حالا که آمدی، زمین به مدار خودش برمیگردد، بهار آغاز آفرینش میشود، لبخند میزنی، حالا دوازده ماه سال اردیبهشت است.
حالا که آمدی، پرندگان از هر کجا که آسمان را شروع کنند بر جا پای تو فرود میآیند. نگاه میکنی، زمین پرندهزار میشود.
حالا که آمدی. بهار آمده است، پرنده و ترانه و عشق در مویرگهایمان جوانه میزنند و جوان میمانند.
حالا که آمدی، ما دو قدم فراتر از خودمان به تماشای جهان ایستادهایم. با لبخندی که تا بهشت امتداد دارد.
آقای مهربان. با ما بگو، با ما بخند، با ما بمان. جهان پلکی از نگاه شریف توست و بهار لحظهای است که به تماشای زمین ایستادهای
آقای مهربان، پلکی بزن تا جهان بودنش را جشن بگیرد. لبخندی بزن تا روزهایمان شیرین شود.
نگاه کن، تا بدویم از خودمان تا دستهای تو که زلالی ابدی است.
آقای مهربان، به دیار ما و پدران شهید ما خوشآمدی، به بیستون به طاق بستان، به کرمانشاه...
عدنان ملکیراد / جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)