جنایت در گالری عکاسی

ساعت 30/7 صبح چهارشنبه 14 نوامبر بود؛ یک روز سرد بارانی. کمیسر جان وین تازه به دفتر کارش رسیده بود که ماجرای یک جنایت تلخ و دردناک در منطقه کانترا به او اطلاع داده شد.
کد خبر: ۴۳۹۷۶۹

گزارش مرکز فرماندهی پلیس حکایت از آن داشت که جسد دختر جوان 17 ساله‌ای به نام ژانت پابلو در گالری عکس ویلارد پیدا شده است. گالری ویلارد متعلق به سوزان موریسون، مادر ژانت بوده است.

کمیسر بدون معطلی به طرف محل جنایت در خیابان 121 منطقه کانترا در شمال‌غربی شهر حرکت کرد. در آن ساعت صبح خیابان‌ها شلوغ و پررفت و آمد بودند. ساعت 30/8 بود که کمیسر در محل جنایت حاضر شد. این گالری با ویترین‌های بزرگ و زیبا در وسط خیابان 121 قرار داشت. در جلوی آن علاوه بر حضور ماموران پلیس تعدادی رهگذر نیز چتر به دست حضور داشتند و در زیر باران کنجکاو ماجرای قتل ژانت را پیگیری می‌کردند.

کمیسر به محض این که از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت. از لابلای جمعیت گذشت و وارد مغازه شد. در داخل گالری چند مامور پلیس درحال انگشت‌نگاری بودند. اطراف گالری نیز از انواع عکس‌های مختلف پوشیده شده بود. همچنین تجهیزات عکاسی نیز در داخل ویترین‌ها دیده می‌شد. در انتهای گالری راه‌پله دیده می‌شد که ظاهرا به طبقه فوقانی عکاسی راه داشت.

کمیسر همانطور که در حال بررسی قسمت‌های مختلف بود یک لحظه صدای آشنایی در گوشش پیچید. این صدا مربوط به سرگرد لوپ، ‌رئیس کلانتری منطقه بود و از دوستان قدیمی کمیسر محسوب می‌شد. سرگرد لوپ گزارشی از چگونگی ماجرا ارائه داد.

وی گفت: ساعت حدود 6 صبح بود که در جریان قتل ژانت قرار گرفتیم. میکائیل، یکی از کارمندان اینجا خبر کشف جسد را به ما اعلام کرد. ظاهرا وقتی وی در مغازه را باز می‌کند متوجه می‌شود تمام چراغ‌ها روشن است. خیلی تعجب می‌کند و بعد هم وقتی در داخل مغازه به جستجو می پردازد با جسد ژانت در طبقه فوقانی در اتاق عکاسی روبه‌رو می‌گردد، بعد هم سراسیمه و وحشت‌زده موضوع را به کلانتری گزارش می‌دهد.

پس از گزارش وی، گشتی‌های ما در محل حاضر و موضوع را تایید کردند. وقتی من در جریان قرار گرفتم بلافاصله خودم را به اینجا رساندم و تحقیقات مقدماتی را شروع کردیم.

وی افزود: ما جسد ژانت را در اتاق عکس‌برداری پیدا کردیم. جسد مورد ضرب و جرح قرار گرفته بود. حدس زده می‌شود که ژانت خفه شده است. آثار چاقو نیز روی بدن دیده می‌شود و همچنین مورد اذیت و آزار نیز قرار گرفته است. ما هیچ ردی از قاتل در صحنه جنایت پیدا نکردیم. شواهد نشان می‌دهد که قاتل مقتول را می‌شناخته، چون بدون مقاومتی وارد مغازه شده است.

سرگرد لوپ در خصوص مقتول گفت: ژانت 17 ساله است. در رشته هنر درس می‌خواند و بعضی اوقات به این گالری که متعلق به مادرش است سر می‌زده است. مقتول دیروز ساعت 4 بعد از پایان کلاس به اینجا آمده و به کار خود مشغول بوده است. بعد از پایان کار مغازه هم حضور داشته و بعد مورد حمله قاتل قرار گرفته و به قتل رسیده است.

پزشکی قانونی قتل را بین ساعت 8 تا 10 شب حدس می‌زند. البته از مغازه‌های اطراف تحقیق به عمل آمد ولی نتیجه‌ای در بر نداشت. تنها چیزی که در صحنه جنایت و در جیب شلوار مقتول پیدا کردیم یک دسته کلید است.

سرگرد لوپ در مورد مادر مقتول گفت: سوزان موریسون مادر مقتول دیروز ظهر نزد یکی از دوستانش به هوستون رفته است که البته وی را در جریان حادثه قرار دادیم. وی هم‌اکنون در راه بازگشت است.

وی یادآور شد: مقتول پدرش را سال پیش در یک سانحه هوایی از دست داد و تنها برادرش به نام اریک در ایالت دیگری زندگی می‌کند.

کمیسر جان وین چند سوال از سرگرد لوپ کرد آنگاه به همراه او به طبقه دوم گالری جایی که جسد ژانت قرار داشت، رفت.

روی یک صندلی کوچک گردان جسد خون‌آلود ژانت دیده می‌شد. کمیسر وقتی ملحفه سفید را از روی جسد ژانت کنار زد با صحنه وحشتناکی روبه‌رو شد. جسد نیمه عریان ژانت غرق در خون بود. آثار جراحت روی بدن او مشهود بود. خون از گوش و بینی دختر بیچاره سرازیر شده بود و چهره‌اش کاملا کبود بود. در کنار جسد هیچ چیز مشکوکی دیده نمی‌شد. کمیسر سپس مشغول جستجو در اتاق شد. با دیدن آثار و ردی از خون روی کف اتاق احتمال داده‌ می‌شد که مقتول در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس به این اتاق منتقل شده است. کمیسر معتقد بود صحنه اصلی جنایت در اتاق مجاور اتاقک عکاسی بوده است، چرا که علائم آشفتگی و آثار خون و درگیری دیده می‌شد. کمیسر به سراغ میکائیل، یکی از کارکنان گالری که وقوع جنایت را گزارش کرده بود، رفت و به بازجویی از او پرداخت.

میکائیل که جوانی قدبلند و لاغراندام بود ‌و به نظر می‌رسید 24 یا 25 سال بیشتر سن ندارد، با صدای دورگه‌ای گفت: صبح زود طبق معمول در مغازه را باز کردم. همه چیز به ظاهر طبیعی بود؛ اما وارد که شدم، دیدم چراغ‌ها روشن است. تعجب کردم، قرار نبود کسی زودتر از من وارد مغاز شود، چون غیر از من و خانم سوزان، ‌کس دیگری کلید مغازه را نداشت. به خودم گفتم شاید خانم ژانت چون دیشب تا دیروقت در گالری بوده، یادش رفته چراغ‌ها را خاموش کند. گشتی در گالری زدم، دیدم همه چیز مرتب است. به طبقه بالا که رفتم، با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. وحشت کرده بودم. تا دقایقی هاج و واج بودم. باورم نمی‌شد، در آن ساعت صبح کسی در محل نبود. مدتی طول کشید تا به خودم آمدم و با پلیس تماس گرفتم. بعد هم منتظر ماندم تا ماموران سر برسند.

میکائیل درخصوص ترک مغازه در روز گذشته گفت: ساعت حدود 6 عصر بود که به خاطر کاری که برایم پیش آمد، مغازه را ترک کردم. در آن ساعت، بیل و ژانت در گالری بودند. ژانت در طبقه بالا بود و بیل مشتریان را راه می‌انداخت. متاسفانه کارم مدت زیادی طول کشید. حدود ساعت 9 شب بود که با ژانت تماس گرفتم. گفت در حال ترک گالری هستم. ژانت اطمینان داد گالری را موقع رفتن قفل می‌کند و نیازی به حضور من نیست. دیگر از او خبری نداشتم تا این‌که امروز صبح با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم.

وی در مورد مدت زمانی که در مغازه کار می‌کند، گفت: حدود یک سال است که در این گالری مشغول کار هستم و خوشبختانه هیچ مشکلی هم با خانم سوزان و خانم ژانت نداشتم. همیشه صبح زود و قبل از ساعت 6 مغازه را باز می‌کنم و بعد از نظافت منتظر آمدن کارکنان می‌شوم، غیر از من بیل و الیزابت هم اینجا کار می‌کنند که الیزابت در مرخصی به سر می‌برد و 2 روز دیگر برمی‌گردد.

وی در مورد دوربین‌های مداربسته گالری گفت: تا زمانی که من بودم، کار می‌کردند؛ اما نمی‌داند چرا از کار افتادند. شاید این کار توسط قاتل یا قاتلان انجام شده باشد. البته به نظرم چیزی از گالری سرقت نشده است؛ اما از وسایل و پول‌های همراه خانم ژانت نمی‌دانم.

کمیسر نیم‌ساعتی از میکائیل بازجویی کرد، آنگاه به سراغ دیگر کارمند مغازه یعنی بیل رفت. بیل که جوانی 22، 23 ساله بود و رنگ به چهره نداشت و خود را باخته بود، با صدای گرفته‌ای به کمیسر گفت: باورم نمی‌شود، ژانت دختر مهربان و دوست‌داشتنی‌ای بود. کاملا با ما راحت بود و به تنها چیزی که علاقه داشت هنر گرافیک بود. بیل در مورد اتفاقات روز گذشته گفت: ساعت حدود 4 عصر بود که ژانت وارد گالری شد. بسیار شاد و سرحال بود. مثل همیشه قهوه خورد و یک ساعتی پایین بود، بعد به طبقه بالا رفت. طبق معمول مشغول کارهای هنری‌اش شد.

وی ادامه داد:‌ ساعت حدود 6 عصر بود که میکائیل با عجله گالری را ترک کرد. موقع رفتن گفت تماس می‌گیرم و گفت اگر دیر کردم تو برو. ساعت 8 شب وقتی زمان تعطیلی گالری رسید خبری از میکائیل نشد. موضوع را با خانم ژانت در میان گذاشتم. او هم گفت تو برو من هستم. بعد هم گالری را ترک کردم ودیگر هیچ خبری نداشتم تا این‌که صبح امروز در جریان این حادثه تلخ قرار گرفتم. وی در مورد همکاری‌اش با گالری گفت: حدود 3 سال است که در اینجا کار می‌کنم.

کمیسر چند دقیقه‌ای از او بازجویی کرد، سپس به سراغ سوزان مریسون، مادر مقتول که تازه به گالری رسیده بود رفت. وی اصلا حال و روز خوبی نداشت. چنان سراسیمه بود که قادر به پاسخ‌گویی به سوالات کمیسر نبود.

کمیسر خیلی تلاش کرد تا یک بازجویی کوتاه از سوزان انجام دهد اما موفق نشد. کمیسر با جمع‌بندی تحقیقات انجام شده رو به سرگرد لوپ دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیر حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

‌حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها