صندلی

کد خبر: ۴۴۸۴۹۵

صدای پرندگان گوشش را پر کرده بود از هیاهو و نشاط. خش‌خش برگ‌های روی زمین او را یاد کودکی انداخت که دوان‌دوان به سوی سرسره می‌دوید و شن‌ها زیر پای او جابه‌جا می‌شدند. بلندی درختان باغ او را متوجه قدمت و سن و سالشان کرده بود و خود را کوچک و ناتوان حس می‌کرد. احساس پوچی کرد و یاد چند سال قبل افتاد، زمانی که پسرش فرشاد را به پارک می‌برد و با او بازی می‌کرد. دلتنگ فرشاد شد. عکسش را از جیبش درآورد؛ پسرک با موهایی مشکی و لپ‌های سرخ و چشمانی عسلی به او لبخند می‌زد. گویی سال‌ها حرف نگفته با او دارد. دوست داشت با لب‌های زیبایش دوباره او را صدا کند یا از او چیزی بخواهد، اما ناگهان به یاد آورد فرشاد دیگر پیش او نیست و او تنهای تنهاست. ‌بغض توی گلویش زنده بود، دوست داشت فریاد بزند، اما کسی صدای پروانه را نمی‌شنید. او با فرشاد حرف می‌زد، ولی فقط او بود که حرف دلش را می‌گفت و فرشاد گوش می‌کرد و به مادر لبخندی شیرین می‌زد. پروانه مشغول درددل کردن با پسرش بود. یاد روزی افتاد که فرشاد در سانحه رانندگی ‌در بغلش جان داد و پروانه هم سال‌هاست که فقط یک همدم و همسفر دارد که او را با خود می‌برد؛ صندلی چرخدار.

پگاه شقاقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها