پُستخانه

کد خبر: ۴۴۸۵۰۹

3-رونویسی از نوشته‌های دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

زینب فخار: سلام علیک به شما که شب و روز را بر خویشتن حرام نموده و در فکر اندوختن میخچه‌هایی بیشتر اندر مخچة گرامیتان هستید. عارضم به خدمتتان اینجانب به دلیل قبولی در کارشناسی ارشد (اههههم)، البته از نوع دانشگاه آزادش، مدتی از مطبوعات، خود را دورتر نهادم. البته به دلیل خسته شدن از امضا و انداختن عکس با طرفداران و.... بین خودمان بماند چون خیر سرم لیسانس مملکت [هم] هستم، و تا امشب [هم] ایمیل زدن را بلد نبودم، تاکنون دست به این امر خطیر نزد[ه بود]م... ولی یک چند‌تایی شعر طنز دارم که در طبق (طبغ؟ تبق؟ تبق؟) اخلاص خدمتتان سِند می‌نمایم. باشد که مورد عنایت شما عزیزان قرار گیرد و اندکی تا قسمتی ما را بابت غیبت غیر موجه‌مان ببخشید.

* یه نفر که منم اصاً نمی‌شنااااسمششش، بر کنارة ایمیلتان، اسکرول‌وااار تحشیه فرمود: بخشش لازم نیس... اعلامش کنید! خُ آخه، تو دیگه چرا باااا؟ تو که مشتری و خواننده و نویسندة دائمی این صفحه‌ای! هاااا؟ نه... واقعاً می‌خوام بدونم خُ آخه چراااا؟! نخوندی تو قانونهای صفحه: یا وبلاگ یا بروبچ؟ تو دیگه چرا؟

فاطمه اسماعیل‌پور: پرنده بی‌پروا می‌رفت! می‌رفت تا از گذشتة خود فرار کند. آنقدر سریع بال می‌زد که حس می‌کرد تمام استخوان‌هایش در حال شکستن است. پرنده خسته بود و می‌ترسید. باران وحشت مشت بر‌سر و بالش می‌زد! صدای زوزة باد در گوشش می‌پیچید و وحشتش را دو برابر می‌کرد. او می‌گریخت از گذشته تا به آینده پناه ببرد! بی‌خبر از این‌که سرنوشت همان گذشته را برایش رقم خواهد زد! و او هزارمین پرنده‌ای بود که سرنوشتش تکرارِ تکرار بود!

* ببین منُ! یه تابلوی «با دنده سنگین حرکت کنید» بزن جلوی مسیر پرواز اون پرنده که حداقل آروم‌تر برونه، بلکه تابلوهای دیگری رو هم ببینه که روشون نوشته: «هر کسی سرنوشت خودش رو خودش می‌نویسه». اگه تکراریه، پاش رو گذاشته رو جا پاهای قبلیش (ها... پرنده بود؟ خُ بالش رو گذاشته! چم‌دوووونم!)

پیمان مجیدی: تو رو باید دوست داشت/ اندازة یه بعد از ظهر، اندازة یه خاطره/ اندازة یه خیابون، یه خلوت دو نفره/ تو رو باید دوست داشت/ حتی اگه تو رو نداشت، حتی اگه تنها بود/ گذشت لحظه‌ها رو مدیون ثانیه‌ها بود/ تو رو باید دوست داشت/ چون نمی‌شه متنفر شد/ روزایی که بدقول میشی، بازم میشه منتظر شد/ تو رو باید دوست داشت/ شاید نه خیلی هم زیاد/ گاهی دلم می‌خواد دیگه دلم دیگه تو رو نخواد/ تو رو باید دوست داشت/ اندازة یه بعد از ظهر، اندازة یه نصفه روز/ اما مث دیوونه‌ها، من عاشقتم هنوز.

فاطمه ملکوتی‌نیا از قم: گوش کن/ اگرچه می‌دانم گوش‌هایت (کم!) می‌شنود/ با این‌که می‌دانم/ اما/ بلند فریاد نمی‌زنم/ و تو سرت را تکان می‌دهی که می‌شنوم/ تظاهر کردن/ کار همیشگی‌ات هست/ بی‌آن‌که بفهمی من اشکال گوش‌هایت را می‌دانم که/ اشکالی ندارد/ به همین سادگی.

بهاره عاطفی از اهواز: [...]خیلی وقت بود که ندیده بودش، چند ماهی می‌شد. حالا تو بازار خیلی اتفاقی جلوش بود. داشت فکر می‌کرد که چقده حالا خوشحال می‌شه از دیدنش و تو دلش کلی داشت با خودش شادی می‌کرد. با همین فکرا رسید کنارش. اون سرش پایین بود و اصلاً حواسش نبود. با کلی هیجان رفت جلو و بهش گفت: سلام خوبی؟ سرش رو بالا گرفت و گفت: ببخشید شما...؟ خیلی ناراحت شد. گفت: شرمنده، مثه این‌که اشتباه گرفتم و زودی از اون‌جا دور شد. دروغ نگفت، واقعاً اون نشناختش. آخه تمام مدتی که ازش بیخبر بوده اون تو کما بوده و حافظه‌ش رو به خاطر یه حادثه از دست داده بود.

امیر-ج: ماه به او خندید/ ستاره با وی گفت:/ دم دمک صبح است/ خاموش شویم هر دو/ تا وقتی که خورشید هست/ ماه سوالی کرد:/ خورشید چرا تنهاست؟/ این آتش عشقش، شعله از کجا دارد!؟/ ستاره چشمک زد، ماه به او خندید/ خاموش شدند هر دو/ خورشید شعله‌ور گشت...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها