خانه بر و بچه‌ها

هستم، هستی

کد خبر: ۴۴۸۵۰۸

 باید یک جرعه ماه بنوشیم و آسمان را خط‌کشی کنیم. من و تو سال‌ها بود که کفش‌هایمان را برعکس می‌پوشیدیم و رد پایمان ‌دورتر می‌شد. می‌دانی! باید به ستاره‌ها بگوییم ما شازده کوچولوی سیاره‌ها هستیم. ماییم که با نگاهمان ساعت‌ها را کوک می‌کنیم و بغض‌عاشقمان بوی پروانه می‌دهد. باید به پنجره‌ها بگوییم ما پاسخ تمام باران‌ها هستیم. ماییم که راه می‌رویم و جاده می‌سازیم، می‌خندیم و عاشق می‌شویم. باید به فاصله‌ها بگوییم روزهایمان را گم نکنند و تقویم صبح ما را خط نکشند. باید بگوییم کارت ورود به دست‌های ما کنار سپیداری است که بوی یاس می‌دهد.

می‌دانی؟ باید به پرستوها بگوییم یک فنجان چای تو، طعم گسِ آسمان را دارد، طعم شیرین حس یک آفتابگردان. باید برای کوه‌ها نامه بنویسیم و نقاشیهایمان را بیدرنگ بکشی. یک مشت نرگس برداریم و تکلیف آفتاب را روشن کنیم!

ما باید یاد بگیریم که «باشیم»! راستی «بودن» را برایم صرف می‌کنی؟

نرگس، عاشق‌ترین ستاره

اگه فااااصله افتااااده...

بعضی‌ها هستن که با این‌که هر روز با تلفن و ایمیل و اس‌ام‌اس یا هر وسیلة دیگه‌ای که دم دست‌تر باشه ، حالشون رو می‌پرسی، ولی اگه هر روز ببینیشون بازم احساس می‌کنی خیلی وقته ندیدیشون! همه‌ش دلت براشون تنگ می‌شه... البته بهتره بگم: دلت واسه مهربونیهاشون تنگ می‌شه، واسه خوشی‌هایی که بودنشون برات رقم می‌زنه! همین لحظه‌های خوب هم باعث می‌شه وقتی غصه داره، بیشتر حواست بهش باشه، حتی اگه از رو خودخواهی و فقط به خاطر این باشه که زود شرایطش درست بشه و بازم بتونه خوشحالت کنه، [یا باز هم بتونه] هواتُ داشته باشه...

اینا رو گفتم تا به «حامد جاویدنیا» و همة اونایی که فکر می‌کنن پیشرفت علم باعث فاصله‌ها شده، ثابت بشه علم، زیاد گناهکار نیس! بهتره بیشتر حواسمون به قلبای خودمون باشه که روزبه‌روز داره سنگی‌تر و بدجنس‌تر می‌شه! مگه نه؟

جوجه 18 روزه

خُ ئی که عادّیه که!

این روزها انگار عادت کردیم. عادت کردیم که هر کاری که سخته، هر کاری که به نظر سخت می‌رسه، بی‌خیالش می‌شیم. با هر کسی راجع بهش حرف می‌زنیم، می‌گه: دنبال درد سر می‌گردی‌ها! می‌گه: این لقمه‌ها برا دهن ما بزرگه! می‌گه: حالا مگه واجبه این کارا؟! بعد انگار خودمونم باورمون میشه! می‌گیم: آره این کار ما نیست. انگار عادت کردیم. اونم یه عادت بد.

رجبی از کرج

تولد، تولد، تولدت مبارک!

بگذار آمدن دوباره‌ات را، تولد دوباره‌ات را، به تولد دوبارة قلب سفید و بی‌لکه‌ای تشبیه کنم که مانند یک لوح سفید نانوشته منتظر نوشته‌هایی است که می‌خواهی از نو بنویسی. بگذار سفیدی چهره‌ات و سردی وجودت تولدی تازه برای صفحة جدیدی از زندگی و گرمی رسیدن به بهارم باشد. منتظر تولدت هستم شاید که مرا نیز زنده کنی‌ و سرمای شدیدت مرا به معنای گرمای واقعی برساند.‌

شاید قدر زندگی را از عمر کوتاه دانه‌های برفت بدانم -که عمری کوتاه دارند ولی خاصیت بینهایت- شاید یاد بگیرم که عمر کوتاه باقیمانده‌ام را‌ خاصیت ببخشم به اندازة عمر آب شدن یک بلور برف.

پریسا، روان‌شناس جوان از سقز

برخورد خوب از نوع چهارم

اگر سرویس دانشگاه درست پیش پای شما حرکت کند، مطمئناً به افتضاح بودن آن روز ایمان می‌آورید و تصور کنید بعد از نیم ساعت منتظر سرویس شدن، موقعی که می‌خواهید از اتوبوس پیاده شوید و همة هم دانشگاهی‌هایتان پول خُردهای خود را جرینگ‌جرینگ جلوی رویتان تکان می‌دهند، متوجه شوید ای داد بیداد، پول خُرد توی کیفتان ندارید و مجبورید پنج هزار تومانی را که برای روز مبادا نگه داشته بودید به رانندة محترم بدهید و با لبخند تمام، غرغرهایش را تحمل کنید که با خودش فکر کرده دانشجوی مملکت سواد ندارد و تابلوی «پول خُرد نداری سوار نشو» خوش خطش را بالای سرش نمی‌بیند، تا این‌جای کار باید با افتضاح بودن روز، با هم، هم عقیده باشیم.

اما اگر یکدفعه آفتاب از مغرب تابید و راننده محترم تر از قبل و همیشه عصبانی گذشته با لبخندی زیبا پول شما را خُرد کرد و گفت: «عوضش تا یه مدت کلی پول خرد داری» رنگین‌کمان خوشرنگی روی روز زمستانیتان می‌تابد که تمام روز را با گرمایش خوش می‌گذرانید.می‌بینید؟ به همین راحتی، با برخوردهای خوبمان می‌توانیم روز همدیگر را زیبا کنیم‌ها. حیف که دریغ می‌کنیم.

سمانه مالمیر از قم

فرهنگ لغت

یکی از دوستام می‌گفت: من زندگی رو می‌فهمم ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم زندگی کنم!

خوش به حالش! وضعش از من خیلی بهتره، چون من هنوز نه زندگی رو می‌فهمم نه می‌تونم زندگی کنم...

عاطفه شکرگزار

بارش دستها

باید/ میان دست‌هام باشی/ تا معاشقه کنند شادمانه/ مهربانی سرانگشت‌هام/ با غم پریشان خطوط چهره‌ات/ تا تعبیر یابند رؤیاهام/ در فروغ اندک ساطع/ از روشنی چشم‌هایت/ تا رهایی بخشی‌ام/ از کابوس‌های سیاه بی‌گاه/ در میانة شب‌هام/ باید/ میان دست‌هات آرام گیرم/ تا کوچک شوم/ حتی قطره‌ای شاید/ محو و شادمان/ در دریای آرام آغوشت.

آیدا

وقت نشنااااس

گاهی اوقات خیلی دیر، خیلی خیلی دیر آدمای اطرافت رو می‌شناسی. یعنی موقعی صورت واقعی اونا رو می‌بینی که دیگه خیلی دیره، کار از کار گذشته و راه فراری نیست. آن‌قدر دیره که تازه یاد می‌گیری به خیلی‌ها بگویی: ببخشید... لطفاً جلوتر نیا!

رضوان از کنگاور

انفجار سکوت

با من بگو اما نگو هرگز.../ دمی با من نشین/ یک شب مرا بر سفرة دلباز چشمانت تو مهمان کن!/ دمی با من بیا/ بگذار در یک کهکشان رؤیا که هر شب من به سر دارم، گذاری با هم اندازیم/ دمی با من بگو/ از غصه، از خنده، بگو از عشق پاینده در این دنیای بازنده/ ولی هرگز نگو سیرم ز ابیاتت/ ترک دارد بلور شعر من، ترسم که بغضش بشکند، آن‌گه به پا سازد به عالم یک سکوت انفجاری را!

احسان مجیری از خمینی‌شهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها