می گوید: هر کس دارد، 1000تومان ؛ ندارد ، 500تومان ؛ ندارد ، 200تومان ؛ ندارد ، 100تومان بیندازد توی این جام چهل کلید و خودش را برای تمام عمر در برابر کلیه مصائب دنیایی و مافیهایی بیمه کند.
کد خبر: ۴۴۲۰۲
صدایش به صدای جمشید جان می ماند. صف جمعیت را می شکافم و خودم را وارد معرکه می کنم. جمشید جان است ؛ وسط میدان ایستاده است و می گوید: آهای ! تو که مریض داری ، تو که عزیز سفر کرده داری ، تو که قرض داری ، تو که پشت کنکوری داری ، تو که چک برگشتی داری ، دست کن توی جیبت ، به اندازه کرمت بریز توی این جام چهل کلید و برو، پشت سرت را هم نگاه نکن. می گویم : جمشید جان ! این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای؛ این چه بساطی است که راه انداخته ای؛ این چه معرکه ای است که گرفته ای؛. می گوید: چه اشکالی دارد؛ توی این شهر، هر کس که دم گاوی به دستش می افتد، هر کس که میدانی می بیند، هر کس که حمایتی شامل حالش می شود، معرکه ای راه می اندازد و برای خودش مشتری و مرید و تماشاچی و دلباخته و سر سپرده دست و پا می کند. من چرا نکنم. مگر چه چیز من از حضرات کمتر است؛. می گویم : آن ها زرنگ و سر و زبان دار و پشت هم انداز و چاچول بازند. هزار رقم چشم بندی و شامورتی بازی و تردستی بلدند. هزار تا چاقو می سازند، یکیش دسته ندارد اما تو چی؛. می گوید: مرا دست کم گرفته ای . من مار از چنبر می جهانم. می گویم : جمشید جان ! من به شما اجازه نمی دهم که از این بی احتیاطی ها بکنی. خدای ناکرده مار به جای حساست می زند ؛ عیال و 6 تا قد و نیم قدت یتیم و بی سرپرست می شوند. می گوید: شما لطفا در کار من دخالت نفرما. اگر دوست داری ساکت بایستی و معرکه تماشا کنی ، بایست ؛ وگرنه برو به سلامت. من ترسان و لرزان ، لامحاله می ایستم. جمشید جان دوران می زند و از جمعیت مشتاق «نیاز» می گیرد. حالا دیگر موقع مار از چنبر جهانیدن است. جمشید جان کیسه مارگیری را از داخل توبره چشم بندی بیرون می کشد. ناگهان از میان جمعیت یک نفر فریاد می زند: آمد. منظورش پلیس است . جمشید جان بساط معرکه را بر می چیند و توبره به دوش می اندازد و از جوی آب به آن سوی می جهد و می گریزد و جمعیت را به حال خود رها می کند تا آرام آرام متفرق بشوند. باز جای شکرش باقی است که قدرت پرش جمشید جان ، محدود به پهنای یک جوی آب است ؛ و الا بسیاری از معرکه گیران بعد از اینکه نیازها را جمع آوری می کنند و رفیقشان از میان جمعیت فریاد می زند: آمد ، با یک گام بلند از این ور آب ، به آن ور آب می جهند و در یک چشم به هم زدن ، چنان غیبشان می زند که اگر ذره بین برداری و تمام سوراخ سنبه های دنیا را به دنبالشان بگردی ، سری از آثارشان پیدا نمی کنی.