مرد در آن برف ریز ناگهان، که سرما پشت چارچوب درها چمباتمه زده بود، تابستان را با خود به خانه آورد. لبخند تمام اتاقها را پر کرد. رفت روی رفها و قفسههای کتابها را پوشاند، حالا زن به بهار رسیده بود. در اردیبهشت زندگی قدم میزد با لبهایی که از دشنام و نفرین باکره بودند.
آرام شده بود. پشت پنجرهای که او را میبرد تا دوردست، آن سوی آسمان که کبوتری بر جاذبه زمین غلبه میکرد. حالا نگاهش مانده بود روی بند رخت همسایه و در دلش میگفت: چه همسایههای بیملاحظهای. زن از پنجره در بیرون فکر میکرد. پاییز برگبرگ در پای درختان میافتاد. شاخههای عریان درختان تا دل آسمان قد کشیده بودند، یا نه، آسمان تا سرشاخههای درختان پایین آمده بود. اصلا چه فرقی میکند مهم چشمهای زن بود که غم عمیقی را با خود از پنجره به بیرون میبرد، هر چند برای لحظهای طعم عشق زیر زبانش مزه کرده بود، ولی تا کی با خیال زندگی کند. دوباره خودش را تنها دید، نه مرد شالگردن بنفش بود و نه لبخند و نه گرمای تابستان شالگردن.
این حکایت هر روزه بسیاری از ماست که پیراهن تنهاییمان را در آفتاب غروب پهن کردهایم و پیله تنهایی، تن و جانمان را زندانی کرده است.
این حکایت دیرسال جوانان دیروز و پیران امروز است؛ آنها که دیروز آفتابیشان را در امروز زندگی میکنند. آنها که امروز فقط زندهاند تا در دیروز زندگی کنند.
راستی چه کار باید کرد ، باید این اندوه را با کدام واژهها سرود و تنهایی این سرمایههای انسانی که گاه جملهای از آنها، کتاب کتاب حکایت در خود دارد را باید پشت کدام دیوار یا سیمخاردار زندانی کرد و اصولا کدام سیمخاردار آنقدر تواناست که سد نگاه نافذ آنها باشد و کدام دیوار است که از نگاه اینها دری به خانه خورشید نداشته باشد.
این آدمهایی که در تنهایی خودشان یک جماعتاند و در جمع مردم تنها هستند، این« انبوه تنها» را چه کار باید کرد. آیا اگر در جمع خانواده بودند، نمیتوانستند حتی از دور، دستی بر آتش خانواده داشته باشند، نمیتوانستند در انتقال فرهنگ، آموزش و جامعهپذیری نقش موثر داشته باشند، آیا فرزندان آنها این بیت پروین را خواندهاند که: «همیشه دختر امروز مادر فرداست» و مادر فردا، مادربزرگ فرداتر است و آنگاه این عروس «بخر و بخور» امروز در کجای شهر، پارکنشین خانه سالمندان میشود؟
به هر حال تا دیر نشده و پیر نشدهایم، به فردا و فرداهای خودمان فکر کنیم و یادمان باشد فردا خیلی دیر نیست و ما نیز در گوشهای از این خانههای وسیع و تنگ، سرسبز و ملالآور، در جمع و تنها عصا به دست مشمول این بیت صائب می شویم که :
به انگشت عصا، پیری اشارت میکند هر دم
که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست، یا اینجا
علی بارانی