پُستخانه

کد خبر: ۴۳۵۶۱۹

اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشته‌های دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه‌ها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

کبوتران خیالتان را [بَه‌بَه!]، افزون بر چاپار [اَه‌اَه!]، می‌توانید به «شناسة» pasukhgoo در «جیمیل» هم ایمیل کنید (پینگیلیش، فارگیلیسی، ختم کلووووم: هر چی بش می‌گینُ از بیخ، بیخ‌بییییخ... اصاب‌مصاب نه‌رماااا! هیس! هیس! دِهَه! زبوندرازی می‌کنه واسه‌م! دِ!).

بدون نام: پائیز دوباره اومد. پائیز با تمام عظمت و زیبائیهاش اومد. اومد که ثابت کنه واقعاً پادشاه فصلهاست. شروع کن. آره با توام آسمون پائیز. با توام شروع کن تا با بارش تو چشم خیس عاشقا زیر بارون قشنگت پناه بگیره[...].

فرناز امینیان، 17 ساله: [...]بند بند وجودم، همة تار و پودم، ماندنت را فریاد می‌زنند اما قفل بی‌صدائی به لبهای خسته‌ام سنگینی می‌کند. چشمانم دیگر نوری ندارند؛ آبی ندارند تا در نبودنت بگریند. دیگر رمقی برایشان باقی نمانده تا با تو از ماندن سخن بگویند، از عشق و محبت، از این‌که رفتنت چقدر برایم حزن‌انگیز است[...] حیف که چشمانت را بستی و ندیدی.

سبحان هنرکار، 17 ساله از بندر گناوه: [...]دیگر نمی‌توانم. دیگر حتی نای ایستادن هم ندارم. دیگر پائی برای راه رفتن ندارم. زندگی برایم مفهومی ندارد. تپه‌ها کوه شده‌اند، چاله‌ها چاه؛ آنها بزرگ نشدند، من کوچک شده‌ام. کسانی مرا کوچک کردند که مرا کوچک دانستند، کوچک صدا زدند. آنها مرا کوچک و کوچکتر کردند[...].

پیمان مجیدی معین: دیگه بین من و تو، نه نفرتی هست و نه عشقی/ قرارمون باشه، یه روزی، یه جائی، اتفاقی/ برو و خاطرِت جمع، دلم برات تنگ نمی‌شه/ وقتی می‌گی می‌خوام برم، اشک تو چشات جمع نمی‌شه/ یه روزی، یه جائی، سر یه کوچه یا خیابون/ توی یک شهر غریبه یا یه جائی مثل اون/ میونِ یه روز روشن، یا وسط یه شب تاریک/ من و تو دوباره با هم، یه برخورد از نوع نزدیک/ شاید اون روز بهم بگی، از رفتنت پشیمونی/ بهم بگی دیگه می‌خوای تا ابد پیشم بمونی/ شایدم اون روز حتی اصلاً منُ نشناختی/ بهم بگی: «ببخشید شما؟ حتماً اشتباه گرفتی»!/ در هر دو صورت، ایرادی به تو وارد نیست/ کسی جز تو در بازی گرفتن من وارد نیست/ به هر حال این انتخاب هر دومونه/ یکی باید بره، اون یکی باید بمونه/ کلاغ قصة ما، از اولم تو فکرِ خونه‌ش نبود/ آخر قصة ما: یکی بود، یکی نبود.

رضوان از کنگاور: من به محکمی و استواری یک کوه اما شکستنی همچو بغض؛ من به وسعت آسمان اما مانند پرنده‌ای تنها در قفسی تنگ. زندگی چون آئینه‌ای در دستم می‌شکند و می‌دانم که زندگی، گذشتن این روزهاست. پیش روی هر گذری، چاهی در کمین نشسته که دنبال آن افتادنی سنگین است. بار عشق تو به دوش کشیدن غلط است. آن را زمین می‌گذارم. در گلویم آن‌چنان بغضی خانه کرده که هیچ گریه‌ای توانائی شکستن آن را ندارد. روبروی دری نشسته‌ام رو به سوی ناکجاآباد...!

سایه‌بانی از عشق: وقتی نگاهی به پرنده‌ها می‌اندازم آرزو می‌کنم کاش همانند آنها دو بال برای پرواز داشتم و به اوج آسمان پر می‌کشیدم اما هنگامی که به خود می‌آیم قلب سنگی و خاک خوردة خود را می‌بینم و مطمئن می‌شوم که پرواز من با قلب سنگینم امکانپذیر نیست. پس بیائید قلبهایمان را شستشو دهیم تا شاید در اوج سادگی به پرواز درآئیم[...].

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها