یادگار مادربزرگ

کد خبر: ۴۳۸۲۸۷

یک روز شیوا از مدرسه به خانه آمد و دید همه خانواده پکرند و مادربزرگ هم روی کاناپه دراز کشیده است. شیوا دوید به سمت مادربزرگش و او را در آغوش گرفت و گفت: چی شده مادربزرگ قشنگ من؟

مامان شیوا گفت: شیوا جون مادربزرگ امروز یک کمی مریض شده و تو باید خیلی مراقبش باشی. شیوا گفت باشه، من از مادربزرگم مواظبت می‌کنم و یک ظرف برداشت و رفت سراغ گلدان‌های یاس تا گل بچیند و دید حتی گلدان‌های یاس هم ناراحت و پژمرده‌اند. شیوا هم تمام گل‌های یاس را چید و برای مادربزرگ آورد و گفت: مادربزرگ عزیزم تمام گل‌های یاس را چیدم تا همیشه گل داشته باشی. مادربزرگ هم ازش تشکر کرد و او را بوسید. چند روز گذشت، ولی هر روز حال او از روز قبل بدتر می‌شد و شیوا هم دمق‌تر و ناراحت‌تراز گذشته بود. پدر شیوا متوجه ناراحتی دخترش شده بود و به خاطر این‌که شیوا کمی خوشحال شود او را به مغازه پرنده‌فروشی برد و شیوا هم یک پرنده قشنگ از بین پرنده‌های آنجا انتخاب کرد و به خانه آورد. شیوا دوید و دوید تا پرنده را به مادربزرگش نشان دهد، ولی او خواب بود.

فردای آن روز شیوا که از مدرسه آمد اول دوید به سمت پرنده‌اش و بعد رفت پیش مادربزرگ و دید او در تختخوابش خوابیده و با آن حال و روزش نماز می‌خواند و جانمازش هم پر از گل یاس بود. شیوا کنار تخت مادربزرگ ایستاد و گفت: مادربزرگ من که نبودم، کی این گل‌ها رو برات چیده؟ مادربزرگ گفت: شیوا جون این گل‌ها در جانمازم بود، همان گل‌هایی است که چند روز پیش چیده بودی. شیوا گفت پس چرا اینقدر تازه مانده؟

مادربزرگ خندید و شیوا را بوسید و گفت: دخترم بعد از من یادت باشه نمازت را بخوان و همیشه در جانمازت به یاد من گل یاس بگذار و بعد دوباره شیوا را فرستاد به حیاط تا گل بچیند، ولی وقتی شیوا برگشت مادربزرگ به خواب ابدی فرو رفته بود.

و حالا همان شیوا کوچولو شده یک مادربزرگ مهربان و هنوز که هنوزه در جانمازش گل می‌گذارد و نماز می‌خواند و آن پرنده کوچک تبدیل شده به یک خانواده چند نفری!

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها