضمن این‌که او خیلی زود دوباره زن گرفت و ما را پیش مادر بزرگ و پدر بزرگم گذاشت. اصلا از زندگی در آن خانه خوشم نمی‌آمد و دنبال راهی بودم تا از آنجا خلاص شوم.

ریحانه راه چاره را در دوستی خیابانی دید. او دختری 14 ساله بود که با پسری به نام امید دوست شد و بعد از یک سال با او ازدواج کرد. زن جوان می‌گوید: زیاد امید را نمی‌شناختم فقط در راه مدرسه همدیگر را می‌دیدیم ولی همین که حاضر شد به خواستگاری‌ام بیاید بله را گفتم. او از من خیلی بزرگ‌تر بود اما اهمیتی نداشت من فقط می‌خواستم از آن خانه بیرون بیایم، بعد از ازدواج زندگی خوبی را شروع کردم.

این شیرینی و آرامشی که ریحانه تجربه می‌کرد دیری نپایید و بزودی رازهای پنهان امید یکی بعد از دیگری رو شد. او می‌گوید: اول فهمیدم شوهرم معتاد است بعد فهمیدم قبلا ازدواج کرده و زنش را طلاق داده و یک دختر 3 ساله دارد امید این را از من مخفی کرده بود موقع عقد هم شناسنامه‌المثنی داشت برای همین این راز را نفهمیدم. بعد از این‌که دست امید رو شد، دخترش را به خانه ما آورد آن موقع پسر خودم به دنیا آمده بود برای همین نمی‌توانستم از دختر یک نفر دیگر نگهداری کنم اصلا از آن دختر خوشم نمی‌آمد و اذیتش می‌کردم. حتی کتکش هم می‌زدم رفتار امید هم تغییر کرد. او با من بداخلاقی می‌کرد و کتکم می‌زد ولی چاره‌ای نداشتم جز این‌که بسوزم و بسازم.

سوختن و ساختن ریحانه 7 سال به طول انجامید و او بالاخره از شوهرش جدا شد. زن جوان ماجرای طلاقش را این طور شرح می‌دهد: شوهرم را به خاطر مواد مخدر دستگیر کردند و به زندان افتاد او از اول هم کار و بار درست و حسابی نداشت و قاچاق فروشی می‌کرد. وقتی به زندان افتاد برای این‌که شکم خودم و بچه‌ام را سیر کنم مواد می‌فروختم اما بعد از مدتی پیش خودم گفتم بهتر است طلاق بگیرم. وقتی امید هنوز زندان بود دادخواست طلاق دادم و او هم مخالفتی نکرد چون مهریه من بالا بود و او نمی‌توانست بپردازد. من مهریه را بخشیدم و او هم برگه طلاق را امضا کرد. دادگاه بچه را به من داد، ولی چون نمی‌توانستم از پسرم مراقبت کنم او را به مادرشوهرم دادم.

ریحانه بعد از طلاق به شدت احساس تنهایی می‌کرد و مشکل مالی هم داشت به همین خاطر به عقد موقت مردی به نام ابراهیم درآمد ابراهیم نیز مردی خلافکار بود و البته ریحانه به گفته خودش، این بار از کسب و پیشه شوهرش مطلع بود: برایم مهم نبود ابراهیم چه کار می‌کند او مراقب من بود و همین خیلی اهمیت داشت.

پدر و مادر ابراهیم از همان اول با ازدواج ما مخالف بودند و دنبال راهی می‌گشتند که ما را از هم جدا کنند برای همین ما را به پلیس معرفی کردند و یک روز ماموران به خانه‌مان ریختند و کلی تراول جعلی پیدا کردند. من اعتراف کردم و گفتم تراول‌ها برای من است یعنی ابراهیم گفت اگر من گردن بگیرم کاری با من ندارند و زود آزاد می‌شوم ولی من را نگه داشتند و او را‌ آزاد کردند.

حالا در زندان نمی‌دانم چه پیش می‌آید و چند وقت باید آب خنک بخورم امیدوارم زودتر آزاد شوم اما بعید می‌دانم. پرونده سنگینی برایم درست کرده‌اند چون راستش را بخواهید در خانه ما اسلحه هم بود که آن را هم گردن گرفتم و مطمئن هستم حالا حالاها ولم نمی‌کنند من برای این‌که امنیت داشته باشم به خانه ابراهیم رفتم اما از زندان سردرآوردم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها