مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
یک روز شیوا از مدرسه به خانه آمد و دید همه خانواده پکرند و مادربزرگ هم روی کاناپه دراز کشیده است. شیوا دوید به سمت مادربزرگش و او را در آغوش گرفت و گفت: چی شده مادربزرگ قشنگ من؟
مامان شیوا گفت: شیوا جون مادربزرگ امروز یک کمی مریض شده و تو باید خیلی مراقبش باشی. شیوا گفت باشه، من از مادربزرگم مواظبت میکنم و یک ظرف برداشت و رفت سراغ گلدانهای یاس تا گل بچیند و دید حتی گلدانهای یاس هم ناراحت و پژمردهاند. شیوا هم تمام گلهای یاس را چید و برای مادربزرگ آورد و گفت: مادربزرگ عزیزم تمام گلهای یاس را چیدم تا همیشه گل داشته باشی. مادربزرگ هم ازش تشکر کرد و او را بوسید. چند روز گذشت، ولی هر روز حال او از روز قبل بدتر میشد و شیوا هم دمقتر و ناراحتتراز گذشته بود. پدر شیوا متوجه ناراحتی دخترش شده بود و به خاطر اینکه شیوا کمی خوشحال شود او را به مغازه پرندهفروشی برد و شیوا هم یک پرنده قشنگ از بین پرندههای آنجا انتخاب کرد و به خانه آورد. شیوا دوید و دوید تا پرنده را به مادربزرگش نشان دهد، ولی او خواب بود.
فردای آن روز شیوا که از مدرسه آمد اول دوید به سمت پرندهاش و بعد رفت پیش مادربزرگ و دید او در تختخوابش خوابیده و با آن حال و روزش نماز میخواند و جانمازش هم پر از گل یاس بود. شیوا کنار تخت مادربزرگ ایستاد و گفت: مادربزرگ من که نبودم، کی این گلها رو برات چیده؟ مادربزرگ گفت: شیوا جون این گلها در جانمازم بود، همان گلهایی است که چند روز پیش چیده بودی. شیوا گفت پس چرا اینقدر تازه مانده؟
مادربزرگ خندید و شیوا را بوسید و گفت: دخترم بعد از من یادت باشه نمازت را بخوان و همیشه در جانمازت به یاد من گل یاس بگذار و بعد دوباره شیوا را فرستاد به حیاط تا گل بچیند، ولی وقتی شیوا برگشت مادربزرگ به خواب ابدی فرو رفته بود.
و حالا همان شیوا کوچولو شده یک مادربزرگ مهربان و هنوز که هنوزه در جانمازش گل میگذارد و نماز میخواند و آن پرنده کوچک تبدیل شده به یک خانواده چند نفری!
گلنوشا صحرانورد
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.