شلیک مرموز؛ این ماجرا: (قسمت دوم)

سرایدار لنگ

در شماره قبل خواندید مردی به نام الیاس که ساختمان‌سازی ثروتمند است در پارکینگ خانه‌اش زمانی که سوار خودروی پسرش یاشار بود با شلیک گلوله به قتل می‌رسد. 2
کد خبر: ۴۴۸۹۳۷

روز بعد فردی ناشناس با ماشین به خودروی یاشار می‌کوبد و قصد جان او را می‌کند، اما این پسر جان سالم به در می‌برد. کارآگاه شهاب به همسر مقتول به نام سوگند بدبین است. سوگند، زن دوم الیاس و از او بسیار کوچک‌تر است و احتمال دارد برای رسیدن به ارثیه کلان، نقشه قتل شوهر و پسرناتنی‌اش را کشیده باشد. از سوی دیگر، این فرضیه نیز وجود دارد که هدف قاتل از همان ابتدا فقط یاشار بوده و در زمان شلیک نیز تصور می‌کرده این جوان سوار خودروست. از طرفی ردپاهای برجا مانده در صحنه جرم ثابت می‌کند فرد تیرانداز لنگ می‌زند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.

ستوان ظهوری ماشین یاشار را برانداز کرده و به دفتر برگشته بود. شکی وجود نداشت فرد ناشناس به عمد و طوری به این اتومبیل کوبیده که راننده جان سالم به در نبرد. ستوان وسط حرف‌های رئیس‌اش و یاشار سر رسید. سرگرد شهاب از پسر مقتول خواسته بود اسم تمام افرادی را که در این یکی دو سال اخیر با آنها مشکل داشته و دعوا کرده بنویسد، اما یاشار اسمی را به خاطر نمی‌آورد.

«یکی دو باری دعوا کردم، اما مهم نبود. یک بارش با نگهبان ساختمان‌مان بود، یک بار هم با یک آقایی زیر پل مدیریت تصادف کردیم و دست به یقه شدم. بعد هم کار به دادسرا کشید ولی هر دو نفرمان آخرش رضایت دادیم و قضیه تمام شد».

این جواب درستی برای کارآگاه نبود. او دنبال اختلافات درست و حسابی می‌گشت. از آن کشمکش‌هایی که بتواند انگیزه‌ای برای قتل حساب شود ولی یاشار می‌گفت هرگز با کسی تا این حد دچار مشکل نشده همه چیز داشت طوری پیش می‌رفت که شهاب بیش از پیش به سوگند ظنین شود ولی نباید فراموش می‌کرد که مدرکی هم علیه این زن ندارد و هر چه هست فقط حدس و خیال و احتمال است.

شهاب می‌خواست از ریز زندگی یاشار و پدرش باخبر شود از این که کجاها می‌رفتند، چه کارها می‌کردند، با چه کسانی در ارتباط بودند، وضع مالی‌شان دقیقا چطور است و سوالات دیگری مثل این. یاشار هم مشکلی برای شرح دادن نداشت. این روزها بیکار بود و عزادار پس دنبال راهی می‌گشت تا هم وقتش را پر کند و هم غم مرگ پدر را از یاد ببرد. چه کاری بهتر از نشستن در اتاق شهاب و روده‌درازی‌کردن.

مدت‌ها بود با کسی گپ مفصل نزده بود و کلی حرف نگفته در دلش تلنبار شده بود از لابه‌لای حرف‌هایش معلوم شد او با پدرش رابطه زیاد خوبی هم نداشت، مثلا حاضر نبود سوگند را در آن خانه تحمل کند و از همان اول با این وصلت مخالف بود. سیاست‌های کاری‌اش هم با برنامه‌های محافظه‌کارانه و سنتی الیاس همخوانی نداشت ولی هیچ‌کدام از اینها دلیل نمی‌شد که او بخواهد پدرش را سر به نیست کند تازه اگر هم این کار را کرده باشد چه کسی علیه خود او دست به کار شده؟

جوان از سیر تا پیاز زندگی‌اش را تعریف کرد و تازه آن موقع بود که کارآگاه فهمید او قرار است به زودی با دختری به اسم مریم ازدواج کند. تا آن لحظه اسمی از نامزد یاشار نیامده بود باید از او هم تحقیق می‌شد. کارآگاه در آن اوضاع و احوال به همه چیز و همه‌کس بدبین بود. این گفت‌وگوها تا موقع ناهار طول کشید و بعد سرگرد نشانی خانه مریم را گرفت و به یاشار اجازه مرخصی داد.

2 همکار بعد از خوردن ساچمه‌پلویی که به جای گوشت چرخ‌کرده در آن سویا ریخته بودند و مزه نامطبوعی داشت راهی سعادت‌آباد شدند تا از نامزد یاشار هم تحقیق کنند. خانه آنها نزدیکی میدان کاج بود و شهاب یک بار دیگر وقتی به این میدان رسید،. یاد قتلی افتاد که در حوالی آنجا انجام شده و حسابی سروصدا راه انداخته بود. ستوان در طول مسیر ساکت بود. حرفی برای گفتن نداشت. از این پرونده سر درنمی‌آورد. نه از قتل و نه از نحوه زندگی آدم‌های مرتبط با ماجرا. زندگی آنها کجا و او کجا. حقوقی که او بابت یک ماه از صبح تا شب کارکردن می‌گرفت به اندازه درآمد نصف روز یاشار هم نمی‌شد. این فاصله‌ها خیلی اذیتش می‌کرد. در بعضی پرونده‌ها می‌دید قاتل یا مقتول چنان با فقر دست و پنجه نرم می‌کردند که می‌شد گفت از زندگی چیزی نمی‌فهمند در بعضی پرونده‌ها هم شاهد آن بود که آدم‌ها از فرط پولداری نمی‌دانند چه کار کنند.

شهاب پشت فرمان نشسته بود و آرام می‌راند تا پلاک 18 را رد نکند. در سبزرنگ که بالایش نوشته شده بود ساختمان مهتاب. بالاخره خانه را پیدا کرد جای پارک هم خدا را شکر راحت پیدا شد. 2 مامور با دعوت مردی میانسال داخل ساختمان رفتند و به واحد 6 رسیدند آپارتمان بزرگ و مجلل بود سرسرایی حدود 80 متر داشت که دور تا دورش را مبل‌های استیل گرانقیمت چیده بودند. 3 مجسمه بزرگ اسب‌های سفید، سیاه و قهوه‌ای هم دیده می‌شد که معلوم بود خیلی قیمتی است. پدر مریم کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود. معلوم بود منتظر ماموران است یاشار آنها را خبر کرده بود. از مریم خبری نبود.

ـ‌ الان می‌آید خدمت‌تان.

2 همکار به دعوت میزبان‌شان نشستند. مرد میانسال سر اصل ماجرا رفت. او می‌خواست بداند آنها با دخترش چه کار دارند و چه چیزهایی می‌خواهند بپرسند. شهاب بدون این که بی‌ادبی کند یا لحنش به میزبان بربخورد به او فهماند که قرار است این گفت‌وگو خصوصی انجام شود. البته این اطمینان خاطر را هم داد که قرار نیست پای مریم به این پرونده باز شود. آنها فقط می‌خواهند کمی اطلاعات به دست بیاورند. مرد با صدای بلند دخترش را صدا زد. مریم وارد سرسرا شد. او سر تا پامشکی پوشیده و از چهره‌اش معلوم بود غمگین است نه به خاطر مرگ پدر یاشار بلکه شاید به این دلیل که عروسی‌اش عقب افتاده بود.

مریم بعد از این که پدرش به خواسته ظهوری آنها را ترک کرد درباره نحوه آشنایی‌اش با یاشار توضیح داد و کمی درباره روابط‌شان حرف زد و درباره خانواده مقتول هم توضیحاتی داد. او دختری کاملا عامی بود از آنهایی که به چیزی غیر از کارهای معمولی روزانه فکر نمی‌کنند و انتخاب باشگاه ورزشی یا آرایشگاه مهم‌ترین دغدغه زندگی‌شان است. کارآگاه در حالی که قلنج انگشتان دستش را می‌شکست از دخترک پرسید: «احیانا شما کسی را نمی‌شناسید که لنگ بزند؟»

سوال به نظر مریم بی‌ربط آمد با این حال وانمود کرد دارد فکر می‌کند: «نه چطور مگر؟»

هنوز سرگرد جواب نداده بود که مریم یکدفعه نامی را به خاطر آورد: «حسن خودمان.»

ستوان با تعجب پرسید: «حسن خودتان؟»

ـ‌ پسر سرایدار ساختمان است لنگ می‌زند خنگ هم هست به نظر من که مشکل دارد و عقب‌مانده است.

پسر سرایدار مجتمع محل سکونت نامزد پسر مقتول احتمالا بی‌ربط‌ترین آدم به پرونده محسوب می‌شد برای همین کارآگاه حتی به خودش زحمت نداد اسم او را در دفترچه‌اش بنویسد تا این‌که مریم لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «همین دیروز با ماشین یکی از همسایه‌ها تصادف کرده نصف ماشین رفته.»

ـ‌ دیروز؟

ـ‌ بله.

ماشین تصادفی همان نوع اتومبیلی بود که با یاشار تصادف کرده بود. زمان حادثه هم همخوانی نداشت، اما این دو نفر چه ارتباطی با هم داشتند تازه ماجرا برای کارآگاه جالب شد. او به اطلاعات بیشتری نیاز داشت برای همین با راهنمایی پدر مریم سراغ همسایه‌‌ای رفت که در این حادثه خسارت دیده بود. صاحب ماشین زنی حدودا 50 ساله بود و تنها زندگی می‌کرد. 2 دختر و یک پسر داشت که هر سه نفرشان در هلند برای خودشان زندگی خوبی تشکیل داده بودند و خود میمنت در تهران تک و تنها بود، بی‌هیچ قوم و خویشی. او فکر می‌کرد 2 مامور پیگیر ماجرای تصادف هستند برای همین در اولین واکنش گفت: «چیز مهمی نیست من از کسی شکایت ندارم.»

ـ‌ ما هم نگفتیم شما شکایت دارید شما فقط سوالات من را جواب بدهید.

این لحن کارآگاه به زن برخورد ولی چشم گفت و ماجرا را توضیح داد: «سوئیچ را دادم حسن ماشین را ببرد کارواش. هر ماه این کار را می‌کنم ولی تصادف کرده بدجوری هم تصادف کرده. دیشب عصبانی شدم و دعوا راه انداختم ولی الان پشیمان هستم نهایتا می‌فروشمش یکی دیگر می‌خرم. این بنده خدا که از قصد این کار را نکرده تقصیر خودم است نباید سوئیچ را به یک خل و چل می‌دادم.

ظاهرا همه اهالی ساختمان درباره مشکلات ذهنی و روحی حسن اتفاق‌نظر داشتند کارآگاه بد ندید همراه دستیارش سری به ماشین بزند جای تصادف هم با آنچه که ظهوری از ماشین یاشار دیده بود همخوانی داشت. ماجرای عجیبی بود.حتما باید از حسن تحقیق می‌شد البته هر 2 همکار تقریبا اطمینان داشتند خود حسن اگر هم قاتل باشد انگیزه‌ای برای این آدم‌کشی ندارد و از طرف مریم یا پدر او اجیر شده است.

حسن خانه نبود و دو مامور بیشتر از یک ساعت صبر کردند تا از جلسه توانبخشی برگردد این روزها اصلا حال و روز خوبی نداشت ظاهرا بیماری‌اش شدت گرفته بود. کارآگاه وقتی جوانک را دید او هم با همسایگان درباره شرایط حسن هم‌عقیده شد برای همین سعی کرد با مهربانی و ملاطفت با او صحبت کند. این کار در همان خانه سرایداری انجام شد و بحث به کندی پیش می‌رفت طوری که حوصله شهاب حسابی سر رفت.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها