پاهایم سست شدهاند، دستهایم نای دراز شدن ندارند، چشمهایم سوی دیدن را از دست دادهاند و نایم نای فریاد ندارد. چه سخت است تمام آرزویت در حالی که میشنوی، کمکم دور شود و سختتر آنکه نمیتوانی دور شدنش را ببینی.ای که همة آرزوی من شدهای، لحظهای درنگ کافیست...
تنها
هجرانی
سر خوشم اینکه پذیرای توام ای ساقی/ دل و دین داده به سودای توام ای ساقی/ بس که در هجر نشستم به نهانخانة دل/ شادم امروز که مهمان توام ای ساقی/ [...]/ بعد آوارگی و دربهدر شهر و دیار/ آمدم میکده و معتکفم ای ساقی/ بس نظرها که به من دوخته بودهست رقیب/ خوش به حالم که مدّ نظرم ای ساقی/ اشکهایی که من از دیده فرو ریختهام/ شده نوشداروی آلام دلم ای ساقی/ درس صبری که «معلم» به من آموخته بود/ شده سر لوحه[ای] بر زندگیام ای ساقی.
میرزا علی مفیدی، 84 ساله
حافظ خودش شخصاً بلیت اتوبوس گرفت از شیراز پا شد اومد اینجا، همین خودِ خودش به من گفت (چی گفت؟)، در گوشمن گفت (چی گفت؟!)، با یه نگاهِ همچی ئیجورَکیام گفت (چی گفت؟)، همیجور چِش تو چِش/ فیس تو فیس هم گفت! (چی گفت؟) ...دِ خُ یهنمه صبرله بابام جان! سوزنه گیر کرده: هی چی گفت، چی گفت، چی گفت! گفت: «ضمن تشکر ویژه از نوة محترمتون بابت ارسال شعر حضرت عالی، خیلی سرافرازیم که افتخار ثبت رکورد مسنترین نویسندة صفحة بروبچ رو که قبلاً از آنِ یه خانم دهپونزده سال کوچکتر بود، نصیب ما کردین آااامیرزا». (از باب اینکه من این همه تو صفحة بروبچ چیز میز نوشتم، همین حافظ شیرااااز -که مشاهده میفرمائید!- نکرد یه تشکر خشک و خالی ازم کُنه...! به لجش! بیتِ «بس شررها که فلک ریخت به پیمانة من/ شربتی نوش که اکنون بدهم ای ساقی» رو از شعرتون حذف کردم! راستش ما که سواد درست و درمونی ندااااریم... خُ اصاً نفهمیدیم منظورتون چی بود!... وای خاک عاااالم... زبونم لال... حرف بد که نگفته بودین یهوخ! هووووم؟!).
دلشاد
چندین وقت بود که آرزوی خریدن لپتاپی داشتم. تمام اعضای خانوادهام این را میدانند. پول خریدنش را ندارم. میدانم که پولهای بانکم هم حالا حالاها به اندازة پول [خریدِ] لپتاپ نمیرسد. از اینکه من مانند دیگر دوستانم چنین چیزی نداشتم ناراحت بودم... دیشب به رختخواب رفتم. چراغقوة جدیدم هم در دستم بود. آن را در آن تاریکی روشن کردم. ذرههای گرد و غبار کمکم پدیدار شدند. آنها در مقابل نور چراغقوه میدرخشیدند و تکان میخوردند. لحظة زیبائی بود! گرد و غبارهای کوچک، ذهن بزرگم را درگیر خود کرده بودند؛ با دیدنشان دلم شاد میشد و احساسی خوب به من دست میداد. در همان لحظه بود که به خودم گفتم: وقتی ذرههای گرد و غبار اینقدر دل مرا شاد میکنند، چرا به خاطر نداشتن یک لپتاپ باید اینقدر غمگین باشم؟
رفیق
زمزمههای دلتنگی
گاهی دلم برایت تنگ میشود... و در شکفت میمانم که چه تلخ به نبودنت عادت کردهام؛ چه تلخ به تو و خاطرات تو فکر میکنم و چه تلخ تو را در ذهنم تداعی میکنم: با دلتنگی و بیقراری.
چه قصة غریبیست عادت به نبودن، عادت به ندیدن، عادت به نشنیدن، و چه بیاندازه عمیق است احساس بین من و تو... گاهی دلم برای آغوشت تنگ میشود و من نمیدانم که آیا کلمهای در این جهانِ کلمات وجود دارد که بتواند آغوش تو را توصیف کند؟ و من نمیدانم که تا کجا قلب شکستهام میتواند لنگلنگان در جادة دلتنگی تو قدم بردارد و پیش برود و نمیدانم که آیا ممکن است لحظهای، ثانیهای، بایستد و در قدم برداشتن در این جاده تردید کند؟ نمیدانم آیا ممکن است صدای تو در گذر شهاب زمان از خاطرم محو شود، یا سیاهچالههای فراموشی هیچگاه نخواهند توانست آن را دربرگیرند؟
[...]گاهی دلم برایت تنگ میشود... نه... همیشه دلتنگ تو خواهم بود و همیشه در انتظار یک لحظه دیدار دوبارهات.
ارومیای بنفش
رُخ در نقاب کشیده
اون موقعها هر شب میدیدمت. یادش به خیر. هر شب میاومدم کنار پنجره، دقیقهها میگذشت و من محو تماشای تو بودم بدون اینکه گذر زمان رو حس کنم.
شبهام با تو نورانی میشد.
یادته چقدر با هم عکسهای یادگاری میگرفتیم؟ تو همیشه ثابت وایمیسادی و من باید جای خودم رو تغییر میدادم واسه عکس بعدی. با اینکه خیلی از هم فاصله داشتیم اما وقتی دکمة دوربین رو فشار میدادم، فاصلهمون کم میشد، شاید 1 سانتیمتر... و این جوری ما هر شب نزدیک هم بودیم.
از اون روزی که از اون خونه اسبابکشی کردیم، من دیگه تو رو از تو پنجرة اتاقم نمیتونستم ببینم؛ آخه این اتاقم یه پنجرة کوچولو داره که یه دیوار بلند جلوش رو پوشونده. هیچ دیدی هم رو به آسمون نداره. دیگه شبها نمیتونم تو رو بین اون همه ستاره، توی آسمون ببینم. دیگه شبهام مهتابی نیست.
روژین
رفتی و...
و اینجایم!/ در این سردابة نفرت/ در این تنهائی مطلق/ در این شبهای بیمهتاب/ در این پسکوچههای ناله و فریاد/ و بعد از این همه تنهایی و رنج و عذاب و ناله و فریاد/ من اینجا، از تو و آن چشمهای سبز و بیروحت/ قصاصی سخت میگیرم برای قلب مجروحم/ چرا؟ آخر چرا با من چنین کردی؟/ که بعد از رفتنت حسرت به دل ماندم/ که یک بار دگر من در میان سینهات آرام دم گیرم/ و یک بار دگر از صورتت یک بوسه برچینم/ ولی رفتی و بعد از رفتنت خورشید از اینجا رفت/ و من اینجا میان وحشت و تنهاییِ شبهای بیمهتاب/ در این کاشانة غربت به جا ماندم/ و قبل از رفتنت من با صدایی صاف میگفتم:/ که بعد از رفتنت/ من زندگی را با امیدی تازه و پرشور میسازم/ خیالم پوچ و واهی بود!
فاطمه اسماعیلپور
بفرما... هی بِت گفتم نرو... رفتی و از رفتنت، قلب آئینه شکست. حالا کی میتونه شیکسته بستههای قلب کسی رو تعمیر کنه که نشسته واس خودش خیالات میسازه؟!هان؟ بفرما! هی گفتم نرو!