فریده یکی از قربانیان مواد مخدر است. در خانواده او همه اعتیاد داشتند و او هم از این بلا بینصیب نماند. زن جوان میگوید: «پدرم راننده تریلی بود و اعتیاد داشت مادرم هم مواد مصرف میکرد، از وقتی یادم است همیشه در خانه ما بساط مواد به راه بود. خودم هم 18 سال داشتم که سراغ مواد رفتم، مقصر خالهام است، او هم مواد مصرف میکرد و باعث شد من هم مثل خودش شوم.»
فریده فقط یک خواهر کوچکتر از خودش دارد و با توجه به درآمد پدر از مشکل مالی رنج نمیبرد، اما موضوعی که همیشه آزارش میداد و هنوز هم به عنوان خاطرهای تلخ و گزنده در ذهنش حک شده است، اختلافات خانوادگی است. او میگوید: «از همان وقتی که چشمم را باز کردم پدر و مادرم با هم اختلاف داشتند و همیشه جر و بحث داشتند. بالاخره هم طلاق گرفتند آن موقع 7 سالم بود، من و خواهرم را به پدرم دادند و ما چند سالی را با او زندگی کردیم، اما از دستش ذله شدم.»
پدر فریده مردی بدبین و سختگیر بود. زن جوان آن دوران را این طور توصیف میکند: «حتی میترسیدم آب بخورم، پدرم به همه چیز و همهکس شک داشت. همیشه ما را کنترل میکرد که نکند دست از پا خطا کنیم، آنقدر اذیتم میکرد و گیر میداد که تصمیم گرفتم پیش مادرم بروم، مادرم آن موقع با مادر بزرگ و خالهام زندگی میکرد، اول من رفتم و بعد از مدتی هم خواهرم آمد، مادرم خیلی بهتر بود، او اصلا گیر نمیداد و کاری به کار من نداشت، هر جا که میخواستم میرفتم و هر کاری که دوست داشتم میکردم. برای من که در زندان پدرم بودم، این آزادی خیلی باحال بود.»
فریده در 18 سالگی و همان ایامی که به مواد مخدر آلوده شده بود با مردی جوان دوست شد و این دوستی برایش سرنوشتی شوم را رقم زد. او میگوید: «آشنایی من و محمد اتفاقی بود، او هم مواد مصرف میکرد، ما مدتی با هم بودیم تا اینکه دستگیر شدیم.
محمد سابقه داشت ولی من اولین بارم بود. حدود 20 روز بازداشت بودم تا اینکه آزاد شدم. بعد از آن باز هم با محمد بودم. دلم نمیخواست دیگر زندانی شوم، اما بار دوم باز هم به خاطر محمد، من را گرفتند. آن روز با یک ماشین به فشم رفته بودیم، محمد با من حسابی دعوا کرد و تا میخوردم کتکم زد، او عصبی بود و آن روز واقعا شانس آوردم که زنده ماندم خرد و خمیر شده بودم. وقتی دید حالم خیلی خراب است، دوباره سوارم کرد تا به تهران بیاییم، مثل دیوانهها رانندگی میکرد. بعد هم به یک جرثقیل کوبید که هر دومان زخمی شدیم و ما را به بیمارستان بردند.»
همان موقع معلوم شد خودرویی که این زن و مرد سوار بر آن بودند، مسروقه است. متهم ادامه میدهد: «محمد از بیمارستان فرار کرد و ماموران، من را به عنوان همجرمش گرفتند. چند روزی را بازداشت بودم تا اینکه آزادم کردند. دیگر از این وضع خسته شده بودم، نمیخواستم یک پایم تو زندان باشد و پای دیگرم بیرون. برای همین با محمد به هم زدم و با یکی از دوستان او عقد کردم، البته موقت. او مرد خوبی بود ما بچه هم داریم.»
زندگی فریده کمکم داشت به روند عادی بازمیگشت که این زن بار دیگر به زندان افتاد. او درباره اتهام تازهاش میگوید: «باز هم من را به خاطر سرقت دستگیر کردند و باز هم پاسوز محمد شدهام. این بار هم مثل دفعه قبل بیگناهم، من بچهام را به مادرم داده بودم، او بهتر مراقبت میکند تجربهاش بیشتر است. آن روز به من تلفن زد و گفت پسرم مریض است و باید به بیمارستان برود. خودش نمیتوانست بچه را به بیمارستان ببرد، چون شوهر کرده و شوهرش اجازه این کارها را نمیدهد.
من خودم هم که دست تنها نمیتوانستم کاری بکنم، شوهرم هم در دسترس نبود، برای همین وقتی به خانه مادرم رسیدم به محمد تلفن زدم و به او گفتم دنبالم بیاید. او هم قبول کرد و با یک ماشین آمد، میدانستم ماشین دزدی است؛ چون خودش آه در بساط نداشت که بخواهد از این خریدها بکند، ولی خب گیر ندادم، گفتم تا دم بیمارستان میروم و بعد ولش میکنم. وسط راه یک ماشین گشت دنبالمان افتاد و محمد فرار کرد. خیلی تند رانندگی میکرد و مرتب این طرف و آن طرف میپیچید، یک جا هم روی ترمز زد و پیاده شد و بعد فرار کرد. ماموران هم من را دستگیر کردند و حالا فکر میکنند هم جرمش هستم، ولی من بیگناهم و از محمد هم خبر ندارم و نمیدانم کجا است، فکر نکنم زیاد نگهم دارند ولی واقعا نمیتوانم این زندگی را تحمل کنم، بعد از آزادی باید یک فکر اساسی بکنم، اگر معتاد نشده بودم هیچ وقت با محمد دوست نمیشدم و این همه بلا سرم نمیآمد.»