در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری متوجه میشوند شاگرد امانتفروشی به نام داوود در زمان قتل، مغازه را تعطیل کرده بود و از طرفی روی زین موتور هوندا 125 یک پارگی تازه وجود دارد. در ادامه، مردی به نام فیروز که قصد داشت سکهها را بدون اطلاع از تقلبی بودنشان به قیمت 15 میلیون تومان بخرد، دستگیر میشود و میگوید اکبر بعد از پیدا کردن مشتری 150 میلیون تومانی، قرارش را با او بهم زد. کارآگاه اکنون میخواهد بفهمد مشتری 150 میلیون تومانی کیست؟
سرگرد شهاب طول اتاق را با قدمهای ریز و آهسته طی میکرد و ستوان ظهوری هم پشت میزش نشسته و دست چپش را زیر چانه زده بود. هر دو به یک موضوع فکر میکردند. به غیر از اکبر و فیروز چه کسی از ماجرای سکهها خبر داشت؟ قطعا داوود یکی از گزینهها بود اما چطور میشد این را ثابت کرد. کارآگاه تقریبا مطمئن شده بود قتل کار داوود است. غیبت او در زمان حادثه، زین شکافته موتور و به هم خوردن معامله اکبر و فیروز از نشانههایی بود که میشد با آن انگشت اتهام را به سوی این جوان گرفت اما شهاب خوب میدانست هیچکدام از این دلایلی که او دارد در دادگاه قابل استناد نیست و متهم خیلی راحت میتواند طفره برود. او دنبال مدرک محکمتری بود چیزی که مو لای درزش نرود و داوود نتواند از راه انکار به هدفش برسد.
مشتری 150 میلیون تومانی همیشه از تلفن عمومی به فیروز زنگ میزد. آن هم هردفعه از یک گوشه شهر؛ میدان انقلاب، تهرانپارس، آزادی و... این کار را میکرد تا نشود ردش را گرفت. داوود قطعا همدست داشته چون اگر خودش با مقتول تماس میگرفت صدایش براحتی شناسایی میشد اما آن همدست چه کسی بود؟
کارآگاه بعد از یک هفته کار روی این پرونده تازه اول خط بود.صدای پای شهاب بدجوری روی اعصاب ستوان بود اما نمیتوانست غر بزند. او برای اینکه ریتم منظم تق و تق پاشنه کفش رئیساش را بشکند نظریهای از خودش صادر کرد: ماجرای مشتری 150 میلیون تومانی از همان اول هم دروغ بوده چون آدمی که این کاره است میداند سکهها این رقم نمیارزد، آدمی هم که این کاره نیست چنین معامله پرریسکی نمیکند. پس طرف فقط میخواسته معامله فیروز و اکبر را به هم بزندتا بتواند سر فرصت سکهها را بدزدد. حالا این وسط معلوم نیست اکبر از قلابی بودن عتیقهها خبر داشته یا نه؟
حرفهای ستوان به غیر از سوال آخرش قابل تامل بود اما دانستن اینکه مقتول میدانسته سکهها جعلی است یا او هم مثل قاتل بازی خورده و خیال خام در سر داشته، دردی را دوا نمیکرد. آن روز تا ساعت 7 بعدازظهر دو همکار از اتاقشان بیرون نرفتند و بارها پرونده را مرور کردند، گزارشها را خواندند، عکسهای صحنه قتل را با دقت نگاه کردند و هرکار دیگری را که به فکرشان میرسید انجام دادند ولی فایدهای نداشت. شهاب کمکم داشت به این نتیجه میرسید که باید دستانش را به علامت تسلیم بالا ببرد و اعلام کند از عهده این معما برنیامده است.
آن شب کارآگاه تا صبح نخوابید و فقط روی تخت غلت میزد. سر شام با پسرش فربد سر موضوع پیشپا افتادهای جر و بحث کرده بود. انگار کنترلی بر اعصابش نداشت و از اینکه میدانست قاتل کیست اما نمیتوانست ثابت کند خیلی حرص میخورد. حالا اگر طرف از آن مجرمان حرفهای و هفت خط بود باز میشد یک جوری با قضیه کنار آمد اما باختن به یک الف بچه برای سرگرد خیلی سخت بود.
صبح روز بعد همفکری دو همکار به نتیجه رسید البته بیشترش فکر سرگرد بود. بالاخره قرار شد از فیروز به عنوان طعمه استفاده کنند. اگر داوود واقعا قاتل بود پس حتما سکهها هم الان پیش او بود و در به در دنبال مشتری میگشت. فیروز بهترین کسی بود که میتوانست با داوود وارد معامله شود و مچ او را بگیرد. ظهوری تلفنی فیروز را احضار کرد. مرد از اینکه مرتب به اداره آگاهی رفت و آمد کند اصلا خوشش نمیآمد. با سابقهای که داشت و خلافهایی که احتمالا تا همین الان هم ادامه میداشت، حضور در اداره آگاهی مثل رفتن به لانه زنبور بود البته چارهای هم نداشت باید اطاعت میکرد. در مخمصهای گرفتار شده بود که نه راه پیش داشت و نه راه پس. تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که با تاخیر به دعوت ستوان جواب بدهد. برای همین بعد از ناهار حدود ساعت 5/2 بود که سر و کلهاش پیدا شد. عبوس و گرفته به نظر میرسید و از همان اول هم توپ پری داشت: صدبار گفتم من با اکبر کاری نداشتم حالا شما هی ما را ببرید و بیاورید. به خدا آخرش چیزی گیرتان نمیآید.
چرا اتفاقا چیزهای خوبی گیرمان میآید. این را شهاب گفت و بعد نقشهاش را برای مرد بداخم شرح داد: تو باید با داوود معامله کنی. قیمت را هر چه گفت قبول کن البته کاری نکن که شک کند. حواست باشد اگر سوتی بدهی با من طرف هستی.
نه اینکه آدم فروشی در مرام فیروز نباشد، او برای نفع خودش حاضر بود هر کاری را انجام بدهد اما در این یک کار تا به حال تجربهای نداشت و راه و رسمش را نمیدانست. شهاب و دستیارش حسابی با او صبحت کردند طوری که شیرفهم شد و همراه ستوان به گاراژش رفت تا کار را شروع کند. امانتفروشی تعطیل بود که البته غیرعادی نبود برای همین فیروز با موبایل داوود تماس گرفت. او میدانست جواب این سوال را که شمارهام را از کجا آوردهای؟ چه بدهد. یعنی شهاب به او یاد داده بود چطور حرف بزند. انصافا هم نقشش را خوب بازی کرد ولی داوود بند را آب نداد.
سکه؟ کدام سکه؟ کی گفته من سکه دارم؟
خودش را بدجوری به آن راه زده بود که البته این هم قابل پیشبینی بود بالاخره در برخورد اول نمیشود به کسی اعتماد کرد. فیروز به هر حال طبق دستور شمارهاش را داد و احتمالا داوود هم یادداشت کرد. آن روز هم بدون نتیجه گذشت. سرگرد مجبور شده بود بخاطر تاخیر در پیدا کردن قاتل به مافوقش گزارش بدهد و دلیل و برهان بیاورد. از این کار اصلا خوشش نمیآمد اما کار کردن در محیط نظامی این چیزها را هم دارد و کاری نمیشد کرد.
روز بعد طرفهای ظهر فیروز با شهاب تماس گرفت: داوود تلفن زد. سکهها پیش او است و گفته 30 تا میخواهد، چانه زدم و سر 28 توافق کردیم. برای همین امشب قرار گذاشتیم؛ ساعت 9 میدان دربند.
داوود جای شلوغی را انتخاب کرده بود. شاید فکر میکرد شلوغی برایش حاشیهای امن میآورد. خودش در محل خلوتی صاحبکارش را به قتل رسانده بود و نمیخواست این اتفاق یک بار دیگر تکرار شود. بچههای قسمت عملیات محل قرار را زیرنظر گرفتند و منتظر ماندند تا قاتل با پای خودش به تله بیاید اما انتظار فایدهای نداشت و خبری از داوود نشد. او روز بعد دوباره با فیروز تماس گرفت و این دفعه ساعت و محل تازهای را برای قرار تعیین کرد؛ ساعت 5 بعدازظهر میدان رسالت. ایستگاه خطیهای سیدخندان. قرار شد دو نفری سوار تاکسی شوند و همانجا معامله را انجام بدهند.کار برای پلیس سخت شد.
زمان قرار، ماموران با لباس مبدل، ایستگاه تاکسی را شلوغ کردند و همه در صف ایستادند تا بلکه بتوانند همراه داوود و فیروز سوار شوند اما شاگرد سمسار باز هم رکب زد و فیروز را سوار یک پراید یشمی رنگ کرد. راننده، جوان دیگری بود و داوود خودش صندلی عقب نشست و خریدار سکهها را جلو نشانده بود. خیلی احتیاط میکرد معلوم بود همه چیز را خوب سنجیده و احتیاط را همه جوره رعایت کرده است. حدود 8 دقیقه بعد وقتی پراید سر یک چهارراه رسید، فیروز پشت چراغ قرمز با ساکی مشکی در دست از ماشین پیاده شد و سرش را خاراند. این علامتی بود به معنی اینکه کار با موفقیت انجام شده است بعد از آن ماموران در یک چشم به هم زدن، راننده و داوود را از ماشینشان پیاده و دستگیر کردند.
داوود در آگاهی راهی برای فرار از اتهام نداشت و اعتراف کرد بعد از اینکه با فالگوش ایستادن، ماجرای سکهها را فهمید برای دزدیدن آنها نقشه کشید و راننده پراید همان مشتری 150 میلیون تومانی و از دوستان قدیمی او بود. داوود گفت قصد نداشت صاحبکارش را بکشد اما در آن شرایط و وقتی اکبر از زین موتور آویزان شد، چارهای برایش نماند.
این پرونده هم سرانجام تمام شد و 2 روز بعد روزنامهها با آب و تاب ماجرای قتل و دستگیری قاتل را همراه با عکسی از داوود و همدستش منتشر کردند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: