قسمت پایانی - مقتول قلابی - این ماجرا: (ماجراهای کارآگاه شهاب)

قتل پیشدستانه

سام صفری، 49 ساله، متاهل و مدیر شرکت حسابداری رقم. این به ظاهر مشخصات مردی است که جسدش در دریاچه باغ‌وحش پیدا می‌شود. او ظاهرا یک روز جمعه در شلوغی باغ‌وحش با پایی گچ‌گرفته به آنجا رفته، حسابی جلب توجه کرده و بعد به دریاچه افتاده و فوت شده است. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در جریان تحقیقات می‌فهمند او در محلی دیگر کشته شده و سپس جسدش را به آب انداخته‌اند همچنین معلوم می‌شود مقتول، سام نیست بلکه مجرمی سابقه‌دار به نام محمود عیوضی است که خودش را شبیه او کرده است.
کد خبر: ۴۳۸۶۴۵

 حالا سوال اینجاست که سام کجاست؟ محمودی چرا خودش را شبیه او درآورده است؟ همسر سام به نام شیما چه نقشی در این ماجرا دارد؟ و.... در این بین کارمندان سام نیز نمی‌توانند کمکی کنند، حتی منشی شرکت به‌نام ساحره که رابطه نزدیک‌تری با مدیرعامل داشته هم اطلاعات مفیدی ندارد.سرگرد شهاب عینکش را درآورد تا کمی به چشم‌هایش استراحت بدهد، واقعا گیج شده بود. این پرونده بیشتر شبیه کابوسی بی‌سر و ته بود تا واقعیت. تازه از شرکت رقم برگشته و هنوز خستگی راه از تنش به‌در نشده بود. ستوان دستور داد برایشان چای بیاورند. او عکس محمود را چاپ رنگی کرده و روی میز رئیس‌اش گذاشته بود. او شباهت‌هایی به سام داشت، اما نه آنقدر که بشود آنها را اشتباه گرفت. در واقع گریم ماهرانه‌ای روی صورتش انجام شده بود.

شکی وجود نداشت خود سام در این قتل دست دارد یا خودش محمود را کشته یا دستور قتل را صادر کرده برای همین هم غیبش زده بود و در واقع می‌خواست این طور وانمود کند که مرده است. احتمالا این کار نفع کلانی برایش داشت البته نقشه‌اش را خیلی ناشیانه انجام داده بود، چون او باید می‌دانست به هر حال گریم و خال و آبروهای مصنوعی محمود از بین می‌رود و دستش رو می‌شود. از طرفی همه می‌گفتند سام آدم خوش‌قلب، منظم و باشخصیتی است و با هیچ‌کس اختلافی نداشته و در کارش نیز کاملا موفق بوده است، پس چه انگیزه‌ای می‌توانست در پس این نقشه جنایتکارانه و در عین حال ساده‌لوحانه نهفته باشد؟

کارآگاه دستور داد شیما را شبانه‌روز زیرنظر بگیرند. به احتمال زیاد او از کلک شوهرش خبر داشت و با تعقیب کردنش می‌شد مخفیگاه سام را پیدا کرد. شرکت هم باید تحت نظر درمی‌آمد چون گذرنامه، شناسنامه و همه اسناد و مدارک مالی مقتول قلابی آنجا بود و سام چاره‌ای نداشت جز این که دیر‌یا زود آنجا برود و مدارکش را بردارد البته قطعا شبانه این کار را می‌کرد.

حدود ساعت 3 بعدازظهر بود که از باغ‌وحش به شهاب تلفن زدند. مدیر باغ‌وحش سرنخ خوبی گیر آورده بود، یک عکس از مقتول یا شاید هم سام.

ـ عکاس بخش اسب‌سواری ما از یک بچه عکسی گرفته که چهره مقتول هم در پس زمینه هست. شاید عکس به دردتان بخورد البته زیاد واضح نیست.

سرگرد دستور داد عکاس سریع خودش را به اداره برساند البته ظاهرا مرد مسن معنی سرعت را خوب متوجه نمی‌شد. ساعت از 8 شب گذشته بود که پیدایش شد. موهای زرد کم پشتی داشت و دندان‌های نامرتب و صورت پرچاله‌اش دافعه‌ای را به وجود آورده بود البته کارآگاه به این کارها، کاری نداشت او بیشتر دنبال عکس بود. وقتی آن را دید دستور داد ستوان از بچه‌های رایانه کمک بگیرد تا وضوح تصویر بیشتر شود. عکاس چیز زیادی نمی‌دانست، سام واقعی یا قلابی هم به طور کاملا اتفاقی در کادرش جای گرفته بود. او مرخص شد و ساعت 10 شب، تصویری واضح به دست شهاب رسید. خیلی شبیه سام بود حتی می‌شد گفت خودش است. ستوان با قاطعیت گفت:این خود سام است. عکس جنازه را ببینید، خال کمی پایین‌تر است اما اینجا درست سرجایش است.

حق با ظهوری بود. سام آن روز خودش به باغ وحش رفته و احتمالا جسد قلابی را در دریاچه انداخته بود. شهاب و ستوان بدون رسیدن به نتیجه‌ای مهم‌تر، راهی خانه‌هایشان شدند تا صبح روز بعد بار دیگر به شرکت رقم بروند و سر و گوشی آب بدهند.

صبح ساعت 9 بود که آنها به شرکت رسیدند. بچه‌های تعقیب و مراقبت گزارش داده بودند نه شیما حرکت غیرمنتظره‌ای انجام داده و نه رفت و آمد مشکوکی به شرکت شده است. کارآگاه، ظهوری را برای بازجویی دوباره از ساحره فرستاد و خودش به دفتر مدیرعامل رفت تا یک بار دیگر اسناد و مدارک را بررسی کند و ببیند سرنخی به دست می‌آورد یا نه. او وقتی کشوی میز سام را باز کرد با صحنه غیرمنتظره‌ای مواجه شد. اثری از شناسنامه و پاسپورت نبود. حتما سام در شرکت همدستی داشت که این سندها را برایش برداشته و به دستش رسانده بود. این همدست به احتمال زیاد ساحره بود، چون فقط او می‌توانست بدون جلب توجه به اتاق رئیس برود. قضیه کم‌کم جالب و تعداد مظنونان بیشتر می‌شد. سام قطعا می‌خواست از کشور خارج شود به همین خاطر هم به گذرنامه‌اش نیاز داشت. کارآگاه از همان اتاق، تلفنی ترتیب کارها را داد تا از این به بعد، هم فرودگاه دقت بیشتری کند و هم ساحره زیرنظر گرفته شود.

ساعت 10 شب معما تقریبا حل شد. تلفنی به شهاب خبر دادند ساحره راهی فرودگاه امام‌خمینی(ره) شده است. یک ساعت و نیم بعد سام قبل از این‌که به مقصد مالزی سوار هواپیما شود به همراه منشی‌اش بازداشت شد و هر دو را به اداره آگاهی بردند.

سام همان‌طور که قبلا همه توصیف کرده بودند، مردی موقر به نظر می‌رسید اما حالا او فقط یک متهم بود آن هم متهم به قتل. سام با منشی‌اش رابطه داشت و شیما از این موضوع بی‌خبر بود؛ البته ظاهرا. سام از آن آدم‌هایی نبود که بخواهد انکار کند و بازی دربیاورد و خیلی زود شکستش را پذیرفت و به همه چیز اعتراف کرد؛ اعترافاتی که نشان می‌داد این پرونده چه ماجرای عجیب و پیچیده‌ای دارد. سام مدعی بود در دفاع از خودش قتل را انجام داده است.

ـ من و ساحره از پارسال عقد موقت کردیم. من از دست شیما خسته شده بودم و می‌خواستم طلاقش بدهم. همیشه به من امر و نهی می‌کرد، خیال می‌کرد غلام حلقه به گوشش هستم واقعا ذله شده بودم. داشتم ترتیب کارها را می‌دادم تا با ساحره از ایران بروم که یک روز کاملا اتفاقی فهمیدم شیما دستم را خوانده است. او عادت عجیبی دارد انگار تا چیزی را ننویسد نمی‌تواند به آن فکر کند. یک دفترچه دارد که همه افکار و اسرارش را در آن می‌نویسد و خیلی مراقب دفترش است، اما یک روز وقتی حمام بود آن را روی میز اتاقش دیدم و خواندم. فهمیدم از رابطه من و ساحره باخبر است و می‌خواهد من را از بین ببرد تا ثروتم را بالا بکشد. منتظر ماندم تا ببینم نقشه‌اش چیست. وقتی پایم شکست در خانه فرصت کافی برای زیرنظر گرفتن شیما داشتم. او در دفترش مو به مو نقشه را نوشته بود.

کارآگاه با دقت به حرف‌های سام گوش می‌داد. زنش، محمود را برای قتل اجیر کرده و قرار بود او روز حادثه به بهانه‌ای شوهرش را مجبور کند از خانه بیرون برود، بعد محمود او را برباید و به قتل برساند. سام در حالی که صدایش به لرزه افتاده بود، ادامه داد: آن روز با خودم اتر و چاقو برداشتم. محمود طبق نقشه من را دزدید و به خانه‌اش برد. در آنجا پیشدستی کرد و محمود را بیهوش کردم و بعد کشتم. شیما نقشه کشیده بود بعد از قتل، محمود به باغ‌وحش برود و جلب توجه کند و بعد جسد من را در آب بیندازد تا همه فکر کنند مرگم اتفاقی بوده. خودم همین کار را انجام دادم، حتی چمدانی را که جسد را داخلش گذاشته بودم از خانه خود محمود برداشتم. آن روز با چمدان داخل باغ وحش رفتم و آن را پشت یک قفس زیر درخت‌ها مخفی کردم و بعد شروع کردم به گشت و گذار و وقتی همه جا خلوت شد سراغ چمدان رفتم و جسد را داخل آب انداختم و فرار کردم. ساحره هم در این مدت ماجرا را می‌دانست. 2 خط اعتباری گرفته بودیم و مرتب با هم در تماس بودیم تا همه چیز طبق نقشه پیش برود.نقشه سام زیاد هم زیرکانه نبود و او خیلی راحت لو رفت و بسادگی هرچه تمام‌تر دستگیر شد.

به هر حال او مجرم حرفه‌ای نبود و در مسیری قرار گرفته بود که او را به سمت قتل سوق می‌داد. کارآگاه به تیمی که مامور مراقبت از شیما بودند، دستور داد او را جلب کنند و به اداره بیاورند.

یک ساعت بعد زن میانسال که هنوز سعی داشت خودش را داغدار نشان بدهد وقتی وارد اتاق شهاب شد و شوهرش را دید، تقریبا از حال رفت. او تا قبل از این رویارویی تصور می‌کرد محمود نقشه‌اش را با موفقیت انجام داده، اما حالا همه رویاهای هولناکش رنگ باخته بود. او وقتی کمی به خود آمد و ماجرا را فهمید، چاره‌ای ندید جز این‌که به کشیدن نقشه قتل شوهرش اعتراف کند.

هرچند گناه او کم نبود، اما از نظر قانونی جرم شوهرش سنگین‌تر بود و سام باید به اتهام قتل عمد محاکمه می‌شد و چه‌بسا او را به قصاص محکوم می‌کردند. کارآگاه تا به حال با چنین موردی مواجه نشده بود و نمی‌دانست قانون برای شیما چه حکمی در نظر می‌گیرد و آیا او اصلا مجرم است یا نه. برای همین او را به بازداشتگاه فرستاد تا صبح روز بعد بازپرس تصمیم‌گیری کند. ساحره هم در بازداشت ماند چون اگرچه در قتل نقشی نداشت، اما اختفای ادله جرم انجام داده و همین اتهام کافی بود تا به تحمل زندان محکوم شود.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها