حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
دسامبر 2005 بود. در اتاق دکتر نشسته و منتظر بودم حرفی بزند. چند دقیقهای میشد که ساکت نشسته بود و به آزمایشهای من نگاه میکرد. هیچوقت از این نوع سکوت پزشکان خوشم نمیآید، چون فکر میکنم حتما خبر بدی در راه است، اما دکتر بالاخره از بالای عینک نگاهم کرد و سرش را به علامت نارضایتی تکان داد. نگاهش تاییدی بر حرفهای گذشتهاش بود؛ حرفهایی که سالها به من میگفت و من هم هیچ توجهی به آنها نداشتم. 10 سال بود که من با مشکل اضافه وزن روبهرو بودم و هیچ کاری برای برطرف کردن آن نمیکردم. با اینکه دکتر بارها به من هشدار داده بود، اما من بیتوجه به او و حرفهایش زندگی میکردم و هر روز چاقتر میشدم، ولی حالا میفهمیدم که این بیتوجهیها و نادیده گرفتن توصیههای او چه بلایی سرم آورده و چطور سلامتم را به خطر انداخته بود.
آزمایشها نشان میداد من هم دیابت دارم و هم فشار خون و کلسترول بالا و به آپنه خواب دچار هستم؛ مشکلات و بیماریهایی که همه به چاقی و اضافه وزن مربوط میشد.
دکتر ناامیدانه نگاهم میکرد و میگفت در چه وضعیت بدی قرار گرفتهام. نمیدانستم باید چه کار کنم و چگونه وضعیت را به نفع خودم تغییر دهم. ترسیده بودم و از او کمک میخواستم. او هم تنها کاری که از دستش برمیآمد انجام داد و یک متخصص قلب به من معرفی کرد.
فکر میکردم تنها کاری که میتوانم برای حفظ سلامت خودم و کمک به خانوادهام انجام دهم، مراجعه به متخصص قلب است. برای همین در اولین فرصت به مطب دکتر رفتم. او در اولین جلسه خیلی واضح حرفهایی زد که باعث شد زندگی من برای همیشه تغییر کند. او به من گفت: «ماری، تو نمیتونی به 50 سالگی برسی، مگر اینکه وزنت را کم کنی. با این وضعیت اصلا نباید انتظار داشته باشی، عمری طولانی و همراه با سلامت داشته باشی.»
من فقط 45 سالم بود و اصلا دوست نداشتم این حرفها را بشنوم، اما باید این جملههای تکاندهنده را میشنیدم تا تصمیم بگیرم شیوه زندگیام را تغییر دهم. من هیچوقت نمیخواستم شیرینیهای لذیذ، شکلاتهای خوشمزه و سیبزمینیهای سرخ شده را از برنامه غذاییام حذف کنم، اما الان باید یکی را انتخاب میکردم؛ غذاهای خوشمزه یا مرگ زودرس!
وقتی به خانه برگشتم دخترم را دیدم که آرام نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد. دلم برایش میسوخت و فکر میکردم اگر بمیرم او خیلی عذاب خواهد کشید. دخترک که حضور من را حس کرده بود، به سمت من برگشت و لبخندی شیرین روی لبانش نشست. با دیدن لبخند او با خودم عهد کردم به هر شکلی که شده وزنم را کاهش دهم و نگذارم مشکل اضافه وزن من، زندگی او را خراب کند.
برای همین برنامه زندگیام را تغییر دادم؛ ورزش و پیادهروی بیشتر، انتخاب غذاهای سالمتر و تغییر کلی شیوه زندگی. روزهای اولی که این تصمیم را گرفتم. با چند قدم پیادهروی و فعالیت بیشتر نفس نفس میزدم و اذیت میشدم.
اگر کسی در آن روزها به من میگفت که چند سال بعد هر روز پیادهروی میکنم و چند مایل راه میروم، هرگز باور نمیکردم، اما حالا این اتفاق افتاده و من 7 روز هفته پیادهروی میکنم.
با این شیوه در نهایت موفق شدم وزنم را کاهش دهم و پس از 18 ماه حدود 180 پوند لاغرتر شدم. کلسترول و فشار خونم درمان شد و دیابت و آسم هم کاملا تحت کنترل درآمد. حالا شرایط جسمانی خیلی خوبی داشتم و از نظر روحی هم حالم بهتر بود.
نمیخواستم دوباره وضعیتم خراب شود. برای همین هر روز با دوچرخه به محل کارم میرفتم، پیادهروی میکردم و هر روز غذایی سالم میخوردم. با این کارها، امروز من در کنار خانوادهام به سلامت زندگی میکنم و امیدوارم سالهای بهتری در انتظارم باشد.
زهره شعاع
heart.org
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....