به مناسبت هفته پیوند ‌اولیا و مربیان

چَشم خانم معلم

کد خبر: ۴۳۵۵۹۶

دست‌های پدرم با ابرهایی که از قبله آمده‌اند، بر دشت‌هایی می‌بارد که چشم انتظار باران، زیر تیغ آفتاب تموز ایستاده‌اند.

پدرم روز را قدم به قدم به شب رسانده است تا در کنار من، ما، در کنار اجاقی که ذکرش شد خاطرات «ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می‌شود» را بازگو کند. از ابر سیاهی بگوید که از قبله نیامد و نبارید. از ابر دیگری حکایت کند که از قبله آمد و بیابان را به دریا برد. از شب‌های گله، از دروزار، از بازی «گرگم و گله می‌برم» و افسانه «چولی قزک» حکایت بگوید با زبانی که از نفرین باکره بود.

من با لب‌هایی که بوی «خانم معلم اجازه» دارد، سلام می‌کنم، پدرم آرام دست‌های زمختش را به من می‌بخشد، مهربانی از مویرگ‌هایم بالا می‌رود، چشم‌هایش مرا به آسمان، به آفتاب می‌رساند.

مادرم که مهربانی خدادادی دارد، گرمای ظهر تابستان پارسال را به جانمان می‌ریزد و هر سه در شبی قدم می‌زنیم که یقین داریم فردایش آفتابی است.

دودلی، سلول‌هایم را منجمد کرده است. نمی‌دانم با کدام زبان به پدرم بگویم، پدر فردا گله را تعطیل کن، مزرعه را تعطیل کن،‌ دشت و آسمان را هم. فردا باید بهار را با خودت به مدرسه بیاوری، فردا باید روبه‌روی خانم معلم، درست مثل خودم، بایستی، دنیا دنیا حرف قشنگ بشنوی و هر بار بگویی: «چشم خانم معلم»، «سعی می‌کنم خانم معلم»، «باشد. حتما خانم معلم» و...

اما پدرم که چشم‌هایش را در آسمان پله کرده است و‌ نگاهش را به پرندگان مهاجری که از قبله آمدند بخشیده است، ‌نمی‌تواند بگوید چشم.

پدرم با چشم‌هایش تمام دانه‌های باران را شمرده است و برگ برگ درختان پاییزی را از شاخه تا زمین همراهی کرده است و حرکت از خاک تا افلاک پرندگان را به تماشا ایستاده است، چگونه بگوید: چشم خانم معلم.

ولی من پدرم را می‌شناسم، او می‌تواند، او تمام دشت‌ها را به خاطر من دویده است و با گرگ‌ها در لحظه لحظه تاریخ به خاطر من جنگیده است، پس «چشم» هم می‌گوید تا من به بهار برسم و جوانه بزنم و جوان بمانم.

پدرم امروز با تمام چشم‌هایش چشم می‌گوید، این را من می‌گویم که پدرم را چون روزهای آفتابی تابستان می‌شناسم. پدرم چشم‌هایش را از همه پس می‌گیرد تا در پای حرف‌های مهربانانه معلم بریزد چرا که معلمم می‌داند تا خانه خورشید چند قدم راه است.

حالا من با پدرم در مدرسه لبخند می‌زنیم. پدرم از خانم معلم می‌شنود،‌ ولی بغض نمی‌کند، هوا را به مشت نمی‌گیرد، حالا من،‌ پدرم و خانم معلم در فردا راه می‌رویم.

حالا فرداست،‌ من در بهار جوانه زده‌ام، در تابستان رسیده‌ام، در پاییز قانون نیوتن را آموخته‌ام. بگذار بگذریم... زمستان فصل قشنگی نیست.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها