صبح، ساعت هفت، فریدون با آتاری دستیاش در حیاط و روی نیمکت زیر یک درخت بید مجنون نشسته و در حالی بازی است.
آواز گنجشکها فضای فوقالعادهای به صدای دکمههای آتاری داده است. در کل دیوانهخانه باصفایی است.
حسین روی پلههای غذاخوری نشسته و از دور فریدون را میپاید که به ریشهای سفیدش دست میکشد و با دمپاییاش بازی میکند. دمپایی را از پایش درمیآورد و دوباره پایش میکرد. 20 دقیقه بعد پرستار سمت فریدون آمد و بالای سرش ایستاد. فریدون از لابهلای موهای بلندش که روی صورتش ریختهشده پرستار را نگاه میکند. پشت لبش را باد میکند و به آتاریاش نگاه میکند و بعد نفس عمیقی میکشد. پرستار دستش را سمت فریدون دراز میکند و با مهربانی میگوید: «فریدون جان بلند شو وقت صبحانه ست.باید گشنه باشی دیگه نه؟!»
فریدون سرش را به عنوان تایید تکان میدهد و بعد از چند ثانیه سعی میکند از جایش بلند شود، پرستار هم کمک میکند تا فریدون بلند شود. موهای او را از روی چشمانش کنار میزند و کمی آنها را مرتب میکند. پرستار آرام راه میرود و فریدون هم دنبال پرستار با احتیاط گام برمیدارد. آتاریاش را در جیب لباسش میگذارد و پرستار او را مستقیم سمت ناهارخوری میبرد.
حسین که روی پلهها نشسته، همچنان به فریدون خیره مانده و مثل دزد دریاییای که نقشه شومی دارد به ریشهایش دست میکشد، ولی هنگامی که پرستار و فریدون از کنار حسین رد میشوند، هیچ واکنشی از خود نشان نمیدهد. فریدون وارد سالن غذاخوری میشود و داخل صفی قرار میگیرد که با میلههای گرد فلزی جای مشخصی برایش تعیین کردهاند.
حسین از جایش بلند میشود و لخلخ کنان داخل صف میشود و از چند نفری که بین او و فریدون قرار دارند، جلو میزند. حسین پشت سر فریدون میرسد. ضربهای آرام به شانه فریدون میزند تا توجه او را به خودش جلب کند. فریدون برمیگردد و با تعجب به حسین نگاه میکند.
حسین خیلی آرام میپرسد: «اسمت فریدون بود، آره؟!»
فریدون چیزی نمیگوید. یک ظرف برمیدارد و جلوتر میرود و حسین هم همین کار را میکند.
حسین ادامه میدهد: «بچه قیطریهای نه؟!»
باز فریدون جواب نمیدهد.
ولی حسین ادامه میدهد: «اسم مامانت سیماست، فقط 2 تا خواهر داری که از تو بزرگترن. اسماشون هم...» حسین چشمانش را میبندد و دو ضربه کوچک به سرش میزند تا چیزی یادش بیاید و ناگهان یادش میآید: «تهمینه و نورا. نه؟!»
فریدون باز هم سکوت میکند ولی اضطرابش بیشتر میشود. اینو از لرزش ظرف دستش میشود فهمید.
حسین ناگهان صدایش بالا میرود: «جوابمو بده...»
ناگهان یقه فریدون را میگیرد و مستقیم به چشمان آبی او نگاه میکند و داد میزند: «خب بگو ببینم.
د حرف بزن خب.بگو تو پسر منی یا نه؟»
فریدون باز هم چیزی نمیگوید و مستقیم به چشمان حسین نگاه میکند. حسین گریهاش میگیرد و سرش را روی سینه فریدون میگذارد و زار زار اشک میریزد.
اشک از چشمان فریدون لیز میخورد و روی گونهاش میریزد.
فریدون لبهایش از هم جدا میشود و با صدای خستهای میگوید: «نه، تو پدر من نیستی.»
ناگهان چند پرستار میآیند و حسین را از فریدون جدا میکنند و سمت اتاقش میبرند و فریدون همچنان به او نگاه میکند.
حسین از پنجره اتاق، داخل پارکینگ را نگاه میکند که فریدون دارد با پدر و مادرش خوش و بش میکند. حسین به عکس دستش نگاه میکند و گریه میکند. حسین یک بار دیگر به عکس نگاه میکند. عکس، حسین را کنار پسرش نشان میدهد. چشمان پسرک آبی است و در دستانش یک آتاری دستی هست.
شایان مبتکر